مقاله :  شهرستان سمیرم چگونه آباد خواهد شد ؟

چکیده مقاله

شهرستان سمیرم چگونه آباد خواهد شد ؟

معضل اشتغال ، و بیکاری جوانان مشکل جدی ، آزار دهند و عمده در شهرستان سمیرم به ویژه  برای جوانان  است  ، چه باید کرد که شهرستان توسعه یابد و بیکاری کاسته شود؟

برای اینکه به سوال مذکور پاسخی  کارشناسی بدهیم ، ابتدا به طرح دوسوال می پردازیم

  1          منابع موجود و بالقوه شهرستان سمیرم چیست ؟

2        چگونه میتوان این منابع را به ثروت مولد تبدیل نمود ؟

اگر ما بتوانیم  به این دو سوال پاسخ بدهیم قطعاً  پاسخ سوال اولی را نیز خواهیم یافت .

پاسخ سوال  اول :  در یک بر آورد ساده می توان گفت که شهرستان سمیرم  دو نعمت و منبع ثروت بالقوه دارد    1-   آب فراوان ، اعم از روان آب های فصلی  و دائمی     2- خاک حاصلخیز  و وسیع

کارشناسان بر این باورندکه  عصر آینده ، عصر جنگ آب است چرا که منابع  آب رو به پایان است و طی سالیان اخیر نیز بارندگی ها روندی رو به افول داشته است ، نتیجه می گیریم که آب ثروتی بی بدیل است که خداوند متعال به شهرستان ما هدیه کرده است   .

قطعاً داشتن دو نعمت آب و خاک حاصلخیز  شهرستان ما را از صنعتی شدن بی نیاز می کند ، به شرطی که  شرایط را برای تبدیل این ثروت بالقوه به بالفعل  فراهم آوریم .

پاسخ سوال دوم :  روان آب های فصلی و دائمی شهرستان نعمتی است که در استان کم آب  وکویری اصفهان کمتر شهرستانی این ثروت را دارد ،  یقیناً ما نمی توانیم به صنعتی شدن شهرستان بیندیشیم ، چرا که زیر ساخت های آن را نداریم ، ولی زیر ساخت های توسعه کشاورزی را داریم .

    علی ایحال اگر به چهار عنصر زیر توجه گردد 

        مهار روان آب های فصلی با بند های خاکی .

        ایجاد سد بر روی روان آب های دائمی ( رودخانه ها ) .

        اجرای طرح های یک پارچه سازی اراضی  کشاورزی .

    توسعه و فرهنگ سازی آبیاری مدرن 

به یقین می توان شهرستان سمیرم را در بعد کشاورزی  ، دامداری  و شیلات ، که وابسته به هم هستند توسعه داد و ثروتمند نمود .

لذا با توجه به رویکرد سال جاری دولت محترم در تخصیص بودجه بسیار کلان به  توسعه بخش کشاورزی ، ضرورت دارد  مراجع اجرائی شهرستان و نماینده محترم ، زمینه لازم را برای  توسعه کشاورزی شهرستان فراهم سازند

 نویسنده : علی فتحی کارشناس ارشد مطالعات منطقه ای

 

بررسی نظریه های جدید جنگ و صلح


 نظریه های جدید جنگ و صلح   

              تاریخ جنگ تاریخ حیات بشر وهمزاد هبوط انسان در زمین است و شاید مانند ذکر داستان کشته شدن یکی از دو فرزند حضرت آدم به دست دیگری در قرآن کریم به دلیل منافع شخصی ، حسد و کینه و خود خواهی ، راز و سرچشمه کلیه جنگها در طول تاریخ می‌باشد. رابطه صلح و جنگ   :  با اینکه جنگ و صلح دو جهان متفاوت را برای انسان بوجود می‌آورند، تصور اینکه این دو از یکدیگر جدا هستند نیز ممکن نیست، لذا جنگ و صلح همواره در پی یکدیگر مطرح می‌شوند. اگر بنا به قول دیوید هیوم         (David Hume) علیت را همانند رابطه توالی ضروری فرض کنیم، می‌توانیم صلح را علت جنگ و برعکس جنگ را علت صلح بدانیم.   علی ایحال ذیلاً به عقاید برخی نظریه پردازان معاصر در حوزه جنگ و صلح اشاره می گردد 0 1- هایدی والوین تافلر   :  هایدی والوین تافلر در کتابی به نام به سوی تمدن جدید یا سیاست در موج سوم خاطر نشان ساخته‌که درگیری اصلی قرن بیست و یکم مقوله‌ای است که نه می‌تواند موید نظریه هانتینگون و نه نظریه فوکویاما باشد، بلکه نوعی درگیری عمیق و همه جانبه بین تمدن موج سوم (اطلاعات و ارتباطات ) با تمدنهای موج دوم (تمدن صنعتی) و تمدن موج اول                       (انقلاب کشاورزی)است.  نظریه تافلر نسبت به برتری جهان فرا‌صنعتی در شکل انقلاب اطلاعات و ارتباطات و تسلط آن بر کل جهان خوش بینانه است. او می‌گوید اگر موج اول منجر به انقلاب کشاورزی شد و هزاران سال طول کشید. موج دوم به ظهور صنعتی منجر می‌گردد و سه قرن به طول می‌انجامد. امروز تاریخ از این هم پرشتابتر به پیش می‌رود و چه بسا موج سوم فقط چند دهه بستر تاریخ را طی کند و به کمال خود برسد. اهمیت نظریه تافلر از این نظر است که سرچشمه تمدن موج سوم را از آمریکا می‌داند، اما نه بطور کل از بطن نهادهای دولتی و رسمی مانند کنگره ، کاخ سفید و سازمانهای اداری. بلکه او معتقد است در قرن بیست و یکم قدرت جامعه آمریکا بین نهادهای دولتی ، مردم عادی و رسانه‌های گروهی به نوعی تفکیک و تقسیم شده است و بنابراین بخش مهمی از این تاثیرگذاری از طریق مردم و رسانه‌ها صورت می‌گیرد. از نظر تافلر شروع جریان موج سوم با جنگ آمریکا علیه عراق (به حمایت از کویت) و با رمز طوفان صحرا شروع شد که میتوان آن را اولین جنگ بین سیستمهای نظامی موج سوم با یک ماشین نظامی کهنه موج دوم نام برد. نظریه فوکویاما   :  فرانسیس فوکویاما (متولد شیکاگو) فیلسوف پرآوازة آمریکایی و استاد در رشتة اقتصاد سیاسی بین‌الملل است. وی همچنین دارای سابقة کار در ادارة امنیت امریکا و نیز تحلیلگر نظامی در شرکت «رند» از شرکتهای وابسته به پنتاگون بود.وی پس از نگارش مقاله پایان تاریخ و واپسین انسان (The End o History and the last man) در 1368/1989 که در 1370/1991 با تفصیل بیشتر و به همین نام، به صورت کتاب در آمد، به شهرت جهانی رسید. در این دو نوشته، فوکویاما به دفاع تاریخی از ارزشهای سیاسی غربی برخاست و استدلال کرد که رویدادهای اواخر قرن بیستم نشان می دهد که اجماعی جهانی به نفع دموکراسی لیبرال به وجود آمده است. این اجماع، مساوی است با پایان تاریخ به معنای این که در شکل گرفتن اصول و نهادهای بنیادین دموکراسی، پیشرفت بیشتری به وجود نخواهد آمد. البته، باز هم رویدادهایی خواهد بود، ولی تاریخ، به معنای داستان جهانی رشد و شکوفایی آدمی، خاتمه یافته است. نظریه های فوکویاما درباره پایان تاریخ و نیز نظریه های جنگ تمدن ها و نظریه جنگ مذاهب از هانتینگتون از پایه های فکری تحولات بین المللی در چند سال گذشته بوده است و منشا فکری برخی مناقشات بین المللی در دهه اخیر بوده است . در نظریه پایان تاریخ، فوکویاما معتقد است که همه مردم در پی دستاوردهای مدرن شدن از قبیل رفاه بیشتر و بهداشت بهتر و غیره هستند. آنها پس از بالا رفتن سطح زندگی، به تدریج خواستار مشارکت در سیاست شده و در دراز مدت جامعه به سوی لیبرال دمکراسی سوق داده خواهد شد، فوکویاما شکست‌ ایدئولوژی‌ کمونیسم‌ روسی‌ را دلیلی‌ بر پیروزی‌ ارزشهای‌ لیبرال‌ دموکراسی‌ غرب‌ و به‌ فرجام‌ رسیدن‌ منازعات‌ ایدئولوژیکی‌ تصور کرد. رؤ‌یای‌ خوش‌ فوکویاما چندان‌ نپایید و با تغییر و تحولات‌ سیاسی، اقتصادی‌ و نظامی‌ پس‌ از بی‌رنگ‌ شدن‌ حضور روسها و پایان‌ یافتن‌ به‌ اصطلاح‌ جنگ‌ سرد، جهان‌ وارد دوران‌ تازه‌ای‌ گردید و غولهای‌ دیگری‌ وارد مناسبات‌ بین‌المللی‌ شدند و خیلی‌ زود دانسته‌ آمد که‌ سخن‌ گفتن‌ از نظام‌ تک‌ قطبی‌ جهان، هذیانی‌ بیش‌ نیست‌ ومنافع‌ آمریکا به‌ اندازه‌ شرایط‌ حاکم‌ بر دنیای‌ به‌ اصطلاح‌ دو قطبی‌ هم‌ تأمین‌ نمی‌شود. فوکویاما کتاب دیگری به نام پس از نومحافظه کاران نیزمنتشر کرده و موضوع اصلی آن را سیاست خارجی امریکا پس از ١١ سپتامبر دانسته است. او در کتاب 2۰۰ صفحه ای خود، ریشه های تاریخی و تحول اندیشه نومحافظه کاران را بررسی می نماید و توضیح می دهد که چرا خود را دیگر یک نومحافظه کار نمی‌داند و چرا از نظریه های قبلی خود برگشته است. گر چه فوکویاما سخن از جنگ نمی‌کند ولی نمی‌توان برای رسیدن جهان به لیبرال دموکراسی از آن فرار کرد ؛ زیرا برای غلبه این شیوه و روش زیست بر جهان باید اندیشه و یا اندیشه‌های رقیب از سر راه کنار روند و یا کنار گذاشته شوند برای همین است که خیلی ها نظریه جنگ تمدن های هانتینگتون را پیش نیاز عملی شدن نظریه فوکویاما می‌دانند که بعد از جنگ تمدن ها و از بین رفتن فرهنگ های مختلف بخصوص فرهنگ اسلامی ، لیبرال دموکراسی بر جهان حاکم خواهد شد. فوکویاما نظریه های معروف و نیز اعترافات معروفی دارد که در سال های اخیر بسیار مورد توجه قرار گرفته است که ذیلاً به بخشی از اعترافات او اشاره می گردد. شیعه به روایت فوکویاما درسال 1986 ، فرانسیس فوکویاما درکنفرانسی در اورشلیم تحت عنوان بازشناسی هویت شیعه که توسط صهیونیستها برگزارشد،گفت:« شیعه پرنده ایست که افق پروازش خیلی بالاتراز تیرهای ماست.پرنده ای که دوبال دارد: یک بال سبزویک بال سرخ. بال سبز این پرنده همان مهدویت و عدالتخواهی اوست.چون شیعه در انتظار عدالت به سرمی برد،امیدوار است وانسان امیدوارهم شکست ناپذیر است.او همچنین گفت: نمی‌توانید انسانی راتسخیر کنید که مدعی است کسی خواهد آمد که در اوج ظلم و جور، دنیا را پراز عدل و داد خواهد کرد. شیعه با این دو بال ، افق پروازش خیلی بالاست وتیرهای زهرآگین سیاسی، اقتصادی ،اجتماعی،فرهنگی ،اخلاقی و... به آن نمی‌رسد.از نظر فوکویاما شیعه بعد سوم هم دارد که بسیار مهم است:« این پرنده زرهی به نام ولایت پذیری برتن دارد.دربین کلیه مذاهب اسلامی، شیعه تنها مذهبی است که نگاهش به ولایت فقهی است.یعنی فقیه می تواند ولایت داشته باشد.این نگاه، برتر از نظریه نخبگان افلاطون است.»  ، شاید این استدلال های قوی را از نظریه پردازان شیعه هم کم شنیده باشیم که فوکویاما به عنوان یکی از معماران نظریه های دنیای نو به زبان می آورد. فوکویاما وجنگ عراق  :  فوکویاما که از هواداران تحت فشارقرار دادن و تغییر رژیم در عراق بود، از اولین کسانی بشمار می رود که در مورد این مساله دچار تردید شد و سرانجام با آن به مخالفت پرداخت.مجله «نیو ستیتزمن» در این مورد و در معرفی کتاب «پس از نومحافظه کاران» فوکویاما می‌نویسد: فوکویاما پیش و پس از ١١سپتامبر، خواستار فشار بر عراق بود ولی هر چه به حمله نهایی نزدیکتر شدیم، بیشتر در مورد موضع خود دچار تردید شد. این مجله می افزاید باید در نظر گرفت که نومحافظه کاران، تنها هواداران جنگ عراق نبودند، بلکه روشنفکرهای چپ امریکایی، بسیاری از دمکراتها و جمهوریخواهانی که جز نومحافظه کاران نبودند، طبل جنگ را بصدا در آوردند. پیروزی سریع آمریکاییها در پس‌گیری کویت، عملیات کوزوو و شکست دادن طالبان باعث شدند که نومحافظه کاران تغییر رژیم در عراق را نیز ساده بپندارند. فو کویاما می گوید در مورد مساله سلاحهای کشتار جمعی در عراق به شدت غلو شده بود. آمریکا در حمله به عراق، حتی به نظر هم پیمانانش اهمیت نداد و استثنا بودن خود را مطرح کرد. آخرین درس از اقدام نظامی علیه عراق این بوده که دولت کنونی آمریکا، در ادارة روز به روز سیاست‌های خود در مورد عراق ناتوانی زیادی نشان داده است. یکی از این ناتوانی‌ها، ضعف دولت بوش در دنبال کردن اهداف بلند پروازانه‌اش بوده است. فوکویاما می گوید: پروژه چندانی برای باز سازی عراق وجود نداشت و حل مسایل پس از حمله بسیار ساده عنوان شده بود. چرا که رامسفلد وزیر دفاع امریکا، جنگی سریع با جنگ افزار سبک و متحرک، و با تعداد محدودی نظامی را طرح ریزی کرده بود. این جنگ باعث محدودیت عمل نیروهای آمریکایی در جاهای دیگر دنیا شده است و ناکامی در آن می تواند باعث چرخش سیاست خارجی آمریکا به سوی واقع گرایی وحتی منزوی شدن این کشور شود. به عبارت دیگر سناریوی پس از ویتنام دوباره تکرار می شود. فوکویاما امیدوار است چنین وضعی پیش نیاید چون قوی ترین و ثروتمندترین کشور دنیا می تواند نقش مهمی در جهان ایفا کند. نظریه برخورد تمدنها   :  ايده برخورد تمدن ها از سوي "ساموئل هانتينگتون" استاد دانشگاه هاروارد در مقاله اي كه تابستان 1993 در نشريه "روابط خارجي" به چاپ رساند، مطرح گرديد و نقد و تحليل هاي بسياري را برانگيخت و در ميان موافقان و مخالفان اين ايده اهميتي وافر يافت چنان كه خود هانتينگتون اصل آن مقاله را به همراه مجموعه اي از مباحث توضيحي در كتابي تحت عنوان "برخورد تمدن ها و بازسازي نظم جهاني" به رشته تحرير در آورد. هانتينگتون بر اين باور است كه در دوران پس از جنگ سرد، به جاي تقسيم بندي كشورها برحسب نظام سياسي يا اقتصادي شان، بهتر است كه آنها را به لحاظ فرهنگ و تمدنشان تقسيم بندي كنيم و در همين راستا، وي تمدن را بالاترين سطح               گروه بندي فرهنگي مردم مي داند كه افراد بدان احساس تعلّق داشته و هويت خود را با آن تعريف مي نمايند و البته اين تعريف هويتي كاملاً راكد و ايستا نبوده و مي تواند مورد تجديد نظر نيز قرار گيرد. اگر هم اختلافاتي در تعريف از فرهنگ و تمدن با مبحث فوق داشته باشيم بالاخره به نظرمي رسد از اهميت اين مفاهيم در جهان پيش رويمان كاسته نخواهد شد. "هويت تمدني به طور روز افزون در آينده اهميت خواهد يافت و جهان تا اندازه زيادي بر اثر كنش و واكنش بين هفت يا هشت تمدن بزرگ شكل خواهد گرفت. اين تمدن ها عبارتند از: تمدن غربي، تمدن كنفوسيوسي، تمدن ژاپني، تمدن اسلامي، تمدن هندو، تمدن اسلاوي - ارتدكس، تمدن آمريكاي لاتين و احتمالاً تمدن آفريقايي. مهم ترين درگيري هاي آينده در امتداد خطوط گسل فرهنگي كه اين تمدن ها را از هم جدا مي سازد، رخ خواهد داد." پس از اين طرح مسئله خود هانتينگتون پرسشي طرح مي كند و آن اينكه چرا چنين وضعي پيش خواهد آمد و درگيري رخ خواهد داد؟  در اين راستا وي دلايلي چند را بر مي شمارد: 1- وجوه اختلاف ميان تمدن هاي مختلف نه تنها واقعي بلكه امري اساسي است و تمدن هاي مختلف با مؤلفه هايي همچون تاريخ، زبان، فرهنگ، سنت و بويژه مذهب از يكديگر متمايز مي شوند كه نتيجه آن تلقي هاي مختلف از مسائل هستي شناختي و روابط ميان خدا و انسان، فرد و گروه، شهروند و دولت، والدين و فرزندان، زن و شوهر و ... مي باشد كه چنين تفاوت هايي بسيار ريشه دار بوده و اختلاف آنها حتي از اختلافات ايدئولوژي ها و نظام هاي سياسي نيز بنيادي تر است و البته هر چند اختلافات ميان تمدن دستمايه جنگ ها و درگيري هاي خشن و طولاني شده است ولي صرف وجود اختلاف ها هم به معني درگيري نمي باشد. 2- به لحاظ تحولات شتابان جهاني شدن و اينكه جهان پيوسته در حال كوچك شدن است، كنش و واكنش ها و فعل و انفعالات ناشي از ارتباطات باعث گرديده هوشياري تمدني و آگاهي نسبت به وجوه اختلاف ميان تمدن ها و البته اشتراكات درون هر تمدن هم شدت يابد كه پديده هايي همچون مهاجرت و ارتباطات اقتصادي و سرمايه گذاري هاي مالي نيز بدان دامن مي زند. 3- روند مدرنيزاسيون و تحولات اقتصادي و اجتماعي عموماً باعث جدايي نسبي همگان از هويت ديرينه و بومي شان مي گردد بويژه كه اين روندها "ملت - دولت" را به عنوان منشأيي براي هويت تضعيف مي نمايد. پديده اي كه عموماً تحت عنوان بنيادگرايي مذهبي از آن ياد مي شود سعي در پر كردن اين خلاء هويتي دارد بويژه اگر به تركيب چنين جنبش هايي چه در دوران مسيحيت يا يهود، بودايي، هندو يا اسلام‎ ‎بنگريم كه افرادي جوان، داراي تحصيلات دانشگاهي، كارشناسان و متخصصان فني و اهل حرفه و تجارت را نيز درون آنها مشاهده خواهيم كرد. 4- در اين ميان غرب وضعيتي دوگانه دارد؛ از يك طرف در اوج قدرت است ولي از طرف ديگر اتفاقاً از جمله به خاطر واكنش نسبت به همين هژموني و تسلّط غرب شاهد بازگشت روزافزون ديگر فرهنگ ها و تمدن ها به اصل خويش هستيم و لذا پديده جالبي است كه غرب در اوج قدرت خويش با غير غربي هايي روبروست كه همواره از ميل، اراده و منابع بيشتري براي شكل دهي به جهان به شيوه هايي غير غربي برخوردار مي شوند. حتي به نظر مي رسد در شرايطي كه در گذشته نخبگان غير غربي بيشترين سروكار و ارتباط را با غرب داشتند و با آموختن دانش غربي، جذب رفتار ها و ارزش هاي غربي هم بودند ولي عموماً عناصر مردم به طور عميقي تحت تأثير فرهنگ بومي شان قرار داشتند ولي گويا امروزه اين روند واژگون گرديده به طوري كه در بسياري از كشورهاي غير غربي نخبگان غير غربي و بومي مي شوند ولي شيوه زندگي و عادات و ارزش هاي غربي بويژه آمريكايي، ميان توده مردم رواج مي يابد. 5- ويژگي ها و اختلافات فرهنگي عميق تر از مسائل اقتصادي و سياسي بوده و دشوارتر از آنها نيز مورد حل و فصل يا مصالحه قرار مي گيرد. لذا اگر در بحث مبارزات ايدئولوژيك و طبقاتي مسئله كليدي اين بود كه شما در كدام طرف قرار داريد و كجا هستيد؟ كه در نتيجه افراد تا حدودي مي توانستند به انتخاب سمت و سويشان پرداخته و تغيير جايگاه دهند ولي در رويارويي تمدن ها سوال اصلي اين است كه شما كيستيد؟ و اين امري نيست كه به اين سادگي ها قابل عوض شدن و تغيير باشد چرا كه به هر حال حتي مي توان تابعيت هاي مختلفي داشت؛ ولي بسيار دشوار است كه كسي نيمه مسيحي و نيمه مسلمان باشد، چرا كه مذهب عاملي است كه حتي بيش از قوميت افراد را از هم متمايز مي كند. 6- رشد منطقه گرايي اقتصادي، كه از يك طرف هم خودآگاهي تمدني را تقويت مي نمايد و هم اقتصاد منطقه اي، عموماً در شرايطي امكان توفيق خواهد يافت كه ريشه در تمدني مشترك داشته باشد. شاهد مثال اين امر فراوان است كه از اتحاديه اروپايي گرفته تا سازمان همكاري هاي اقتصادي (اكو) و نيز اتحاديه هايي در آمريكاي مركزي مثل (‏mercousur‏) تا تلاش هايي كه براي تشكيل بلوك اقتصادي در شرق آسيا بر محور چين انجام مي گيرد، همه مؤيد اين قضيه است و برعكس بايد به مشكل ژاپن براي ايجاد يك نهاد اقتصادي در شرق آسيا اشاره نمود چرا كه ژاپن جامعه و تمدني منحصر به خود دارد. هانتينگتون پس از بيان مواردي از تاريخ گذشته و معاصر در باب نظريه اش، معتقد است چون انسان ها خود را به وسيله تمدن از همديگر متمايز مي سازند، لذا كشورهايي همچون شوروي و يوگسلاوي طبيعي است كه نامزدهاي تجزيه شدن قرار بگيرند چرا كه اينان مردم زيادي با تمدن هاي مختلف هستند ولي مشكل فقط منحصر به اين گونه از کشورها نيست چون كشورهايي هم هستند كه گرچه يكدستي فرهنگي نسبتاً خوبي دارند ولي مردم آنها اعم از رهبران و آحاد مردم بر سر اين بحث كه جامعه شان به كدام تمدن تعلق دارد، دچار تفرقه اند كه چنين كشورهايي را هانتينگتون درون گسيخته مي داند. مثل اينكه رهبران كشوري بخواهند خود را به عضويت جهان غرب دربياورند حال آنكه بسياري از سنن و تاريخ و فرهنگ آن كشور غير غربي است كه نمونه بارز آن تركيه است كه رهبران آن همواره از زمان پس از آتاتورك خود را به عنوان كشور و ملتي غربي، سكولار و مدرن تعريف كرده اند و ضمن همراهي با ناتو از جمله در جنگ خليج فارس همواره خواهان عضويت در اتحاديه اروپا هستند ولي در عين حال عناصري در تركيه خواهان احياي اسلام و تقويت آن در مناسبات اجتماعي- سياسي تركيه بوده و هستند. و اما روسيه را شايد بتوان مهم ترين كشور درون گسيخته در سطح جهان دانست چرا كه اين سئوال همواره سوالي مهم بوده است كه آيا روسيه بخشي از غرب است يا رهبريت تمدن اسلاو- ارتدكس را دارد؟ هانتينگتون در راه پيوستن كشورهاي غير غربي به غرب موانع متعددي مي بيند که البته اين موانع تا حدودي براي كشورهاي آمريكاي لاتين و اروپاي شرقي كمتر است ولي براي كشورهاي ارتدكس، اتحاد شوروي سابق، جوامع اسلامي، كنفوسيوسي، هندو و بودايي بيشتر مي باشد. اين نظر هانتينگتون را مي توان بستر سازي براي بحث پيوند تمدن اسلامي و كنفوسيوسي دانست كه وي بدان مي پردازد چرا كه وي پس از اين فرازها مباحثش در نظري كه خالي از خدشه و اشكال نمي باشد معتقد است كه تقريباً بدون استثنا كشورهاي غربي و نيز روسيه تحت رهبري "بوريس يلتسين" قدرت نظامي شان را كاهش مي دهند حال آن كه چين، كره شمالي و كشورهايي از خاورميانه به نحوي چشمگير بر قابليت هاي نظامي خويش مي افزايند و در اين راه هم از تسليحات وارداتي غرب و هم منابع غير غربي و نيز توسعه صنايع تسليحات بومي بهره مي گيرند. ضمن آنكه حتي مفهوم كنترل تسليحات نيز مورد تعريفي مجدد قرار مي گيرد به طوري كه اگر در طول جنگ سرد هدف اصلي از كنترل تسليحات، برقراري موازنه با ثبات نظامي بين ايالات متحده و هم پيمانانش از يك سو و اتحاد شوروي و متحدانش از سوي ديگر بود، در دوران پس از جنگ سرد، هدف اصلي از كنترل تسليحات جلوگيري از گسترش قابليت هاي نظامي جوامع غير غربي است كه مي توانند منافع غرب را تهديد نمايند. لذا غرب تمام تلاش خويش را به كار مي برد تا چنين امري را از طريق پيمان هاي بين المللي، فشار اقتصادي و اِعمال كنترل در مورد جنگ افزارها و تكنولوژي هاي تسليحاتي به انجام رساند. توجه اصلي غرب در اين فعاليت هايش كه از قرار دادها و بازرسي ها گرفته تا اعمال مجازات، تهديد و اعطاي امتياز براي كشورهاي مربوطه را در بر مي گيرد، در درجه اول معطوف به ملتهايي است كه عملاً و بالقوه دشمن غرب هستند. هانتينگتون با توجه به فعاليت هاي نظامي و برنامه هاي چين، كره شمالي و كشورهاي خاورميانه از جمله ايران - ليبي - الجزاير - عراق و ... معتقد است پيوندي اسلامي - كنفوسيوسي با هدف افزايش دستيابي اعضاء به جنگ افزارها و تكنولوژي هاي تسليحاتي لازم براي مقابله با قدرت نظامي غرب پديد آمده است و به اين ترتيب شكلي جديد از رقابت تسليحاتي ميان كشورهاي اسلامي -كنفوسيوسي و غرب درجريان است که در اين مسابقه تسليحاتي جديد، يك طرف سلاحهاي خود را گسترش مي دهد و طرف مقابل نه براي ايجاد توازن بلكه براي جلوگيري از توليد سلاح و محدود كردن دامنه آن تلاش مي كند و به طور همزمان توانايي هاي نظامي خود را كاهش مي دهد.  نظریه برخورد تمدنها (the clash of civilization) ، و تأثیر عمیقی در محافل سیاسی و علمی جهان بر جای نهاد. بطوری که شکل‌گیری بسیاری از رفتارها و سیاستهای بین المللی برخی از کشورهای غربی بر مبنای این نظریه بوده است. در این نظریه او به جهان غرب هشدار داده است که قرن آینده با رویا‌رویی و برخورد جدی بین تمدنهای گوناگون و از آن جمله برخورد تمدنهای غرب با اتحاد تمدنهای اسلامی و تمدن کنفوسیوسی حتمی است. ساموئل هانتینگتون ، آخرین مرحله تکامل درگیریهای عصر جدید را تحت عنوان برخورد تمدنها یاد می کند. دلایل ساموئل هانتیگتون ·        اختلاف تمدنها اساسی است. ·        خود آگاهی تمدنی در حال افزایش است. ·        تجدید حیات مذهبی وسیله‌ای برای پرکردن خلا هویت در حال رشد است. ·        رفتار منافقانه غرب موجب رشد خود آگاهی دیگر تمدن‌ها گردیده ‌است. ·        ویژگیها و اختلافات فرهنگی تغییر ناپذیرند. ·        منطقه گرایی اقتصادی و نقش مشترکات فرهنگی در حال رشد است. ·        خطوط گسل موجود بین تمدنها امروزه جانشین مرزهای سیاسی و ایدئولوژیک دوران جنگ سرد گردیده است. تقسیم بندی تمدنها ساموئل مانتیگتون تمدنهای زنده جهان را به هفت یا هشت تمدن بزرگ تقسیم بندی کرده ‌است. خطوط گسل میان این تمدنها را منشا درگیریهای آینده می‌پندارد. این تمدنها از دیدگاه وی عبارتند از :   تمدن غربی          2- تمدن اسلامی  3- تمدن کنفوسیوسی  4-تمدن ژاپنی  5-تمدن ارتدوکس  6-تمدن آمریکای لاتین 7-تمدن افریقایی اهمیت نظریه برخورد تمدنها اهمیت نظریه برخورد تمدنها از آنجا ناشی می‌شود، که نویسنده از نظریه پردازان توانایی است که نفوذ کلام او در غرب بسیار گسترده و جدی است و نه تنها توانسته است سیاست خارجی آمریکا را جهت‌دهی دهد. بلکه بعید نیست که در چهارچوب سیاست برخی کشورهای غربی ، به صورت یک استراتژی اجرایی متبلور گردد. نظريه "جنگ پيشدستانه " نظريه جنگ به اصطلاح پيشدستانه نظريه‌اي بود كه دولت بوش بنا برآن اشغال عراق را توجيه كرده بود و بنابرآن دولت آمريكا هركجاي جهان احساس تهديدي كرد اين حق را دارد كه آن نقطه را هدف قرار دهد تا به اصطلاح امنيت خود را تامين كرده باشند. پيش از همه "دونالد رامسفلد " وزير دفاع سابق آمريكا و "جان بولتون " نماينده پيشين آمريكا در سازمان ملل از طرفداران اصلي اين نظريه محسوب مي‌شدند كه با توجه به تغييرات اخير در عرصه سياست جهاني دولت آمريكا از اين طرح بلندپروازانه عقب نشيني كرده است. *دیدگاهها و نظرات نومحافظه کاران* بررسی دیدگاه ها و نظریه های نو محافظه کارانی همچون ، استیون هلبر ، جانان کلارک ، لئو اشترواوس ،     هنر کیسینجر ، مک لوهان و ... نومحافظه کاران " قدرت نظامی" را ابزاری اساسی برای مقابله با چالش و درگیری ها در جهان می دانند ومعتقدند که روابط بین الملل بر قدرت استوار شده و صلح واقعی ، نه با دیپلماسی و یا عدالت ، بلکه فقط در نتیجه پیروزی در جنگ برقرار می شود.نومحافظه کاران طی سالهای اخیر از دیدگاهها و نظراتی که در واشنگتن به طور گسترده رواج یافت و در راس آنها " اعتقاد به اینکه فرصت بی سابقه ای برای آمریکا به منظور ایجاد نظم جهانی فراهم شده است " ، حمایت کردند. این دیدگاه بر این تفکر استوار شد که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی ، امریکا باید با به عهده گرفتن نقش "هدایت گری" خلا ناشی از نابودی شوروی را پر کند.آنها معتقدند که در شرایط کنونی جهان بدنبال " رهبر" است و آمریکا باید رهبری ، را به عهده گیرد ؛ چرا که سلطه و حاکمیت مطلق امریکا بر جهان منشاء ثبات است. از این رو نومحافظه کاران ،اتحاد غرب و سایر کشورهای جهان ، تحت رهبری آمریکا را برای ایجاد نظم و ساختار جدید جهانی طبیعی و ضروری می دانند . نومحافظه کاران همچنین به طور گسترده تلاش برای خلع سلاح و نقش قانون و سازمان های بین المللی در ساختار جهانی را رد می کنند و بخصوص با سازمان ملل متحد به دشمنی برخاسته اند و معتقدند قدرت نظامی باید رکن سیاست خارجی باشد. نومحافظه کاران معتقد بودند که می توانند برای ایجاد ساختار جدید در کشورهایی مانند عراق ، افغانستان ، لبنان و ایران دخالت نظامی کنند و این کشورها را به عنوان نمونه ای برای اعمال قدرت امریکا در مداخله ، تغییر وکمک به دوستان معرفی نمایند. به همین علت دیدگاه حاکمیت ملی محدود ، یا حتی لغو آنها هنگام تعارض داشتن با منافع راهبردی امریکا ترویج شد ، امریکایی ها زمینه حملات نظامی تنبیهی به کشورهای مستقل و اعضای سازمان ملل متحد را فراهم کردند و وضع به گونه ای شد که کشورهای بزرگ دارای نقش اساسی و موثر در جهان مانند چین و روسیه را نادیده گرفتند. یکی از اعتقادات نومحافظه کاران اینست که وظیفه سرعت بخشیدن به بازگشت "مسیح" به زمین ، با راه انداختن جنگ علیه مسلمانان و سلطه بر همه سرزمینهای مقدس ، به عهده این گروه است. آنها دیگران را افراط گرا می دانند و و معتقدند افراط گرا هرکه باشد ، دشمنی است که باید ریشه کن شود. استیون هلبر" و "جاناتان کلارک" ، دو نویسنده و گردآورنده کتاب "نومحافظه کاران و نظام جهانی" ، عناصر اساسی اندیشه نومحافظه کاران را شامل ایمان اعتقادی و درگیری بین "خیر" و"شر" معرفی می کنند و برهمین اساس " لئو اشتراوس " ازاندیشمندان معروف نومحافظه کار که از آلمان به آمریکا مهاجرت کرد ، خواستار آن شد که امریکا به عنوان ابرقدرتی برای مبارزه با شر در جهان ساخته شود. در زمینه اقتصاد ، نومحافظه کاران ، لیبرالیسم جدیدی را پایه ریزی کردند که مبتنی بر امریکایی کردن روند" جهانی سازی " است . این روند شامل بین المللی کردن گسترده تولید ، مبادلات ، جابجایی خدمات ، ارتباطات و دانش ، مجموعه ای از ارزش ها و افکار است. همچنین سیاست اجتماعی را پایه ریزی کرده اند که اساس آن بر طرفداری از ثروتمندان و شرکت های بزرگ سرمایه دار و به ضرر فقرا و قشرهای زیادی از جامعه است. آنها همچنین با انقلاب فرهنگی که دهه شصت آمریکا را در برگرفت و حقوق اقلیت ها و زنان و تعدد فرهنگی را شعار خود قرارداد ، به مخالف برخاسته اند و عقیده دارند که این حرکت میتواند امریکا را تضعیف کند. جیمی کارتر رئیس جمهوری اسبق آمریکا درکتاب خود با عنوان "ارزش های امریکایی در معرض خطر" هشدار داد که نومحافظه کاران با ترویج این تفکر که " هر کس با ما نیست علیه ماست " وبا فلسفه امپریالیستی خود بزرگترین خطر برای اعتبار امریکا در جهان به شمار می روند. *هرج و مرج سازنده *"هرج و مرج سازنده" که معرف دیدگاه نومحافظه کاران در ارتباط با جهان اطراف به شمار می رود، به مفهوم " غرق کردن توده های مردم در بحران و هرج و مرج برای تضمین ثبات وضع برگزیدگان جامعه است." و براساس دیدگاه " لئواشتراوس " که کارشناسان به آن اشاره می کنند ، اگر شخص در حالت ثبات باقی بماند یا وضعیت کنونی را حفظ کند نمی توان سلطه واقعی را اعمال کرد ؛ بلکه بر عکس باید برای نابودی هر نوع مقاومت تلاش نمود. نظریه هرج و مرج سازنده یا هدفمند همچنین شامل ایده غیرمسکونی کردن مناطق گسترده ای از جهان است که بر اساس آن برای ایجاد نظام جدید باید در مناطق مملو از ثروت خون و خونریزی به راه انداخت. این تفکر را " هنری کیسینجر" مشاور امنیت ملی سابق در دوره " ریچارد نیکسون" ، به عنوان سیاست امنیت ملی امریکا ارائه و تثبیت کرد. کیسینجر براساس مطالعه و بررسی های خود طرحی را ارائه کرد که در سال 1974 از سوی دولت امریکا به عنوان یادداشت امنیت ملی پذیرفته شد. از مهم ترین موارد اشاره شده در این طرح این است که رشد جمعیت بویژه در کشورهای جهان سوم تهدیدی برای امنیت ملی امریکا و هم پیمانان غربی واشنگتن به شمار می رود ؛ زیرا پیشرفت فناوری یا افزایش روزافزون جمعیت در این کشورها به مصرف ثروت های معدنی از سوی ساکنان آن منجر خواهد شد. بررسی هنری کیسینجر تاکید می کند که این امر تهدیدی برای امنیت ملی آمریکا و کشورهای صنعتی هم پیمان آن به شمار می رود ، که بقا و رشد خود درآینده را وابسته به استفاده از ذخایر موجود در کشورهای جهان سوم می دانند.  در بررسی مذکور از تعدادی از کشورهای آسیایی و آفریقایی نام برده شده که یکی از آنان مصر است که قانون کنترل جمعیت در آن اعمال می شود. این طرح همچنین شامل تجزیه کشورهای باثبات به چند کشور کوچک یک ملیتی و ایجاد درگیری های پایدار وانداختن آنها به جان یکدیگر است. به عبارت ساده تر این طرح متضمن نابودی کشورهای باثبات کنونی با هدف تشکیل کشورهای کوچک و ضعیف است تا بتوان به سادگی بر آنها مسلط شد و به ثروت ها و سرنوشت آنها به راحتی چنگ انداخت. برای روشنتر کردن مقاصد و برنامه های نومحافظه کاران آمریکا به این مطلب اشاره می کنیم و آن اینکه مجله " اکزکتف انتلجنس ریفیو " دریکی از شماره های خود از نشستی که در واشنگتن برای بررسی جنگ جهانی چهارم برگزار شد پرده برداشت ، که درآن شاخص ترین و پرنفوذ ترین نظریه پردازان و تصمیم گیرندگان نو محافظه کار در دولت آمریکا شرکت کردند. جنگ نرم چیست – جوزف نای – فولر – جورج سورس:   جنگ نرم مترادف اصطلاحات بسیاری در علوم سیاسی و نظامی می باشد. در علوم نظامی از واژه هایی مانند جنگ روانی یا عملیات روانی استفاده می شود و در علوم سیاسی می توان به واژه هایی چون براندازی نرم، تهدید نرم، انقلاب مخملین و اخیرا به واژه انقلاب رنگین اشاره کرد. واژه جنگ نرم (Soft War) در برابر جنگ سخت (Hard War) کاربرد دارد البته گاهی به جای جنگ از واژه های تهدید یا قدرت استفاده می شود ولی در نهایت معمولا به یک مفهوم ختم می شود. نظریه جنگ نرم طی دهه های اخیر وارد ادبیات سیاسی شده است. دراین باره منسجم ترین کتابی که با عنوان Soft Power- قدرت نرم- انتشار یافته به جوزف نای تعلق دارد. وی معتقد است مبنای قدرت سخت یا جنگ سخت بر «اجبار» و مبنای قدرت نرم بر «اقناع» است او برخلاف بعضی از صاحب نظران، اقتصاد و دیپلماسی را در زیرمجموعه قدرت سخت قرار داده و تنها از رسانه بعنوان قدرت نرم نام برده است. جنگ نرم مترادف اصطلاحات بسیاری در علوم سیاسی و نظامی می باشد. در علوم نظامی از واژه هایی مانند جنگ روانی یا عملیات روانی استفاده می شود و در علوم سیاسی می توان به واژه هایی چون براندازی نرم، تهدید نرم، انقلاب مخملین و اخیرا به واژه انقلاب رنگین اشاره کرد. در تمامی اصطلاحات بالا هدف مشترک تحمیل اراده گروهی بر گروه دیگر بدون استفاده از راه های نظامی می باشد.  جنگ روانی ابزار جنگ نرم :   (Psychological Warfare) جنگ روانی پیشینه ای بسیار طولانی دارد، اما اصطلاح جنگ روانی در جنگ جهانی دوم در آمریکا رواج یافت. هرچند که در دهه بعد از جنگ جهانی دوم، این واژه در محافل علمی آمریکا و اروپا رواج گسترده ای داشت، برخی معنای آن را به فعالیت‌هایی که در قلمرو نیروهای مسلح قرار دارد، محدود می‌کنند، اما معنای گسترده تر و متفاوت دیگری نیز از جنگ روانی در مطبوعات علمی و عمومی مطرح شده است. در هر برهه‌ای، این واژه مترادف اصطلاحاتی نظیر تعلیم و تربیت یا جهت دهی سیاسی، ترغیب سیاسی، تهاجم غیر مستقیم، منازعه طولانی یا استراتژی براندازی به کار رفته است. فولر (Fuller)، مورخ و تحلیلگر نظامی بریتانیایی، اولین کسی است که اصطلاح جنگ روانی را در سال 1920 به کاربرد؛ در آن زمان، استفاده  فولر از واژه جنگ روانی در محافل نظامی و علمی بریتانیا و آمریکا، توجه چندانی را به خود جلب نکرد. در ژانویه 1940 با انتشار مقاله ای با عنوان «جنگ روانی و چگونگی به راه اندازی آن»، این اصطلاح برای اولین بار وارد ادبیات آمریکا شد» (داقرتی، 1377، ص13). براندازی نرم، تهدید نرم، انقلاب مخملین، انقلاب رنگین در سال های پایانی جنگ سرد، اولین پروژه براندازی نرم در لهستان و با رهبری "لخ والسا" در جنبش کارگری این کشور در سال 1984 تحقق یافت و با فروپاشی شوروی و یوگسلاوی و چند کشور دیگر اروپای شرقی، براندازی نرم به مسئله جدیدی در حوزه قدرت و امنیت تبدیل شد. از براندازی حکومت ها در یوگسلاوی، گرجستان، اوکراین، قرقیزستان و امثال آن با عنوان انقلاب های رنگی، به جای واژه خشن جنگ نرم یاد می شود.  انقلاب های مخملی یا «انقلاب های رنگی» و «گلی» از شیوه های براندازی نرم است که نوعی دگرگونی و جابجایی قدرت به همراه مبارزه منفی و نافرمانی مدنی را شامل می‌شود. انقلاب های رنگی و مخملی در جوامع پسا کمونیستی در اروپای مرکزی، شرقی و آسیای مرکزی اتفاق افتاد. این واژه برای نخستین بار از سوی "والسلاوهادل" رئیس جمهور پیشین چک، که در آن زمان رهبر مخالفان چکسلواکی سابق بود وارد ادبیات سیاسی گردید. مخالفان حکومت در چکسلواکی با انجام سلسله اقدامات مرتبط و زنجیره‌ای در طی یک دوره شش هفته‌ای از 17 نوامبر تا 29 دسامبر 1989 در این کشور، موفق به نوعی دگرگونی و جابجایی قدرت شدند. این پدیده سپس به شکل زنجیره‌ای در صربستان طی دو مرحله 1997 - 2000 ، گرجستان 2003 ، اوکراین 2004 و قرقیزستان 2005 ادامه یافت. جورج سوروس ، رئیس بنیاد سوروس سرمایه دار بزرگ آمریکایی یا به عبارتی میلیاردر یهودی آمریکایی یکی از معماران اصلی انقلاب مخملین گرجستان در گفتگویی با روزنامه لس آنجلس تایمز اظهار داشت که : تمایل دارد سناریوی گرجستان در کشورهای آسیای مرکزی یعنی تاجیکستان، ازبکستان، قرقیزستان و ترکمنستان تکرار شود . شرکت‌کنندگان انقلاب‌های رنگین اغلب از مقاومت مسالمت‌آمیز با هدف اعتراض‌ علیه دولت‌های غیرهمسو با آمریکا و حمایت از دمکراسی، لیبرالیسم و استقلال ملی استفاده کرده‌اند و معمولاً یک رنگ یا گل خاصی را به عنوان سمبل و نشانه خود برگزیده‌اند. اعتراض‌های صورت گرفته و نقش مهمی که سازمان‌های غیردولتی، به ویژه سازمان‌های فعال دانشجویی در سازماندهی مقاومت مسالمت‌آمیز، ایفا می‌کنند این رویدادها را برجسته‌تر نشان می‌دهد. مبارزه با تروریسم : آنگونه که هنک کرامپتون سفير پيشين امريکا در امور ضد تروريسم اظهار کرده است،، بدين ترتيب بنظر می رسد ما در آستانه دوران جديدی از جنگ قرار گرفته ايم، دورانی که به واکنشی انعطاف پذير نيازمند است. درست مانند دايناسور ها که مغلوب پستاندارانی شدند که از نظر جثه کوچکترو ضعيف تر از آنان بودند امّا با محيط سازگارتر بودند، در اين دوران جديد دولتهای ملّی از قدرت بيشتری بهره منداند امّا در مقايسه با مخالفينی که به هيچ حکومتی وابسته نيستند از چالاکی و انعطاف پذيری کمتری بر خوردارند. آنگونه که در مورد تمامی مناقشات صادق است، موفقيت به توانايی ما در سازگاری، ابداع واکنش های جديد و غلبه کردن بر محيط مخاطره انگیزی که بسرعت در حال تغيير شکل است بستگی دارد. دید گاه های جدید در مورد صلح  صلح از طریق خلع سلاح عمومی :  از زمانی که ای.اچ.فراید برنده جایزه نوبل و یکی از صلح طلبان پیشرو ، اظهار نمود چون جنگها با تسلیحات نظامی صورت می‌گیرد بنابراین خلع سلاح عمومی می‌تواند به انسان در زمینه صلح کمک شایانی نماید، این پیشنهاد به یک مکتب فکری در این باره بدل گردید. به دنبال این توصیه حزب رادیکال سوسیالیست فرانسه نیز شعاری در همین زمینه ارائه نمود، امنیت ، داوری و خلع سلاح مفهوم شعار مذکور ایجاد امنیت از طریق داوری و خلع سلاح دارندگان تسلیحات نظامی بود. نقش تسلیحات در جنگ و صلح بسیار حساس و تعیین کننده است.   تلفات سنگینی که در جنگ جهانی اول بر کشورهای درگیر در جنگ تحمیل نمود، بخصوص اختراعات و اکتشافاتی که به توسعه و تکثیر سلاحهای جنگی منجر گردید، صلح دوستان و سیاستمداران را وادار به کوششهایی نمود تا برای نجات بشر از سلاحهای منهدم کننده چاره‌ای بیندیشند. اما وقوع جنگ جهانی دوم به طرفداران ساده اندیش و خوش بین خلع سلاح نشان داد که بدون یک نظارت کافی نیروی نظامی نمی‌توان مانع از خشونت در روابط بین المللی گردید. صلح از طریق حذف حاکمیت ملی :   جنگها محصول حاکمیت ملی دولتها می‌باشند و هر دولتی نگران حفظ امنیت ملی خود است، بنابراین همواره درصدد کوششهایی بر می‌آید که در امنیت حاکمیت ملی او را تضمین نماید. انعقاد پیمانهای نظامی ، خرید تسلیحات بیش از حد نیاز ، عکس‌العملهای گاه افراطی نسبت به حرکات سیاسی یا اقتصادی کشور رقیب خود ، محدودیت‌های تجارب بین المللی همه می‌تواند موجب جنگ بین کشورهای همسایه گردد. اما واقعیت آن است که همبستگی اجتماعی موجود در داخل هر یک از ملیتها بیش از همبستگی منطقه‌ای بین آن کشورهاست. صلح از طریق حذف نظام امپریالیسم اقتصادی  :  از نظر مارکسیستها و لیبرالیستها ، شر اصلی سرمایه داری است. چون خاستگاه امپریالیسم مازاد سرمایه داری است که در بازارهای جهانی برای خود راه‌حلی می‌جوید، بنابراین توسعه طلبی امپریالیستی ، اجتناب ناپذیر است. البته وجه تمایز مکتب لیبرالیسم برای جلوگیری از توسعه خارجی امپریالیسم ، توسعه بازار داخلی همان کشورهاست.   مارکسیستها ، صاحبان صنایع نظامی ، بانکداران بین المللی و سیاستمداران طرفدار آنها را برندگان واقعی جنگ می‌دانند که از شروع هر جنگی سود می‌برند و اهریمنانی هستند که برای ثروتمند شدن خود ، جنگها را طراحی می‌کنند. البته در آزمون تجربه تاریخی ، تمام تبیین‌های اقتصادی که از امپریالیسم به عمل آمده رد شده است و به جز چند جنگ مانند جنگ بوئرها (1699-1902) war Boer ، جنگ بین انگلیسی‌ها و آلمانیها در کشور آفریقای جنوبی و جنگ چاگو (1932-1935) war chaco ، جنگ بین انگلیسی‌ها و بولیوی و پاراگوئه. صلح موج سوم   :  الوین تافلر و هایدی تافلر در کتاب جنگ و ضد جنگ می‌نویسد که هر نوع جنگی ، صلح خاص خود را به همراه خواهد داشت. برای مثال انقلاب موج اول که سطح جنگ را فراتر از زد و خوردهای معمولی گسترش داد سرنوشت اسرا را نیز تغییر داد. در جنگهای تمدن موج دوم در زمانی که صنعت گرایی در اروپای غربی معمول گردیده بود، روابط قراردادی به شدت رایج شد و در نتیجه دول مختلف در قالب پیمانها و معاهده نامه‌ها با یکدیگر صلح از نوع جدیدی را بوجود آوردند. در جنگهای موج سوم ، شاهد واحدهای نظامی‌ای هستیم که خود را از کنترل حکومت مرکزی خارج کرده‌اند و بطور مستقل اقدام می‌نمایند. الوین تافلر مشکل انسان قرن آینده را ناشی از دولتهای ملی نمی‌داند، بلکه از کسانی می‌داند که او آنها را گلادیاتورهای جهانی نامیده و شامل سازمانهای تروریستی ، جنبش‌های مذهبی ، شرکتها و دیگر نیروهای غیر ملی است که می‌توانند به راحتی به سلاحهای هسته‌ای دسترسی پیدا نمایند. او صلح جهانی آینده را در گرو بکارگیری سلاح با ارزشی به نام دانایی می‌داند که چیزی جز برتری اطلاعاتی نیست. او استراژیهای منسجم دانایی را برای تحقق صلح اساسی‌ترین استراتژیهای صلح طلبی می‌شناسد.

منابع ·      

دانشنامه رشد ·   

   مقاله فوکویاما با عنوان پس از نو محافظه ‌گرایی چاپ شده در نیویورک تایمز: 19 فوریه 2006 قابل دسترسی در آدرس:httP://www.liberaldemocrat-ir.com ·   

    مصاحبه فوکویاما با عنوان: آیا لیبرالیسم در نبرد با اسلام رادیکال است؟ قابل دسترسی در آدرس:httP://www.washin tonPrism.or /showarticle.c m?id=26 · 

      مقاله تاریخ در پایان تاریخ نوشته فوکویاما ترجمه ابراهیم اسکافی قابل دسترسی در آدرس:httP://world.iran-emrooz.net/index.PhP?/world/more/12519 ·   

    مقاله دکترین بوش در مورد تحول خاورمیانه شکست خورده است نوشته فوکویاما قابل دسترسی در آدرس: httP://www.soltv.net/articlesPer/MR-07-01-19- ukuyama.html ·   

 امام زاده فرد، پرویز (1383). رهیافت روانی در سیاست آمریکا در قبال جمهوری اسلامی ایران،

فصلنامه عملیات روانی، سال دوم، شماره7. ·   

 محقق : علی فتحی ، کارشناس ارشد مطالعات منطقه ای

فمنیست و بررسی جایگاه زن در اسلام


فمنيست

 بیان مسئله

يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثي لتعارفوا ان اكرمكم عندالله انفسكم در اديان و حكايت غيرموحد تا قبل از قرن 18 جايگاهي براي زن تعريف نشده بود. آنان از حق رأي و احراز مناصب دولتي و مديريتي وارث محروم بودند و به صورت كالايي ذي حيات به زن نگاه مي شد. در يونان قديم آنگاه كه به مدد بزرگاني همچون ارسطو و افلاطون واژه عدالت خريدار پيدا كرد و بحث برابري زن و مرد مطرح شد ؛ ارث زن در اختيار رب البيت يا فرزند ذكور ارشد خانواده قرار مي گرفت و او در حدي كه تشخيص مي داد ارثيه خواهران را در اختيارشان قرار مي داد مشروط بر اينكه رب البيت بر هزينه آنان نظارت كند. آئين يهود نبايد سرش را بالا بگيرد و بايد شرمنده رفتارش در مورد زن باشد آنان هنوز هم به زن نظر مثبتي ندارند مثلاً در هنگام عادت ماهيانه او را پاك نمي دانند. مسيحيت به جهت اينكه تكمله اي بر يهود بود وضع بهتري داشت اما از حد كالا ارزش فراتر نداشت و قبل از اسلام هم و اذالموئوده مسئلت باّي ذنت قتلت بيانگر همه چيز هست. دنياي غرب امروز گرفتارتر از آن است كه براي زندگي بشر چه زن و چه مرد حرفي براي گفتن داشته باشد. و فمنيسم يا جنبش حمايت از زنان به جهت فقدان مباني عقلايي و عدم اتصال به منبع وحي ، جنبشي ابتر است و توان رهايي زن غربي را ندارد و نمي تواند خواسته اش را برآورده كند. اين تحقق در پي آنست كه براساس نظريه ، نظريه پردازان غربي تعريفي از فمنيسم داشته باشد و ضمن بيان مباني و اهداف اين نهضت و فراز و نشيب هايي كه دانسته است در نهايت ثابت كند كه اين جنبش منجي جنبش مؤنث نيست و او را تحقير هم مي كند و در پايان به چند شبهه پيرامون حقوق زن در اسلام پاسخ داده مي شود. واژه هاي كليدي : فمنيسم – زن – جامعه اسلام و غرب – تبعيض و خانواده .  در ابتدا به پيشينه اين مكتب فكري و فراز و نشيبت هاي آن مي پردازيم. فصل اول   :   فمنيسم فمنيسم (Feminism) در اصل واژه اي فرانسوي (Feminisme) است كه از ريشه لاتين (femina) به معناي زن (woman) اخذ شده است. حالت وصفي اين واژه (Feminine) در زبان انگليسي و (Feminin) در زبان فرانسه است، كه از كلمه لاتيني (femininus) به معناي زنانه گرفته شده است. در زبان فارسي «طرفداري از حقوق زن»، «جنبش آزادي زنان»، «زن باوري»، «زن آزاد خواهي» و غيره معادلهايي هستند كه براي واژه فمنيسم ارائه شده اند.  مي توان دو مفهوم اساسي و مهم را از فمنيسم برداشت كرد: 1ـ فمنيسم آموزه اي است كه از حقوق برابر زنان با مردان در امور اجتماعي، اقتصادي و سياسي دفاع مي كند. 2ـ فمنيسم جنبش سازمان يافته اي است كه براي بدست آوردن حقوق اجتماعي، اقتصادي و سياسي زنان شكل گرفته است. بر اين اساس شايد بتوان تعريفي جامع كه هر دو مفهوم را برساند ارائه داد. «فمنيسم آموزه يا جنبشي است كه در تلاش براي اثبات يا به دست آوردن حقوق اجتماعي، سياسي و اقتصادي برابر يا برتر با مردان است.» اندرو وينسنت معتقد است 4 ديدگاه مهم در باب خاستگاه انديشه ي فمنيستي وجود دارد. 1ـ تاريخ فمنيسم به سپيده دم آگاهي بشر برمي گردد. سوزان گريفين در كتاب «زنان و طبيعت» و آندره ميشل در كتاب «فمنيسم» به نوعي به اين ديدگاه گرايش دارند. آنان سعي مي كنند فمنيسم را از زمان ماقبل تاريخ مورد مطالعه قرار دهند. 2ـ تاريخ فمنيسم به آغاز قرن پانزدهم ميلادي برمي گردد. اين نوع نگاه متأثر از كتاب «شهر بانوان» (1405) نوشته كريستينا دوپيزان است. 3ـ تاريخ فمنيسم به قرن هفدهم تعلق دارد. آفرابن(1680ـ1640) تاثير به سزايي در شكل گيري اين نوع نگاه داشته است. 4ـ تاريخ فمنيسم به اواخر قرن هيجدهم پس از انقلاب فرانسه برمي گردد. مشهورترين ديدگاه همين ديدگاه چهارم است، ديدگاهي كه وينسنت معتقد است احتمالاً جزو صحيح ترين نظرها باشد. خانم مري ولستون كرافت با نوشتن كتاب «حقانيت حقوق زن»(1792) شاخص ترين فردي است كه توانسته است در اين دوران فمنيسم را مطرح نمايد. پس از انقلاب فرانسه فمنيسم داراي سه موج مهم بوده است. امواجي كه با اعتدال و حالت ميانه آغاز، و پس از رسيدن به اوج افراط، امروزه با رويكرد تعديلي به اهداف خويش ادامه مي دهد. موج اول موج اول در سال 1830 شروع شد. مري ولستون كرافت با نوشتن كتاب «حقانيت حقوق زن» (1792) تأثير اصلي را بر اين موج گذاشت. پس از وي جان استوارت ميل با همكاري همسر اولش هري تيلور كتاب «انقياد زنان»(1869) را نوشت كه تاثير مهم بعدي را بر اين موج گذاشت. نگارش اين كتاب در حالي صورت گرفت كه زنان در دوره ويكتوريا، در اوج سركوب به سر مي بردند. مي توان گفت اساساً انديشه حقوق ليبرال كلاسيك، زمينه اصلي بروز اين موج به شمار مي رود، ديدگاهي كه برخاسته از انديشه جان لاك بود. گشترش حقوق مدني و سياسي بويژه اعطاي حق رأي به زنان، خواسته و هدف اصلي اين موج بود. البته در كنار هدف اصلي، اهداف فرعي اي نيز وجود داشت، از جمله اين اهداف مي توان به دستيابي زنان به كار آموزشي، آموزش و كار، بهبود موقعيت زنان متأهل در قوانين، حق برابر با مردان براي طلاق و متاركه قانوني و مسائل پيرامون ويژگيهاي جنسي اشاره كرد. در دهه 1920 زنان به هدف اصلي خود يعني حق رأي دست يافتند. با دستيابي به اين هدف دوران وقفه فعاليت فمنيست ها آغاز شده و به جز فعاليت براي صلح خواهي، فعاليت ديگري نداشتند. البته رسيدن به حق رأي، تنها دليل توقف فعاليت فمنيست ها نبود، بلكه اساساً شرايط حاكم بر آن دوران ايجاب مي نمود كه فمنيست ها فعاليت جدي نداشته باشند، پيدايش جنبشهاي اقتدارگرا، از جمله فاشيسم و نازيسم و مهمتر از آن وقوع دو جنگ خانمانسوز جهاني اول و دوم، مهمترين عواملي بودند كه فمينست ها را در آن دوران مهار كرده و آنان را از فعاليت جدي بازداشت. موج دوم موج دوم فمنيسم از دهه 1960 آغاز مي شود. سيمون دوبووار با نوشتن كتاب «جنس دوم»(1949) و بتي فريدن با نگارش كتاب «زن فريب خورده»، (1963) تأثير اصلي و مهم را در برانگيختن اين موج داشتند. از ديگر متفكران مهم در اين موج مي توان به كيت ميلت «سياست جنسي»(1970) و جرماين گريير «خواجه زن»(1970) اشاره كرد. موج اول تا حدّي توانست وضعيت زنان را در رابطه با برخي از مسائل بهبود بخشد. گسترش آموزش و پرورش، شايستگي زنان جهت ورود به مشاغل متعدد، قانوني شدن سقط جنين، پرداخت دستمزد برابر به زنان، برخورداري از حقوق مدني برابر و گسترش امكانات كنترل مواليد از جمله نتايج مهم تلاشها در موج اول بوده است. بهبود در اين مسائل باعث شد كه برخي از فمنيست ها به دنبال قدم برداشتن در گامهاي بعدي باشند. هدف اصلي و مهم فمنيست ها در موج دوم «نجات زن» بود. اينان معتقد بودند، دستيابي به حقوق سياسي و قانوني برابر با مردان هنوز مسأله زنان را حل نكرده است، بنابراين صرف رهايي زنان از نابرابريها كافي نبوده بلكه بايد زنان را از دست مردان نجات داد. اما نجات زنان هم تنها از راه اصلاحات تدريجي امكان‎پذير نيست بلكه نياز به يك فرايند ريشه اي و انقلابي است. چرا كه اساساً از نظر فمنيست ها نظريه هاي موجود عميقاً جنس گرا و غيرقابل اصلاح هستند. نقد دانش مردانه، نقد ساختارهاي ايدئولوژيك ريشه دار مانند «مردسالاري» و «قرارداد اجتماعي»، ردّ كليّت ازدواج، تاكيد بر تجرد و حرفه ي اقتصادي از جمله ديدگاههاي مهم فمنيست ها در اين موج به شمار مي رود. فمنيست ها در اين دوران آنقدر به سمت افراط رفتند كه حتي بر ظاهري مردانه در پوشش، آرايش و غيره نيز تأكيد داشتند. موهاي كوتاه، كفش بدون پاشنه، كت و شلوار زمخت و چهره بدون آرايش، تيپ ظاهري يك فمنيست زن در دهه 1970 بود. موج سوم موج سوم فمنيسم از اوايل دهه 1990 آغاز مي شود. فمنيسم كه در دهه 1960 و 1970 در اوج خود به سر مي برد در اواخر قرن بيستم با مشكلات زيادي مواجه شد و در نتيجه در سرازيري انحطاط افتاد. شكافها و دسته بندي هاي آشكاري در درون جنبش زنان بوجود آمد. دولتهاي تاچر و ريگان در دهه 1980، آشكارا با اين نهضت ستيز كرده و خواستار اعاده از دست رفته «ارزشهاي خانوادگي» شدند. فمنيست ها كه به بسياري از اهداف اصلي شان دست يافته بودند، آنقدر به سمت افراط پيش رفتند كه حتي نهضت مردان در حال شكل گيري بود. اين مسائل باعث شد كه فمنيسم در اوايل دهه 1990 يك فرايند اعتدال را تجربه كند. جناح مبارز و انقلابي آن كنارگذاشته شده و به ستايش و اهميت به دنيا آوردن فرزند و نقش مادري پرداخته اند. انديشه هاي برخي از پست مدرنها همچون ميشل فوكو و ژاك دريدا در برانگيختن اين موج تأثير به سزايي داشته است. علاوه بر اين خانم جين بتكه الشتين با نوشتن كتاب «مرد عمومي، زن خصوصي» (1981) تلاش نمود ديدگاههاي افراطي و راديكال در موج دوم را تعديل نمايد. بر خلاف موج دوم، فمنيست ها در اين موج بر ظاهر زنانه و رفتار ظريف تأكيد مي ورزند. آنان معتقد به احياي مادري بوده و از خانواده فرزند محور و همچنين زندگي خصوصي دفاع مي كنند. فمنيسم شاخه‌هاي متعددي پيدا کرده که از آن جمله مي‌توان به موارد ذيل اشاره کرد. ليبرال فمنيسم ليبرال فمنيستها درون ساختار اصلي و در مسير تعيين شده ي جامعه كارمي‌كنندو سعي دارند زنان را با ان ساختار هماهنگ سازند. ليبرال فمنيستها براي اصلاح ساختارهاي جامعه و نه براي بازسازي آنها تلاش ميكنند.با توجه به نظرات جان لاك وتئوري نظريه قراداد اجتماعي دولت كه توسط انقلاب آمريكا بنيان نهاده شد،‌ميتوان اولين ليبرال فمنيست هاي آمريكايي راابيگيل آدامز ومري ولست ونرافت دانست. بيشتر فمنيستهاي قرن 19 و فمنيستهاي موج دوم كه به رفتار زنان در چارچوب قانون و دسترسي به تحصيلات تأكيد داشتند را مي توان ليبرال فمنيست دانست.ليبرال فمنيستها و راديكال فمنيستها معمولا و ندانسته باالقاب فمنيست بد و فمنيست خوب ارزشگذاري مي‌شوند.ليبرال فمنيستها در مقايسه با راديكال فنيستها بيشتر تحت تأثير نظم اجتماعي هستند ، ولي ليبرال فمنيستها نمي‌توانند بدون راديكالها يك فرايند را ـ براي احقاق حقوق زنان ـ بوجود بياورند. مكتب آمازون فمينيسم آمازون فمينيسم به تصوري از قهرمان زن در اسطوره شناسي يونان آنطور كه در ادبيات‏، هنر آمده ، دلالت دارد. هنجارها و اعمال جنسي كه فيزيك و چالاكي ورزشكاران زن را برجسته مي كند. آمازون فمينيسم بر تساوي فيزيكي تمركز دارد و با كليشه نقش هاي جنسيتي و ايجاد تبعيض عليه زنان كه بر مبناي ضعيف و ناتوان بودن زنان صورت مي گيرد، مخالف است. آمازون فمينيستها اين ايده را كه برخي از ويژگيها يا علايق براي مردان وزنان ذاتي است،رابه چالش مي كشدو از ديدگاه زنانگي قهرمانانه حمايت ميكند. به عنوان مثال يك فمينيست آمازون اين ديدگاه را كه بعضي افراد به طور طبيعي نمي توانند اتش نشان ،جنگاور و يا كارگر ساختمان باشند و يا بعضي افراد به طور طبيعي توانايي انجام برخي از كارها را دارند ، به چالش كشيده است. شغلها بايد بدون توجه به حنسيت بر روي تمام افراد باز باشد.مردان و زناني كه از نظر فيزيكي توانايي دارند بايد بتوانند هركاري كه بخواهند داشته باشند. امازون هاي فمينيست ها به ديدگاهي كه برمبناي آن تمام زنان همان توانييهاي فيزيكي مردان را دارند، متمايلند. گرايش ماركسيستي محور عمده مطالعات فمنيسم ماركسيستي در رابطه با «برابري» و «حذف سرمايه داري» است. به نظر اين دسته از فمنيست ها سرمايه داري مشكل عمده نابرابري ميان زنان و مردان است. سرمايه داري اساساً باعث دو ستم بر زنان شده است، اول آنكه زنان را از كارمزدي باز داشته است و بعد آنكه نقش آنان را در حوزه ي خانگي تعيين كرده است. به عبارت ديگر كار بي مزد زنان در مراقبت از نيروي كار و پرورش نسل بعدي كارگران، به سرمايه داري سود مي رساند و براي بقاي آن ضرورت دارد. اگرچه ماركس به عنوان تئورسين و پدر ماركسيسم در ارتباط با زنان همچون يهود، بحثي ارائه نداده است، اما همكار ديرينش، انگلس، با نوشتن كتاب «منشأ‌ خانواده، مالكيت خصوصي و دولت»(1884) مباحث مهمي در زمينه زنان و فمنيسم مطرح نمود. انگلس با حمله بر نهاد خانواده و ازدواج معتقد بود «خانواده هسته اي» به دليل ضرورتهاي نظام سرمايه داري تشكيل شده است، مردان از آنجا كه مي خواستند دارايي  خود را به وارثان مشروع‎شان  بسپارند، با ازدواج، زنان را كنترل  كرده تا بفهمند وارثان حقيقي شان چه كساني هستند. وي همچنين معتقد بود، رهايي زنان زماني رخ خواهد داد كه زنان بتوانند بطور گسترده در امر توليد شركت كرده و وظايف خانگي خود را به حداقل برسانند. به عبارت ديگر استقلال اقتصادي زنان يكي از عوامل مهم براي رهايي زنان به شمار مي رود. ميشل بارت با نوشتن كتاب «ستم امروز بر زنان» (1980) يكي از كاملترين توضيحات فمنيسم ماركسيستي را ارائه داده است. وي معتقد است استثمار زنان تنها ناشي از تفاوتهاي زيستي ميان مردان و زنان و يا ضرورتهاي نظام سرمايه داري نبوده است بلكه ناشي از عقايد و ايدئولوژيهاي مسلط نيز بوده است. به نظر وي اين عقايد بديهي مي دانند كه زنان فروتر از مردان بوده و وظيفه زنان همسري، مادري و يا مانند اينهاست. به نظر بارت، رمز ستمديدگي زنان، نظام «خانواده يا خانوار» است. بر اساس ايدئولوژي حاكم بر نظام خانواده، خانواده هسته اي به طور «طبيعي» شكل گرفته است. اين نوع نظام، امري جهان‎شمول بوده و تقسيم كار در آن نيز بر اساس طبيعيت صورت پذيرفته است. تقسيم كاري كه مرد را تأمين كننده امكانات اقتصادي و زن را تيماردار و تأمين كننده كار بي مزد خانگي مي داند. خانم الكساندرا كولنتاي، بعنوان اولين زن سفير در جهان، يكي ديگر از ماركسيستهاي فمنيست است. وي معتقد است، مشكل عمده نابرابري، بقاء و ادامه مالكيت خصوصي است. وي حسادت و احساس مالكيت جنسي را به عنوان آخرين نشانه هاي ذهنيت مالكيت خصوصي دانسته كه بايد از طرف دولت ممنوع گردد. بر اين اساس ايشان به الغاي روابط تك همسري معتقد بوده و آن را براي سلامتي انسان بهتر مي داند. همچنين اعتقاد دارد كه رابطه جنسي را نبايد جدي گرفت چرا كه رابطه جنسي همانند تشنگي است كه تنها بايد ارضا شود. بنابراين در گرايش ماركسيستي، پيدايش مالكيت خصوصي، روابط و مناسبات اجتماعي غلط، نهاد خانواده، نظام پدرسالاري و باز داشتن زنان از توليد عمومي از جمله عوامل مهم نابرابري ميان زنان و مردان در جامعه محسوب مي شود. بر اين اساس فمنيست هاي مدافع اين نوع گرايش خواهان طلاق آسان، الغاي روابط تك همسري، استقلال اقتصادي زنان، جدي نگرفتن روابط جنسي و از همه مهمتر حذف مالكيت خصوصي هستند. از نظر سياسي اين دسته از فمنيست ها راه حل را در انقلاب كمونيستي (پرولتاريا) مي بينند. اينان معتقدند همانگونه كه نجات كارگران و طبقه پرولتاريا از سرمايه داري با انقلاب كمونيستي تحقق خواهد پذيرفت، رفع نابرابري ميان زنان و مردان نيز با انقلاب كمونيستي امكان پذير خواهد شد چرا كه اساساً تنها با حذف سرمايه داري است كه تمام مشكلات از جمله مشكل زنان نيز حل خواهد شد. گرايش سوسياليستي حذف نظام «سرمايه داري» و «مردسالاري» محور مطالعه فمنيست ها در اين نگرش است. فمنستهاي سوسيال معتقدند براي فهم مشكلات زنان و رهايي از آن بايد هر دو نظام سرمايه داري و مردسالاري را به طور همزمان مورد مطالعه و ارزيابي قرار داد، كه از اين نظر اين يك نگرشي «دوگانه گرا» است. مردسالاري در جوامع سرمايه داري داراي شكل خاصي است. اگر چه مردسالاري فرايندي فراتاريخي است و مردان در تمام جوامع بر زنان اعمال قدرت مي كنند اما زماني كه جوامع به سمت سرمايه داري پيش رفتند، مردسالاري در چنين جوامعي داراي شكل خاصي شده است. سيلويا والبي(1988) يكي از متفكران برجسته اين نگرش، معتقد است: تمايز ميان حوزه عمومي و خصوصي به نفع هم سرمايه داران و هم مردان است. سرمايه داري باعث گرديد مردان به پيشرفتهايي نائل شوند، برخي از آنان به عرصه هاي سياسي از جمله مجلس دست يافتند در حالي كه هيچ زني به اين عرصه ها راه پيدا نكرد. مردان در حوزه ي عمومي توانستند به مباني قدرت جديد بسياري دست يابند كه زنان را به آنها راهي نبود. اين مسائل باعث شد كه آنان بطور گسترده بر ايدئولوژيهاي خانگي مسلط شوند. بنابراين فرودستي زنان در جامعه سرمايه داري تنها حاصل منطق سرمايه داري يا مردسالاري نيست بلكه نتيجه تغييري در منابع قدرت مردانه در پي گسترش سرمايه داري است. هنگامي كه اقتصاد خانگي محدود گرديد و توليد سرمايه داري جايگزين آن شد، مردان در موقعيت كسب مباني قدرت جديد قرار گرفتند. بنابراين از زمان پيدايش سرمايه داري شكل مردسالاري هم تغيير پيدا كرده است، مردسالاري خصوصي به مردسالاري عمومي تبديل شده است. در مردسالاري خصوصي تنها زنان را در خانه نگاه مي داشتند در حالي كه در مردسالاري عمومي مردان در تمام حوزه ها بر زنان مسلط اند. در اين گرايش رهايي زنان با «انقلاب اجتماعي» صورت خواهد پذيرفت. چرا كه اساساً جنس، طبقه، نژاد، سن و مليّت همگي ستمديدگي زنان را پديد آورده و فقدان آزادي زنان، حاصل اوضاعي است كه در آن زنان در حوزه هاي عمومي و خصوصي به سلطه مردان در مي آيند، بنابراين رهايي زنان تنها زماني فرا خواهد رسيد كه تقسيم جنسي كار در تمام حوزه ها از بين برود. به بيان ديگر روابط اجتماعي اي كه مردم را به صورت كارگران و سرمايه داران و نيز زنان و مردان در مي آورند بايد از طريق انقلاب اجتماعي برچيده شوند. روابطي كه ريشه در خود ساختار اجتماعي و اقتصادي دارد و لذا هيچ چيز كمتر از ايجاد تحول عميق يا «انقلاب اجتماعي» قادر نيست يك چشم انداز نجات حقيقي را به زنان عرضه كند. بر اين اساس سوسياليستهاي متأخر توسعه ي كنترل مواليد رايگان، سقط جنين، مراقبتهاي درماني و بهداشتي براي زنان، مراكز مراقبت از كودكان، رسمي شدن كار در خانه از سوي دولت و سهيم شدن مردان در پرورش كودكان را خواستار شدند. فمينيسم فر هنگي نظريه اي كه به تفاوت اساسي بين زنان ومردان و اينكه تفاوتهاي زنان قابل تجليل است ، اعتقاد دارد.اين نظريه از مفهومي كه بر اساس آن زنان و مردان تفاوت زيست شناختي دارند حمايت مي كند. به عنوان مثال اينكه زنان مهربانترو ملايم تر از مردان هستند ما را به اين رهنمون ميكند كه اگر زنان اداره دنيا را به دست گيرند هيچ جنگي وجود نخواهد داشت. فمينيسم فرهنگي نظريه اي است كه مي خواهد با تجليل از تواناييهاي خاص زنان، راه حل هاي زنان و تجارب زنان با جنس گرايي مبارزه كند و معمولا اعتقاد دارد كه راه حل زنان بهتر است. اكو فمينيسم اكو فمينيسم نظريه اي است كه به اين قاعده اساسي متكي است كه فلسفه پدر سالاري براي زنان،بچه ها و موجودات زنده ديگر زيانبار است. طرز رفتار جامعه با محيط زيست ، حيوانات و منابع زيست محيطي و طرز رفتار آن با زنان به موازات يكديگر است.اكو فمينيستها اعتقاد دارند آنها [ طرفداران جامعه پدر سالار] براي بقاي فرهنگ پدر سالاري به ادامه غارت و نابودي زمين ميپردازند. آنها [اكو فمينيستها] احساس ميكنند كه فلسفه پدر سالاري بر احتياج خود مبني بر كنترل زنهاي متمرد و سرزمينهاي سركش تأكيدميكند. اكو فمينيستها مي گويند كه جامعه پدر سالار چيز نسبتا جديدي است، و در 5000 سال اخير توسعه پيدا كرده است و جامعه مادر شاهي نخستين جامعه بوده است.در جامعه مادر شاهي زنان مركز جامعه بودند و مردم الهه ها را ستايش ميكردند. اين چيزي است كه بهشت فمينيستها شناخته مي شود. فمينازي واژه اي كه بوسيله يك مجري تلويزيوني به نام راش ليمباخ ساخته شد. اين واژه توسط ضد فمينيستها به فمينيستي اطلاق ميشود كه تلاش ميكند سقط جنين را تا آنجايي كه ممكن است سهل تر كند. به همين دليل از واژه نازي استفاده شده است. ليمباخ فمينيستها را گروهي ميبيند كه سعي مي كنند جهان را از گروه خاصي از افراد يعني جنين ها خالي كنند. فمينيسم فردگرا مبناي فمينيسم فردگرا فلسفه هاي فردگرايي و اصالت آزادي فردي است. تمركز اصلي بر روي استقلال فردي، حقوق ،آزادي ، عدم وابستگي و تكثر گرايي است. فمينيسم فردگرا به انحصار گرايي گسترده مردان و موانعي كه مردان و زنان به علت جنسيتشان با آن روبرو هستند ، توجه دارد. فمينيسم ماديگرا جنبشي كه در اواخر قرن نوزدهم براي رهايي زنان با بهبود وضعيت مادي آنها، بوجود آمد.اين جنبش براي ازبين بردن بار مسئوليتهايي نظير خانه داري،آشپزي و ديگر نقشهاي سنتي خانگي زنان تلاش مي كرد.كتاب انقلاب بزرگ خانگي اثر شارلوت پركينز گيلمان را مي توان به عنوان منبع ذكر كرد. پاپ فمينيسم به طور معمول مفهوم پاپ فمينيسم از جانب مردم با مفهوم فمينينسم در كل يعني ايدئولوژي كليشه‌اي و منفي تنفر از مرد اشتباه گرفته مي‌شود. هيچ مدركي براي دال بر وجود چنين فمينيستهايي وجود ندارد .هنوز هيچ فمينيستي كه كاملاً از مردها متنفر باشد ، ديده نشده است و در عين حال مردهاي زيادي وجود دارند كه فمنيست هستند.اگر چنين گروهي از فمينيستها وجود داشته باشند ، مي توان آنها را پاپ فمنيست ناميد. اينها شايد نوعي باشند كه مردها را در همه زمينه ها تحقير و زنها را تجليل مي كنند. راديكال فمينيسم راديكال فمنيسم خاستگاه پرورش بسياري از نظرياتي است كه فمنيسم ارائه كرده است.راديكال فمنيسم لبه برنده نظريه هاي فمنيسم در سالهاي 1967-75 بوده است.مدت زيادي از تأييد جهاني اين مفهوم و تعريف اصطلاح فمينيسم نمي‌گذرد. اين گروه ستم بر زنان را مثل بسياري از انواع ستمهاي بنيادي مي بيند ، چيزي كه وراي نژاد، فرهنگ و طبقه اجتماعي اتفاق مي افتد. اين جنبش مشتاق تغييرات اجتماعي به صورت انقلابي آن است. مسئله اصلي راديكال فمينيسم اين است كه چرا زنان و مردان بايد نقشهايي را مطابق با طبيعت جنسيشان بپذيرند؟راديكال فمينيسم ها تلاش دارند بين رفتار زيست شناختي و رفتار فرهنگي حد فاصلي ايجاد كنند تا زنان و مردان بتوانند از بند نقشهاي محدودكننده قديميشان آزاد شوند. جدايي طلبها جدايي طلبها معمولاً به اشتباه زنان همجنس گرا ناميده مي‌شوند .اينان فمنيستهايي هستند كه جدايي از مردان را طلب ميكنند، جدايي كلي يا جزئي. آنها اغلب وقايع و موضوعات منحصر به زنان را سازماندهي ميكنند و به همين دليل، عنوان جدايي طلب به آنها اطلاق مي‌شود. نظر اصلي آنها اين است كه جدايي از مردان زنان را قادر مي كند كه تواناييهاي خود رادر زمينه هاي مختلف ببينند.بسياري از فمنيستها ـ جه جدايي طلبها و چه غير از آنهاـ فكرمي‌كنند كه اين اولين قدم ضروري براي رشد شخصيت است . اگرجه آنها به جدايي بلند مدت اعتقاد ندارند.اين اشتباه است كه تمام همجنس گرايان زن را جدايي طلب بدانيم. البته اين صحيح است كه آنها علاقه اي به مردان براي اعمال جنسي ندارند ولي اين تفكركه آنها ،به صورت خود كار از مردان دوري ميكنند نيزنادرست است. اهداف و خواسته‌های جنبش‌های فمنیستی اهداف، آرمان‌ها و خواسته‌های جنبش‌های زنان و گروه‌های فمنیستی، گسترده، متنوع و متفاوت است. برخی اهداف این جنبش را می‌توان براساس مراجعه به کتب و نشریات ایشان، این‌گونه برشمرد: 1.  اصالت دادن به انسانیت افراد بدون توجه به جنسیت آنها؛ 2.  مبارزه با عقیده ناقص بودن زنان در زمینه‌های مختلف؛ 3.  ارائه دیدگاه جدید از علوم از منظر زنان؛ 4.  برابری زن و مرد؛ 5.  نفی تفکیک نقش بین زنان و مردان؛ 6.  جلوگیری از خشونت‌های جنسی علیه زنان؛ 7. جدا کردن روابط جنسی منتج به باروری از روابطی که فقط به‌منظور کسب لذت است و با رسمیت شناختن حقوق و آزادی زن در روابط نوع دوم؛ 8. به‌رسمیت شناختن خانواده‌های تک‌والدینی و مادر مجرد به این معنا که هرزنی حق دارد با مرد بیگانه، آمیزش کند و یا از طریق تلقیح، باردار شده و برای خود فرزندی به‌وجود آورد؛ 9. به‌رسمیت شناختن حق زنان برای تصمیم‌گیری در مورد جلوگیری از حاملگی و سقط جنین؛ 10. ملحق بودن زنان در برخورداری از هویتی مستقل از هویت پدر و شوهر؛ 11. ایجاد جهانی دو جنسی و حذف صفات زنانه؛ 12. به‌رسمیت شناختن هم‌جنس‌گرایی؛ فمنیسم‌ها همجنس‌گرایی را به‌عنوان راهی برای رهایی از تسلط مردان پیشنهاد می‌کنند. 13. دفاع از حقوق کودکان نامشروع و برابر دانستن حقوق آنان با کودکان مشروع فمنيسم به عنوان يك جنبش اجتماعي فمنیسم به عنوان جنبش اجتماعی وفکری در وسیع ترین معنای آن به ارتقا ء موقعیت اجتماعی زنان به عنوان یک گروه در جامعه می‌اندیشد . از فمنیسم همچون هر جنبش اجتماعی وفکری انتظار می‌رود موقعیت فرودست گروه پایه خود _یعنی زنان _را تبین کند وعلل وعوامل موثر برآن را توضیح دهد ، تصویری از حامعه مطلوبی که در آن زنان از موقعیت مساعد ومناسبی بر خود دارند ارائه کند ، مجموعه مطالباتی را برای رسیدن به این هدف در دستور کار خود قرار دهند .سرانجام با تعیین راهبرد عملیاتی خود به سازماندهی وبسیج منافع بپردازد وروشهای مشروع یا موثر مورد نظر خود را برای نیل به اهداف مشخص سازد . فمنسیم از این نقطه آغاز می‌کند که زنان سرکوب می‌شوند و این سرکوبی مسئله مهمی است . اقتدار مردان آزادی عمل زنان را محدود می‌کنند چون مردان امکانات اقتصادی ، فرهنگی و اجتماعی بیشتری را دراختیار خود دارند . سنگ بنای فمنیسم دفاع از حقوق زنان است . تمامی صور فمنیسم این را تصدیق می‌کنند که زنان انسان هستند نه عروسک ، برده ، شی ء ویا حیوان . به عقیده فمنیسمها اولا همه امور شخصی سیاسی است . یعنی عاملانی مرتکب ستم کاری می‌شوند که اختیار این کار به ایشان تفویض شده است وثانیا باید برای تجربیات عینی زنان از این ستم ، که در برخوردهای روزمره شخصی ویا در روابط اجتماعی به دست آمده اند اعتبار قائل شد . مرد وزن ستمگر وتحت ستم در زندگی هر روزه خود با یکدیگر تعامل دارند ونقش آفرینانی در حال اجرای سناریویی از پیش آماده شده نیستند . این بازیگران نمایش ممکن است در زمینه اجتماعی خاص با یکدیگر مخالفت داشته باشد ودر عمل هم دارند . در این گونه موارد مردان زور خود را به کار میگیرند وزنان دچار رنج وتحقیر می شوند . البته اقتدار مردان فردی نیست ، فرضیات جنس پرستانه جامعه به سود مردان است . ایدئولوژی های مردسالار از اقتدار مردان بر زنان حمایت می‌کنند وآن را مقدس جلوه می دهند . بنابراین تکلیفی که جامعه شناسان فمنیست برعهده دارند بررسی رابطه فرد با ساختار اجتماعی ، ارتباط تجربیات زندگی روزمره زنان با ساختار جامعه‌ای که در آن به سر می برند وارتباط اقتدار مردان در مناسبات شخصی با شیوه نهادینه شدن این اقتدار در جامعه است . فمنیسم مانند هر جنبش اجتماعی دیگر فراز ونشیب های بسیار وشاخه متفاوتی را در طول تاریخ خود داشته است . مهمترین دسته بندی این جنبش با نام موج جریان که درروزهای آینده به آن خواهیم پرداخت. جهاني شدن فمنيسم: چالشها و فرصتها فمينيسم از جنبشهاي مهم اجتماعي است كه به نظر مي‌رسد در طول دهه‌هاي اخير به پديده‌هاي “جهاني شده”(1) تبديل شده است. برداشت عمومي چنين است كه فمينيسم، به عنوان يك جنبش اجتماعي يا يك نظريه اجتماعي كه حداقل در شكل‌بندي صريح ابتدايي خود، سرمنشأ غربي دارد، به تدريج به بسياري از ذهنيت‌هاي زنان در جوامع مختلف شكل مي‌دهد و ممكن است بتواند در جهت‌دهي به خواستها و مطالبات زنان در زمينه‌هاي گوناگون فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي به عنوان نيرويي تأثيرگذار عمل مي‌كند. در بخش نخست اين مقاله، فمينيسم به عنوان يك نيروي جهاني يا جهان‌گير بررسي مي‌شود. سپس، نقش ديگر نيروهاي جهاني‌ساز در جهاني كردن آن مطرح مي‌شود، و سرانجام چالشها و فرصتهايي كه اين نيروي جهاني براي زنان ايراني و كل، جامعه ايراني، مي‌تواند داشته باشد، به اجمال مورد بررسي قرار خواهد گرفت. فمينيسم به عنوان يك نيروي جهاني اگر به پيروي از رولاند رابرتسون Robertson 1994)) جهاني شدن را به عنوان ميدان جهاني تلقي كنيم كه نيروهاي عام‌گراو خاص‌گرا در آن عمل مي‌كنند، نخست، به نظر مي‌رسد كه فمينيسم نيرويي عام‌گرا است كه در اين ميدان حضور دارد. معمولاً فرض مي‌شود كه زنان در همة جوامع بشري و در تمام طول تاريخ ا ز موقعيت كلي مشابه در سراسر جهان برخوردار بوده‌اند؛ يعني، آنچه فرودستي عام زنان نسبت به مردان انگاشته مي‌شود. گفته مي‌شود هميشه مردان زمام امور اقتصادي و سياسي جوامع را- به عنوان يك گروه- در دست داشته‌اند؛ مردان به گفتمانهاي غالب شكل داده‌اند؛ توليد و – مهمتر از آن- تعريف علم، فلسفه، هنر، و … كم و بيش در انحصار مردان بوده است؛ و در كل، جهان انساني بيش از هرچيز صبعه مردانه داشته و زنان از آن يا غايب بوده‌اند يا به حاشيه سوق داده مي‌شدند (Oakley 1981). ممكن است در مقابل اين فرض گفته شود: اولاً، بسياري از زنان در طول تاريخ در مصدر قدرت بوده‌اند؛ ثانياً، زنان كم و بيش در همه جوامع از قدرت خاص خود- كه گاه از نظر ماهيت و ابزار كاملاً با قدرت مردان متفاوت بوده است- بهره برده‌اند. اما استدلال مقابل چنين است كه زنان به عنوان يك گروه هميشه از نظر دسترسي به مواضع اصلي قدرت در جامعه در موضع ضعف قرار داشته‌اند. مسأله اساسي طرح شده اين است كه در حوزه‌هاي مشهود قدرت، زنان غايب بوده‌اند، و وضعيت متفاوت زنان منفرد و استثنايي در طول تاريخ نيز نافي قاعده كلي شمرده نمي‌شود. چنين فرض مي‌شود كه همين وضعيت مشترك فراتاريخي بنيان ويژگي هويتي عام زنان را تشكيل مي‌دهد و اين وضعيت مشترك و هويت مشترك ناشي از آن مي‌تواند زمينه عموميت جنبش زنان و فراگيري نظريه‌پردازيهاي مربوط به آنان يا در كل، آنچه امروز “فمينيسم” خوانده مي‌شود، باشد. بر همين مبنا، يكي از شعارهاي اصلي فمينيسم تأكيد بر “خواهري” همة زنان جهان است و به تبع آن، جنبش زنان جنبة جهان شمول و عام پيدا مي‌كند. در تبيين وضعيت عام زنان در سراسر جهان و در تمام طول تاريخ نيز، پيروان فمينيسم معمولاً مفهوم “پدرسالاري” را به عنوان پديده‌اي فرافرهنگي يا عام به كار مي‌برند.[1] اين مفهوم، هميشگي بودن ستم بر زنان و پذيرش آن از سوي زنان يا حتي حس نكردن آن را توضيح مي‌دهد. جوليت ميچل پدرسالاري را نوعي “عرصه سياست” مي‌داند كه مردان از طريق آن قدرت خود را اعمال و كنترلشان را حفظ مي‌كنند. بر اين اساس، همه جوامع و گروه‌هاي اجتماعي به معنايي بسيار بنيادي “مبتني بر فرض تفوق مردان” هستند؛ يعني، كل سازماندهي آنها در همه سطوح بر سلطه يك جنس بر جنس ديگر استوار است .[2] پدرسالاري، شيوه اعمال روابط قدرت و سلطه‌اي جهان شمول (از نظر جغرافيايي و تاريخي) شمرده مي‌شود و گفته مي‌شود كه در درون نظام پدرسالاري كه در همه جا وجود دارد، سلطه مردان و انقياد زنان از طريق جامعه‌پذيري حاصل مي‌شود و با روش‌هاي نمادين حفظ مي‌گردد. بنابراين، پدرسالاري بايد متكي بر فرهنگ باشد. اين نظام، به عنوان يك نظام قدرت، به خوبي در ذهنها جاي گرفته و چندان لزومي ندارد دعاوي‌اش را به شكل مشهود بيان كند؛ زيرا، اين دعاوي “طبيعي” جلوه مي‌كنند ، تأكيد از من است. 1 آن چه به تبع عموميت پدرسالاري، جنبه عام مي‌يابد،نظام جنس- جنسيت است، يعني، تفاوت فيزيولوژيك- بيولوژيك زنان و مردان را مبناي تفاوت‌هاي اجتماعي، و به تبع آن، قرار دادن زنان در نقشهاي فروتر اجتماعي، تبعيضها، و در كل نابرابري زن و مرد قرار مي‌دهد.2  به اين ترتيب، فرض وجود به اصطلاح “ستم مشترك” نسبت به زنان در همه جوامع بشري، و فراگيري و عام بودن تبيين كلي آن در قالب مفاهيمي چون پدرسالاري و نظام جنس جنسيت، زمينه را براي اينكه “فمنيسم” به عنوان حركتي فكري، اجتماعي و سياسي عليه اين فرض ستم مشترك و شرايط زمينه‌ساز آن جنبه جهاني بيايد، آماده مي‌كند. البته اين كاركرد خاص فمينيسم نيست و تمام جنبشها و نظريه‌هاي اجتماعي كه مبتني بر فرض وجود هويت مشترك برخاسته از شباهت در وضعيت ناعادلانه يك گروه اجتماعي هستند چنين ويژگي‌اي دارند. ويژگي ديگر فمينيسم كه به آن اجازه مي‌دهد به عنوان نيرويي جهاني‌ساز عمل كند، به نوعي در مقابل ويژگي نخست قرار مي‌گيرد. درواقع، فمينيسم در عين عام‌گرايي، خاص‌گرا نيز هست. اين ويژگي به طور خاص از يك سو، ناشي از واقعيت تفاوت در زندگي گروههاي مختلف زنان در طبقات، قشرها و جوامع مختلف است- كه جريان اصلي فمينيسم را به پذيرش نوعي “كثرت‌گرايي” واداشت 3؛ از سوي ديگر، گسترش ايده‌هاي پساتجددگرا و پساساختارگرايانه با تأكيد بر تفاوت‌ها، هويت‌هاي سيال، بي‌اعتبار دانستن دعاوي مربوط به حقيقت، نفي مفهوم وثوق، و … 1 زمينه پذيرش نظري فمينيسم‌هاي خاص و محلي را فراهم كرد .2درنتيجه، خاص‌گرايي- به يك اعتبار- در عام‌گرايي جذب شد و شايد بتوان گفت جمع شدن اين دو ويژگي خصلت جهاني فمينيسم را تقويت كرده و آن را يك نيروي جهاني- محلي بدل كرده است. در عين حال، اين خصوصيت بالقوه جهاني فمينيسم در شرايط جديد ناشي از حضور نيروهاي قوي و گسترده جهاني‌ساز است، كه مي‌تواند جنبه بالفعل پيدا كند. بخش بعد نگاهي اجمالي به اين تأثيرات دارد. جهاني شدن فمينيسم جهاني شدن به عنوان يك فرايند پيچيده و چند بعدي، از يك سو به طور خاص در بعد اقتصادي، با ايجاد شرايط كم و بيش مشابه براي گروه‌هاي مشابه اجتماعي در جوامع مختلف، موقعيت اجتماعي آنها را تا حدي به هم شبيه مي‌سازد و درنتيجه، مشكلات و تقاضاهاي آنها را تا حدي به هم نزديك مي‌كند. اين مي‌تواند به معناي شباهت نسبي در موقعيت عيني گروهها از جمله زنان در جوامع مختلف باشد. از سوي ديگر، اين فرايند امكانات جديدي- به خصوص در بعد ارتباطاتي- در اختيار جنبشهاي اجتماعي به ويژه جنبشهايي كه داعيه فراگيري فراتر از حوزه‌هاي محلي، ملي و منطقه‌اي دارند، نهاده است. فمينيسم نيز، هم به عنوان يك جنبش، و هم به عنوان نظريه‌اي اجتماعي كه در پيوند با جنبش زنان است، بالقوه مي‌تواند از امكانات ارتباطاتي فراگير و ساير ابعاد فرايند جهاني شدن براي اثرگذاري بر ذهنيت و كنشهاي زنان در سراسر جهان بهره برد. به بيان ديگر، امكان انتقال گفتمان فمينيستي غربي به جوامع مختلف، به ويژه جهان سوم، با تشديد و تقويت فرايند جهاني شدن افزايش مي‌يابد. در دهه 1990، با رشد چشمگير در زمينه فناوريهاي اطلاع‌رساني در شبكه‌هاي جهاني تلويزيوني و اينترنت، امكانات اين جنبشها براي انتقال پيامهاي خود به دوردست‌ترين جوامع با حداقل هزينه افزايش چشمگير يافت. علاوه بر انتشار كتابها و مجلات و خبرنامه‌هاي اين جنبشها و اخباري كه درباره فعاليت آنها از كانالهاي راديويي و تلويزيوني جهاني در سطح جهان پراكنده مي‌شود، صدها سايت در شبكه جهاني آراء‌اين جنبشها را ارائه مي‌كنند و پيامهاي آنها با حداقل هزينه (هم براي فرستندگان و هم براي گيرندگان) منتقل مي‌شود. حتي از اين راه، به بسيج اجتماعي و سياسي نيز مبادرت مي شود و سازماندهي‌هاي محلي شكل مي‌گيرد. البته كارايي اين امكانات در محدوده جوامع غربي با توجه به گستردگي استفاده از اين فناوريها و نيز نبود مشكل زبان در ارتباطات، بيش از كارايي آن در ديگر جوامع است. با اين همه، به تدريج با گسترش امكانات در ديگر جوامع، آنها نيز با سهولت و سرعت بيشتر در معرض پيامهاي جنبشهاي غربي و از جمله فمينيسم قرار مي‌گيرند. بسياري از پيامهاي اين جنبش در قالب كتابها، مقالات، اخبار، پوستر و عكس و … ترجمه و منتشر مي‌شود؛ درنتيجه، دامنه تأثيرگذاري آن گسترده‌تر مي‌شود .1 چالشهاي برآمده از جهاني شدن فمينيسم آن چه در كل فرايند جهاني شدن مي‌تواند موجب نگراني فرهنگ‌هاي ملي و محلي باشد، درباره جهاني شدن فمينيسم نيز صادق است. زيرا جهاني شدن گاه به معناي هژموني گروهها و انديشه‌هاي خاص- و در بحث ما، فمينيسم غربي- است. بايد توجه داشت كه اولاً، درون داده‌هاي گفتمام فمينيستي اغلب از سوي زنان غربي بوده است؛ ثانياً، در بسياري از موارد، در درون جوامع غربي نيز آن گروه از گفتمان‌هاي فمينيستي از سلطه بيشتر برخوردارند كه از سوي بخشهاي خاص- به ويژه گروه‌هاي مرفه‌تر در طبقات متوسط و بالا، يعني گروههاي قدرتمندتر زنان غربي- طرح و ترويج شده و متكي بر تجارت آنها است؛ ثالثاً، طبقاً قدرت بيشتر در فرايند جهاني شدن مي‌تواند به معناي امكانات بيشتر براي پيشبرد و ترويج پيامها و گفتمانهاي خاص باشد، و چون بيشتر اين گروههاي فمينيستي غربي هستند كه به تبع جايگاه اقتصادي و سياسي جوامع خود، از تواناييهاي بيشتر ارتباطي و گفتماني برخوردارند، مسأله خطر سلطه‌يابي يا هژموني فمينيسم غربي- طرح مي‌شود. با آنكه فمينيسم بيشتر خود را در داخل جوامع غربي “ضد هژمونيك”، “مخالف وضع موجود”، “ضد ستم”، “ضد امپرياليسم” و مانند آن برمي‌شمارد، نزد مردمان بومي ديگر جوامع، كم و بيش “غربي” و “بيگانه” انگاشته مي‌شود و اين دل‌نگراني، حداقل در برخي از قشرهاي روشنفكري آنان، وجود دارد كه پيامهاي –به هرحال- غربي و غيربومي آن باعث دور شدن دريافت‌كنندگان از سنتهاي بومي، محلي، ملي، ديني و … شود. اين واقعيت كه با توجه به كارايي نظامهاي سياسي و اجتماعي غرب در “جذب” اين جنبشها در ساختارها و نهادهاي موجود، بسياري از اين جنبشها كم و بيش به بخشي از جريان اصلي گفتماني، سياسي و اجتماعي جوامع غربي بدل شده‌اند، اين نگراني و بدبيني را تشديد مي‌كند كه آنها نيز جزيي از همان منظومه سلطه‌گري غرب هستند و اگر به همان شكل، “خطرناك” نباشند، به دليل وارداتي بودن، ناگزير ناكارآمد و نامناسب‌اند .1 فمينيسم غربي به عنوان يك توليد كننده و منتشر كننده متون و پيامهاي فرهنگي مي‌تواند با اتكا بر قدرت ابزار انتقال پيام، متون و رسانه‌هايي كه در اختيار دارد، از راههاي گوناگون مانند توليدات انتشاراتي (كتاب و مجله) به زبان اصلي يا ترجمه شده، توليدات بصري (فيلم و عكس و مانند آنها)، توليدات صوتي (برنامه‌هاي راديويي)، وب‌سايت‌هاي اينترنت و … و همچنين تأثيرات غيرمستقيم‌تر مانند انتشار اخبار از اقدامات فمينيستها در رسانه‌هاي جهان و نفوذ در نهادها و سازمانهاي بين‌المللي و مانند آن به ذهنيت زناني كه به تدريج اما به شكلي فزاينده با اين گفتمان روبرو مي‌شوند سامان دهد و عملاً به گفتمان هژمونيك نزد بخشي از زنان (يعني زنان روشنفكر و تحصيلكرده جهان سومي) تبديل شود. با توجه به اينكه اين زنان نيز، به نوبه خود، با جامعه بزرگتر زناني كه به درجات مختلف تحت تأثير آنها هستند برخورد دارند، امكان همه‌گير شدن فمينيسم در روايت غربي آن بيش از پيش محتمل مي‌نمايد.   اين تلقي از به اصطلاح “خطر” وقتي بيشتر احساس مي‌شود كه فمينيسم نيز بخشي از امپرياليسم فرهنگي دانسته شود. آيا مي‌توان اشاعه پيام‌هاي فمينيستي را جزيي از امپرياليسم فرهنگي دانست؟ به نظر مي‌رسد كه حداقل خود فمينيستهاي غربي اعم از ليبرال، راديكال، سوسياليست يا پساتجددگرا خود را به نوعي ضدامپرياليست يا – به حداقل درباره فمينيستهاي سوسياليست و راديكال- ضد سرمايه‌داري مي‌دانند؛ اما آيا بسياري از انگاره‌هاي فمينيستي با وجودي كه زماني در خود جوامع غربي نيز ضد نظم موجود و افراطي انگاشته مي‌شدند، جذب رويه‌ها، نهادها و گفتمان‌هاي حاكم نشده‌اند؟ آيا حداقل نمي‌توان ادعا كرد كه برخي از ارزشهاي فمينيستي به بخشي از جريان اصلي حيات اجتماعي غرب بدل شده است؟ آيا به همان اندازه نمي‌توان ادعا كرد كه رسوخ انديشه‌هاي فمينيستي نيز بخشي از امپرياليسم فرهنگي غرب است؟ اين برداشت نيز دغدغه‌هاي بيشتري نزد بسياري از كساني كه دل نگران حفظ ارزشهاي ملي و بومي هستند، پديد مي‌آورد. به هر حال، آن چه اكنون در اينجا مي‌تواند چالش اصلي شمرده شود، اين است كه با هژموني يافتن گفتمان فمينيستي غرب، الگوي فكري و مبارزاتي آن جذب شود به جنبش زنان در ايران شكل و جهت دهد. درنتيجه از يك سو، ممكن است وضعيت موجود و تاريخي زنان در جامعه ما براساس تبيينهاي رايج فمينيسم غربي توضيح داده شود و از سوي ديگر، راه حل مشكلات زنان نيز در راههايي كه جنبش زنان در غرب هوادار آن بوده است، جست و جو گردد؛ درنتيجه، احتمالاً پيامدهاي بي‌ثبات ساز اجتماعي و سياسي در پي آورد.    سنتاً سنتي اين پيامدهاي بي‌ثبات‌ساز را در سطح اجتماعي و سياسي مي‌توان در ظهور چالشگري زنان عليه وضعيت خود و بازتعريف آنان از خود بر مبناي “ديگري برشمردن مردان جست و جو كرد. تجلي آن نيز در تغييراتي چون افزايش طلاق و تنشهاي درون خانگي، كاهش ازدواج، تنشهاي درون محيط كار، و … مي‌تواند باشد. در سطح سياسي نيز طرح مطالبات فراتر از امكان پاسخگويي نهادهاي سياسي مختلف (به دلايل مختلف از محدوديت منابع گرفته تا چارچوبهاي ايستاري و فرهنگي) و درنتيجه، شكل گرفتن روشهاي افراطي يا ستيزه‌جويانه چالش اصلي مي‌تواند باشد. البته درباره گستره و شدت اين چالش نبايد راه مبالغه پيمود. اين چالش‌هاي بالقوه خود با محدوديتهاي جدي روبرو است. اولاً، بايد داشت بسياري از اين دگرگونيهاي اجتماعي و فكري اساساً بيش از آنكه ريشه در گرايشهاي فمينيستي داشته باشد، ناشي از دگرگوني وضعيت عيني زنان و برخي از تناقضات دروني آن هستند كه به گونه‌اي گسترده در شكل گرفتن اوليه فمينيسم در غرب نيز مؤثر بودند. درنتيجه، در اينجا آن چه مي‌تواند اين چالشها را محدود كند، پاسخگويي مناسب به گونه‌اي است كه وجود تناقض در موقعيت زنان را به حداقل برساند. ثانياً، حتي اگر فرض كنيم چالش‌هاي ياد شده به نوعي در پيوند با انديشه‌ها و دستوركارهاي فمينيستي است، در ارزيابي اين تأثير بايد توجه داشت كه امكان تأثيرپذيري، بيشتر در ميان روشنفكران و حداكثر در ميان بخش‌هايي از به اصطلاح انديشه‌ورزان است. از آن پس اين قدرت بسيج‌گري (يعني قدرت سازماندهي، منابع موجود در اختيار آنها، و نوع رابطه فكري با توده زنان در سطوح فكري و عملي) است كه مي‌تواند دامنه تأثير نهايي را تعيين كند. در هر ارزيابي از نفوذ فمينيسم بايد به اين متغير واسط مهم توجه داشت. ثالثاً، مي‌توان گفت كه در جامعه ما لزوماً انديشه‌هاي فمينيستي انتقالي به آنگونه كه در غرب دريافته شده است، فهم و جذب نخواهند شد. ژاك دريدا انديشمند معاصر فرانسوي و ديگر انديشمندان شالوده‌شكن بر اين باورند كه در همه متون عناصر پرتناقض و ناهماهنگيهاي دروني هست كه مانع از آن مي‌شود كه متن، به عنوان نظامي از نشانه‌ها، دال بر مدلول واحدي باشد.1 در چنين شرايطي تفسير هر فرد يا گروه اجتماعي از متون مشخص يا متني واحد ديگر صرفاً براساس نشانه‌هاي درون متن نيست؛ يا بهتر بگوييم، روابط داخل و مدلولي كه در نشانه برقرار مي‌شود ديگر بر مبناي رابطه‌اي ثابت و پايدار و مورد اجماع مؤلف و مخاطب (همه مخاطبان) نيست. در اين شرايط، از يك سو اين تناقضات دروني متن است كه اجازه تفسيرهاي مختلف از متن را مي‌دهد، و از سوي ديگر، موقعيت متفاوت مخاطبان در حيات اجتماعي و تجارت متفاوت آنان باعث مي‌شود “رمزها”ي موجود در متون را به راههاي متفاوتي بگشايند و درنتيجه متن را به صورتهاي متفاوت معنا و تفسير كنند.2 پس موقعيت اجتماعي متفاوت افراد باعث مي‌شود كه آنها در مواجهه با متون آن را به صورتهاي متفاوت معنا كنند. آخرين نكته اينكه بايد توجه داشته باشيم حتي در خود غرب نيز فمينيسم مفهومي يكپارچه و واحد نيست كه بتوان همه شاخه‌ها و برداشتهاي آن را مغاير مصالح فرهنگي، اجتماعي و سياسي جوامع ديگر برشمرد. يكپارچه تلقي كردن و نفي فمينيسم در تماميت آن براساس يك برداشت واحد فمينيستي، خود مي‌تواند چالش برانگيز باشد. زيرا رد يك تصوير برساخته واحد از فمينيسم، هريك از برداشتها يا گفتمانهاي ديگر فمينيستي را- كه لزوماً با آن تصوير يكپارچه هماهنگ نيست- به نوعي كانون جاذبه بالقوه بدل مي‌كند. فرصتهاي ناشي از جهاني شدن فمينيسم به نظر مي‌رسد كه جهاني شدن فمينيسم در عين چالشهايي كه مي‌تواند براي جامعه ما داشته باشد، به نوعي فرصت‌هايي را نيز فراهم مي‌كند. اين فرصتها را مي‌توان در چند سطح ديد. اولاً گفتمان فمينيستي در عام‌ترين معناي آن، يعني تلاش براي ارتقاي موقعيت زنان در همه سطوح اجتماعي، اقتصادي، سياسي و فرهنگي در داخل كشور، مي‌تواند زمينه‌ساز ايجاد تغييراتي به نفع زنان در سطح جامعه باشد. بي‌ترديد عدم توجه به تحول در حوزه‌هايي از موقعيت عيني زنان و ايستايي در ساير حوزه‌ها كه خود چالشي مهم است، تنها با ايجاد دگرگونيهاي مناسب در حوزه‌هاي مختلف است كه منجر به شكل گيري عدم تعادل اجتماعي نخواهد شد. در اين جا برخي از تجربيات و دستاوردهاي جنبش زنان در جوامع مختلف به صورت گزينشي مي‌تواند مورد بهره‌برداري قرار گيرد، بدون آنكه لزوماً همراه با پذيرش ديدگاه‌هاي بنيادي تبييني يا غايت‌انگارانه آن باشد. ثانياً، آن چه تحت عنوان كثرت‌گرايي فمينيستي مطرح شد، فضايمناسبي براي طرح ايده‌ها و نظريه‌هاي نوين مبتني بر تجارب، اعتقادات، ارزشها و سنتهاي زن ايراني يا شايد به بيان دقيق‌تر، “زنان ايراني” است؛ همان‌گونه كه پيش از اين نيز مطرح شد، حتي اگر زماني بود كه بسياري “فمينيسم” را به نحوي از انحا با استانداردهاي مشترك فمينيسم غربي تعريف مي‌كردند، امروز در درون خود انديشه فمينيستي، تعدد و تكثر ديدگاه‌هاي فمينيستي به رسميت شناخته شده است. مالس و ديگران (1989) تأكيد دارند كه جنسيت رابطه‌اي مستقل از ساير نظام‌هاي اجتماعي نيست و روابط جنسيتي به شكلي كه افراد آن را تجربه مي‌كنند ثابت و تغييرپذير نيستند، بلكه بخشي از مقوله وسيع‌تر روابط اجتماعي محسوب مي‌شوند. با درك اين امر روشن مي‌شود كه روابط جنسيتي نيز يكپارچه نيستند، پس بايد برداشت از جنسيت “تماميت بخش” نباشد.1  از آنجا كه جنسيت بر ساخته‌اي اجتماعي است و در ارتباط با مجموعه‌اي پيچيده از ساير روابط اجتماعي معنا پيدا مي‌كند، پس همه زنان روابط ناشي از آن را به يك شكل تجربه نمي‌كنند. درنتيجه تعدد روايات از نظريه جنسيت مطرح مي‌شود. سوزان بوردو بر اين نكته تأكيد دارد كه نظريه‌هاي فمينيستي درباره جنسيت “جانبدارانه” بوده‌اند زيرا تجارب زنان سياه‌پوست، مهاجر و ديگران را “به حاشيه رانده‌اند”. حال زمان آن فرا رسيده‌است كه نظريه‌پردازان آكادميك جنسيت به روايت‌هاي اين زنان نيز “گوش دهند” تأكيد در متن است. 1 اين تفاوت‌ها در تفسير و معنا كردن متون فمينيستي مي‌تواند بسيار مؤثر باشد و حتي به شكل گرفتن انواع جديدي از فمينيسم منجر شود كه به درجات مختلف با روايات موجود فمينيسم غربي همخواني و تفاوت دارد. نمونه اين تفاسير بديل را مي‌توان عملاً نيز در شكل گرفتن روايات خاصي همچون فمينيسم جهان سومي، فمينيسم كاراييبي، فمينيسم سياه و … در جهان ديد كه به رغم تفاوت‌هاي بعضاً بنيادي با جريان اصلي فمينيسم در غرب توانسته‌اند مطرح شوند و در مواردي به تعديل فمينيسم غربي منجر شده‌اند. در اين فضاي گفتماني مناسب براي تعدد و تنوع “صداي زنان” و به تبع آن، گفتمانهاي زنان، طبعاً با توجه به گستردگي و تكثر روزافزون ديدگاه‌هاي زنانه متعدد كه مي‌توانند با درجات متفاوتي از تفاوت و حتي تضاد همراه باشند، اولاً راه براي هژمونيك شدن يك گفتمان خاص ناهموار مي‌شود؛ زيرا پيامها به شدت متفاوت و نامتجانس هستند و در شرايط حاكم بر عرصه سياست گفتمان، نمي‌توانند ادعاي “حقيقت”، “صدق”، و “حقانيت” داشته باشند و درنتيجه، احتمال تأثير كامل هريك از آنها به شكل منفرد بر مخاطب به شدت كاهش مي‌يابد. ثانياً، فضا براي طرح روايتهاي جهان سومي از جمله ايراني همراه با تفاسير خاص و متفاوت از وضعيت زنان، مشكلات و راه‌حلهاي مشكلات مناسب مي‌شود. سطح و سبك زندگي، موقعيت اجتماعي- اقتصادي، ارزشها و هنجارها، مشكلات و مسائل عاجل، نيازها و خواسته‌هاي زنان در جامعه ما بسيار متفاوت از جوامع غربي است. به بيان ديگر، زمينه متفاوت زندگي منجر به تجارب متفاوتي مي‌شود كه خود همراه با معاني متفاوتي است كه زنان مختلف به زندگي خود، زندگي زنان ديگر، خواسته‌هاي خود و خواسته‌هاي ديگران، مشكلات خود و مشكلات ديگران مي‌دهند. مفاهيم مختلفي كه در متون فمينيستي غربي مطرح مي‌شود، از جمله خود مفهوم زن و همچنين خانواده، خواهري، آزادي، حقوقي، برابري، سلطه، مردم‌سالاري، پدرسالاري و غيره براي زنان ايراني به يك معنا نيست. اين مفاهيم همچون همه مفاهيم ديگر در زبانهاي مختلف زمينه‌مند هستند يعني تاريخ‌مند و وابسته به زمينه تاريخي خاص هستند و هركس به تناسب مجموعه‌اي از زمينه‌هاي عيني و ذهني، آنها را براي خود معنادار مي‌كند. ممكن است براي زن غربي خانواده واحدي از خانواده هسته‌اي همراه با سلطه مرد بر آن باشد كه زن در آن موجودي زيردست و تابع است. اما براي يك زن مسلمان ممكن است آنچه سلطه مرد تعبير مي‌شود، نمونه‌اي از تقسيم تكاليف و تعهدات به نحوي متوازن و مكمل و نه مبتني بر سلطه تلقي گردد، براي زني كه مشكلات اجتماعي و اقتصادي خانواده در چارچوب روابط بزرگتر اجتماعي ملموس‌تر و محسوس‌تر است، اساساً بحث درباره روابط سلطه در درون خانواده در شرايطي كه او و همسرش تجربه مشتركي از روابط ناعادلانه اجتماعي را تجربه مي‌كنند ممكن است كم و بيش بي‌معنا باشد.   در شرايط خاص تاريخي و اجتماعي، زنان ممكن است در چارچوب نظام ارزشي خود و نيز با توجه به تجارب خود در زندگي شخصي واجتماعي، حقوق مورد توجه خود را در برابري كامل با حقوق مردان نجويند، بلكه خواهان نوعي توازن يا تعادل در زمينه حقوق و تكاليف باشند، و ممكن است حمايت از زنان را مهمتر از برابري بدانند. حتي اگر بسياري از دعاوي فمينيسم غربي درباره روابط مبتني بر سلطه مردان از برابري بدانند. حتي اگر بسياري از دعاوي فمينيسم غربي درباره روابط مبتني بر سلطه مردان بر زنان و لزوم بر هم زدن آن نيز پذيرفته شود، ممكن است حوزه‌هاي مورد توجه آنها كاملاً متفاوت با زنان غربي باشد. بنابراين زنان ايراني مي‌توانند با تكيه بر فرهنگ اسلامي و ايراني به گفتمان‌هاي بديلي بر مبناي ارتقاي موقعيت اجتماعي زنان (يعني عام‌ترين برداشت از فمينيسم) شكل دهند كه هژموني فمينيسم غربي را درهم مي‌شكند. اين گفتمان بدليل بايد با تكيه بر اين اصل باشد كه هويت زنان ايراني، برداشت آنان از وضعيت زنان، رابطه آنها با مردان، رابطه آنها با كل جامعه و نظم اجتماعي و غيره فقط مي‌تواند توسط خود زنان ايراني تعريف شود نه آنكه نتيجه پذيرش تعريف‌هاي ديگران اتز زناني ايراني و برداشت‌هاي آنها باشد. ثالثاً، گفتمان‌هاي بديل راه را براي تأثيرگذاري بر دستور كار جهاني مربوط به مسائل زنان هموار مي‌كند. در شرايطي كه بسياري از هنجارها و قواعد حاكم بر حيات بشري بيش از پيش تحت تأثير رژيم‌هاي بين‌المللي قرار مي‌گيرد و در واقع، به تعبير برخي از نويسندگان، بخشي از جهاني شدن را وجود همين رژيم‌ها تعريف مي‌كند، با تكيه بر گفتمان‌هاي قوي بديل و تأكيد بر لزوم كثرت‌گرايي در سطح جهان، مي‌توان با دستور كار جنبش زنان در سطح جهاني و به تبع آن شكل گيري و اجراي قواعد بين‌المللي مربوط به زنان و شكل فعال برخورد كرد. از اين راه از يك سو، مي‌توان در جهت بهبود وضعيت زنان ايراني در هماهنگي با ارزشهاي خود گام برداشت و از امكانات جامعه بين‌المللي نيز به نحو بهتري استفاده كرد. و از سوي ديگر، مي‌توان الگويي در اختيار زنان مسلمان ساير جوامع اسلامي نيز قرار داد. به اين ترتيب، با نگاه كردن به پديده جهاني فمينيسم به عنوان يك فرصت در كنار يك چالش، راه براي استفاده بهينه از اين پديده باز مي شود. اكنون كه به اين نتيجه رسيديم كه فمنيسم پروژه اي نيست كه ما ايجاد كننده آن باشيم بلكه پروسه اي هست كه روند خود را طي مي كند و در اين پروسه ما دست خود را به علامت تسليم بالا نمي بريم بلكه مي توان از اين فرصت استفاده كرد و نظرات خودمات را به جهان ارائه دهيم و ما به عنوان ملتي مسلمان كه ادعا مي كنيم كه شرايطي كه اسلام براي زن در نظر گرفته است به مراتب بهتر از باغ سبزي است كه درب ان را دنياي غرب نشان مي دهد و تبليغ مي كند كلام زيبايي مولاي متقيان كه به فرزندشان مي فرمايد به زن پيش از حد توانش كاري را ارجاع نده براستيكه او گل است نه قهرمان عملهاي يدي بيانگر اوج ارادت اسلام به جنبش مونث است كه تاقبل از اسلام وجود نداشت. فمنيست يكي از موضوعات بحث هاي جامعه است كه نقطه عزيمت آن دنياي غرب است. آنها براي اينكه از اين بيشتر كانون خانواده هايشان در معرض تهديد قرار نگيرد به دنبال اين هستند كه حقوق را براي زن دست و پا كنند ولي از آنجا كه منبع قابل اعتمادي ندارند و يا برروي تئوريهاي خود فاقد اجماع هستند هنوز نتوانسته اند به قانون مدوني در اين مقوله دست پيدا كنند. متاسفانه در قرن اخير نحوه نگاه به جايگاه زنان آنقدر فراز و نشيب داشته است كه مي توان ادعا كرد كمتر موضوعي اين چنين دستخوش سليقه دنياي غرب قرار گرفته است با يك بررسي اجمالي مشاهده مي كنيم كه حتي « يونان قديم و روم باستان زنان فاقد جايگاه و منزلت انساني بوده اند ادياني مثل آئين تحريف شده يهود نيز فرزند آوردن را وظيفه اصلي زن شمرده و ارزش زن را تا اين حد پايين آورده است. در سفر پيدايش تورات حوا به عنوان اولين زن منشاء شر و گناه و مفسده و انحراف آدم و ديگر انسانها شمرده مي شود در تفكر مسيحيت در دوره قرون وسطي علاوه برستمهاي ناروا برزن حتي در انسانيت اين موجود هم ترديد مي شود در بسته جزيره عربستان : و اذا بشر احدهم بالانثي ظلّ وجهه مسوداً و هو كظيم . يتوا ري من القوم من سو ما بشر به المسله علي هون ام يدسه في التراب الاساء ما يحكمون . 1  آنها وقتي خبر تولد دخترشان را مي شنيدند از شدت خشم چهره شان سياه مي شد و با خود مي گفتند آيا ننگ داشتن دختر را برخود بپذيرم يا آن را در خاك زنده به گور كنم. از آن زمان بگذريم  وارد دنيايي شويم كه ادعاي تلاش براي نجات زن را دارد اما با تفكرات فمنيستي زن را دچار مشكل كرده است. آنها بحث برابري و شادي زن را مطرح مي كنند. آقاي جاگر كه عنوان پرفسور را هم يدك مي كشد طالب نابودي كامل خانواده است و عقيده دارد بايد جامعه اي بنا شود كه زنان به حد و فناوري بتوانند همديگر را بارور كنند مردان بتوانند بچه شير دهند و تخمك هاي بارور شده را بتوان به بدن زنان يا مردان منتقل نمود.2 اينك فمنيست هاي راديكال توصيه مي كنند كه زنان به دنبال جايگزيني براي روابط زناشويي بوده و به روابط جنسي با ساير زنان اكتفا كنند در نظر اينان دوري كردن از مردان به هرشكلي لازم است چرا كه در طول تاريخ مردان عامل ظلم زنان بوده اند و از دين هم براي استيلاي خود مدد گرفته اند پس آنان اول بايد دين را نابود كنند تا بهتر بتوانند تفكر خود را عملياتي كنند. متفكر شهيد استاد مطهري حرفش طلاست او مي فرمايد: در اين نهضت به اين نكته توجه نشده كه مسائل ديگري هم غير از شادي و آزادي هست. شادي و آزادي شرط لازم اند نه شرط كافي تساوي حقوق يك مطلب است و تشابه حقوق مطلب ديگر برابري حقوق زن و مرد از نظر ارزشهاي مادي و معنوي يك چيز است و همانندي و همگني و همساني چيز ديگر ، در اين نهضت سهواً يا عملاً تساوي به جاي تشابه به كار مي رود و برابري با همانندي يكي شمرده مي شود.3 فصل دوم در اين فصل به پنج شبهه اساسي كه مورد انتقاد فمنيست ها جهت پاسخ اجمالي مي دهيم. آنها بعضي از قوانين اسلام را مغاير با حقوق زن مي دانند در حالي كه خودشان هنوز به قانون مدوني درصدد حقوق زن كه مورد اجماع جميع جوامع باشد نرسيده اند. پاسخ به اين سؤالات اجمالي است اما سرنخ هايي را به علاقمندان به تحقيق بيشتر مي دهد تا به پاسخ هاي كامل تري دست يابند و آن سوالات اين است : 1-    آيا حضرت حوا باعث گول خوردن حضرت آدم شد. 2-    آيا فرق ديه بين زن و مرد عادلانه است. 3-    آيا تفاوت ارث بين زن و مرد با عدل خداوند سازگار است. 4-    آيا تعداد 9 زن براي پيامبر اسلام در شأن آن جناب بوده است. 5-    الرجال قوامون علي النساء يعني چه ؟ 1- سوال اول اين بود كه آيا حضرت آدم را حوا همسرش وسوسه كرد و باعث هبوط آنها از بهشت شد ؟ براي جواب اين سوال سندي معتبرتر از قرآن نداريم ، يهود داستاني را تحريف شده و بصورت خرافاتي به خورد مسلمانان داد بطوري كه آنها لااقل به قرآن خودشان رجوع نكردند تا صحت و سقم داستان يهود را بدست آورند اين داستان ساختگي را نه تنها عوام بلكه گاهي اوقات افراد صاحب ادعاي سوادهم باور مي كنند. آيه 34 سوره بقره داستان آدم و حوا را بيان مي كند كه خداوند به آنها فرمود ولاتقربا هذه الشجره فتكونا من الظالمين: خطاب لاتقربا در ادبيات عرب تثنيه است و  دلالت بر دو فرد مي كند پس خداوند هر دوي آنها را نهي كردند بعد مي فرمايد فاذلهما الشيطان . پس شيطان آن دو نفر را نه يك نفر از آنان را گول زد پس تقصير در اينجا مربوط به هر دوي آنهاست. فاخرجهما مماكا نافيه بازهم دلالت آيه به هر دو نفر آنهاست. پس اينكه شيطان حواء را گول زد و او هم آدم را صحت ندارد  گذشته از اين آيات سوره طه آيه 120 مي فرمايد: فوسوس اليه الشيطان  : ضميرهاء به مذكر برمي گردد و در آنجا مذكري غير از آدم نبود و در ادامه مي فرمايد فعصي آدم ربه پس آدم امر پروردگارش را عصيان كرد در اينجا همه تقصير را خداوند به گردن آدم انداخته چون سرپرست خانواده بوده و گناه اهل خانواده هم به گردن اوست او مي توانست تسليم نشود و از لغزش همسرش هم جلوگيري كند. نكته : آيا گناه حضرت آدم با عصمت انبياء منافات ندارد و اين گناه عقاب ندارد؟ جواب خداوند به آنها فرمود ولا تقربا هذه الشجره فتكونا من الظالمين يعني به اين درخت نزديك نشويد كه اگر نزديك شديد ظالم هستيد و در آنجا غير از خودشان كسي نبود كه در حق او ظلم كنند پس ظلم در حق خودشان بود بعضي از گناهان كيفر و عقاب ندارد بلكه سلب نعمت مي كند و موهبتي را از انسان مي گيرد در دعاي كميل هم ظلمت نفسي همين معنا را مي دهد يعني خدايا در حق خودم بدكردن آدم و حواء با وصول به شجره ممنوعه از نعمت بهشت آن زمان ( نه بهشتي كه در قبال عمل است) محروم شدند پس به خودشان ظلم كردند و گناهي كه عقاب آور باشد انجام ندارند. جواب سؤال دوم ( ديه زن و مرد) منشأ اين شبهه اختلاط معني خون بها و ديه است. خون بها قبل از اسلام هم بوده است و الآن هم در بعضي قبايل و عشيره ها كمابيش وجود دارد . خون بس هم از مصاديق خون بها است كه خانواده قاتل دختري را به انتخاب خانواده مقتول بعنوان خون بس به عقد يكنفر از افراد خانواده مقتول در مي آمدند و چه بسا اتفاق افتاده كه دختري كم سن و سال را به عقد مرد مسني در آورده اند. اسلام براي خون انسانها حرمت قاتل است و مي فرمايد هر كس يكنفر را بكشد مثل اين است كه تمام انسانها را كشته است و آيه اي ديگر از قرآن مي فرمايد و لكم في القصاص حياه يا اولي الالباب يعني مجازات قاتل اعدام است و در اين اعدام نوعي رويش زندگي مطرح است نه مرگ زيرا باعث جلوگيري از قتل هاي مشابه مي شود. پس ديه مجازات كامل براي قاتل نيست بلكه نوعي تنبيه پس از عفو و گذشت است و جبران بخشي از خسارت وارده برخانواده مقتول است. مقتول مرد مسئوليت معاش خانواده را به عهده داشته است يا خواهد داشت او مدير خانواده است و با رفتن نا به هنگام او خانواده دچار خسران و زيان مي شود پس حالا كه خانواده مقتول از قصاص كه حق طبيعي آنهاست گذشتند. لااقل بايد ضرر اقتصادي آنان به نوعي جبران شود. و از طرفي مساوي بودن ديه مرد و زن تا ثلث مؤيد اين مسئله است چون تا ثلث خسارت خيلي مانع از فعاليت اقتصادي نيست لذا فرقي بين زن و مرد ندارد چون براي هر دوي آنان نوعي محدوديت ايجاد مي كند پس كسي كه اين محدوديت را ايجاد كرده است بايد جريمه اش را بپردازد و در اينجا فرقي بين زن و مرد نيست. تغليظ ديه در ماههاي حرام هم دليل براين است كه ديه خون بهاء نيست اگر خون بهاء بود چه فرقي بين ماه حرام و غيرحرام داشت بلكه تغليظ نوعي تنبيه است كه شارع مقدس بطور غيرمستقيم مي فرمايد: اين ماه ، ماه عبادت و بندگي خداست ماه تقرب است تو بجاي عبادت و بندگي خداوند و رسيدگي به اموي زندگي شخصي مرتكب قتل شدي و به عمد يا شبه عمد بنده اي از بندگان خدا را حذف كردي لذا بايد مبلغ بيشتري بدهي و تعيين مقدار زيادي به عهده حاكم شرع است. پس از آنجايي كه مرد در مقابل معاش خانواده اش مسئوليت دارد بايد ديه بيشتري باشد و زن چون منشاء اقتصاد خانواده نيست ديه اي نصف ديه مرد دارد. جواب سؤال سوم ( تفاوت ارث بين زن و مرد) قبل از هرچيز لازم است بيان شود زماني كه اسلام بحث ارث زن را مطرح كرد در قوانين رايج آن روز زن را فاقد استحقاق دريافت ارث مي دانستند. پيشرفته ترين قوانين در تقسيم ارث مربوط به  روم بود كه تاثير آن را از فلاسفه يونان قديم مي دانيم كه براساس آن تركه ميت در اختيار رب البيت يا بزرگ خانواده قرار مي گرفت و او مجاز بود براساس نظر و راي خودش سهمي را هم براي زن در نظر بگيرد. در خود شبه جزيره عربستان زن نه تنها ارث نمي برد بلكه بعنوان كنيز مشمول ارث مي شد و در حد يك كالاي كم ارزش در اختيار كسي ديگر قرار مي گرفت در خود اروپا هم از اين خبرها نبود در بعضي از كشورها قوانيني مطرح بود اما اختيار را از زن سلب مي كرد مثلاً در فرانسه زن و مرد برابر ارث مي بردند ولي زن بدون اذن مرد مجاز به هزينه كردن يا تصرف مال خودش را نداشت و اختيار آن با مرد بود در حقيقت آنها به نوعي زن را گول زدند. اسلام در آن شرايط ارث مرد را طفيلي ارث زن قرار داد يعني ثبوت ارث را براي زن و الحاق آن را براي مرد منظور كرد. قرآن نگفت ارث زن نصف ارث مرد است بلكه فرمود ارث مرد دو برابر ارث زن است. يعني اينكه زن ارث مي برد يا نمي برد مفروغ عنه است و قابل مذاكره نيست و بايد گفت بله زن ارث مي برد و اصل ارث مربوط به زن است حالا بايد بحث شود كه حال كه زن ارث مي برد آيا مرد هم ارث مي برد كه قرآن مي فرمايد بله ارث مرد دو برابر ارث زن است و درمورد چگونگي ارث و مقدار آن سه حالت وجود دارد . 1- گاهي اوقات زن و مرد بطور مساوي و برابر ارث مي برند و آن در صورتي است كه ميت فرزند داشته باشد در اين صورت هريك از ابوين سدس يعني يك ششم ارث مي برند و فرقي بين زن و مرد نيست يا كلاله مادري(برادر و خواهر مادري ميت) اين دو هم برابر و مساوي ارث مي برند. 2- بعضي اوقات زن بيشتر از مرد ارث مي برد و آن در صورتي است كه ميت غيراز پدر و دختر و ارث ديگري ندارد يا ميت داراي نوه است ولي فرزندانش مرده باشند در اينجا اگر  نوه پسري دختر باشد دو برابر نوه دختري كه پسراست ارث مي برد. 3- در يك صورت مرد بيشتر ارث مي برد و آن در مورد فرزندان ميت است كه پسر دو برابر دختر ارث مي برد و در عوض الف) مهريه برمرد واجب است در صورتي كه جهيزيه يك سنت است و هيچ وجوبي ندارد . ب) نفقه بر مرد واجب است و زن هرچند كه درآمد دانسته باشد بازهم نفقه و هزينه زندگي آن با مرد است. ج) ديه عاقله برعهده مرد است ولي زن هيچ وظيفه اي ندارد. ديه عاقله همان ديه قتل خطايي برادر و برادر زاده است كه به عهده مردان طايفه است كه در پرداخت ديه قتل خطايي برادر و برادر زاده خود تشريك مساعي كنند ولي خواهر براي برادرش وظيفه ندارد. در آخر آيه مي فرمايد : ان الله كان عليماً حكيما يعني خداوند مي داند چه مي كند عليم است آنچه كه شما مي دانيد خدا بهترش را مي داند و كارش از روي حكمت است پس امر خدا را بپذيريد و به خدا اعتماد كنيد ، دلايلي كه ما مي آوريم نوعي بهانه است و نمي توان آنها را دليل محكم و اساسي دانست. إن الله كان عليما حكيما دلداري و دلگرمي به بندگان است به اينكه خداوند در جريان همه امور هست پس به خداوند شك نكنيد و بعنوان تعبد بپذيريد و روش عبد در مقابل مولا پذيرش امر است نه درخواست توضيح ، جواب سوال پنجم كه در مورد همسران پيامبر بود. قبل از هر چيز مي دانيم كه پيامبر اسلام دقيقاً زير ذره بين بود و دشمنان اسلام هميشه متوجه اين بودند كه از او بهانه گيري مي كنند او را متهم به كذب و سحر وشاعري كردند اما اتهام ميل به زن به او نزدند و اگر زده بودند در تاريخ مظبوط بود مشركين قريش نزد ابوطالب آمدند و به او گفتند اگر برادر زاده است دست از آئين خود بر دارد بهترين دختران جزيره العرب را به او مي دهيم پيامبر اگر ميل به زنان به مفهومي كه در ذهن ماست داشت زنان زيبا و جوان زيادي بودند كه قبل از اسلام حاضر بودند به عقد او در آيند و پس از اسلام هم مسلمانان افتخار مي كردند دختران زيبايي جوان خود را به عقد آن حضرت در آوردند كه نيازي نباشد او به سراغ پيرزنها برود هزاران مسلمان به حال ابوبكر غبظه مي خورند و حتي حسادت مي كردند كه چرا پيامبر دختر آنها را نگرفت پس هدف پيامبر از ازدواج هاي پس از خديجه اهدافي فراتر از جاذبه هاي ظاهري بود كه يكايك همسران دائم پيامبر را با اندكي از خصوصيات آنها را ذكر مي كنيم تا مطلب روشن تر شود. پيامبر پس از خديجه مدتي را عايشه را عقد و سپس به ازدواج خود در آورد ابوبكر در بين مهاجرين داراي موقعيتي بود كه پيوند پيامبر با خانواده او به نفع اسلام بود لذا پس از خديجه با اولين كسي كه ازدواج مي كند عايشه است. زني مدير كه حضورش در آن زمان در منزل پيامبر ضروري به نظر مي رسيد دومين زني كه پيامبر به عقد خود در آمدد زينب دختر حجش زن زيدبن حادثه بود با شوهرش اختلاف داشت و كارشان به طلاق كشيده شد در آيه 36 سوره احزاب آمده است پيامبر خيلي زيد را نصحيت كرد كه زنش را حفظ كند و طلاق ندهد ولي بالاخره اتفاق افتاد زيد پسر خوانده پيامبر بود و براساس رسوم جاهليت زن پسر خوانده را نمي شد به عقد در آورد و علي رغم نظر مخالف پيامبر اسلام هنوز هم عده اي بر عقيده ناصواب خود اصرار داشتند پيامبر در اينجا بايد براي مسخ اين اعتقاد خرافي هزينه اي مي كرد و هزينه آن اقدام عملي بود لذا با همسر زيد ازدواج كرد تا به اعتقاد خرافي جاهليت خط بطلان بكشد كه پس از آن در سوره احزاب آيات 36 و 37 آمد كه اتفاقاً اسم زيد را هم ذكر كرد و اين اقدام منشا و تحولي در بحث محرميت شد و در آنجا خداوند پيامبرش را دلگرمي مي دهد كه نگران گفته هاي مردم نباشد . سومين زني كه پيامبر با آن ازدواج كرد سوده دختر زمعه بود او پس از برگشت از حبشه شوهرش مرد و افراد قبيله اش همگي كافر بودند لذا اگر به طايفه بر مي گشت او را مي كشتند پيامبر با ازدواج با او جانش را نجات داد و به اعتقادش احترام گذاشت چهارمين زني كه پيامبر با او ازدواج كرد. ام سلمه بود پيرزني كه او را ام المساكين مي گفتند و سرپرستي چندين يتيم را به عهده داشت او پس از مدتي شوهرش را از دست داد و از عهده زندگي خود و ايتامي كه او متولي آنها بود بازماند پيامبر با ازدواج با او اولاً از خواري و خفت زني كه ام المساكين بود جلوگيري كرد و ثانياً توليت ايتام را شخصاً برعهده گرفت. زن پنجم پيامبر صفيه دختري ابن اخطب رئيس قبيله بني نظير بود كه در جنگ با پيامبر اين زن به اسارت قواي اسلام در آمد يهود بني نظير از بني قرنطيه  قابل تحمل تر بودند و پيامبر مي توانست به نوعي با آنها كنار بيايد پيامبر با ازدواج با صفيه رضايت آنها را جلب كرد انتظار آنها اين بود كه پيامبر صفيه را به عنوان كنيز به فروش مي رساند يا در اختيار يكي از فقراء قرار مي دهد. صفيه وقتي به خانه پيامبر آمد تحت تاثير اخلاق آن حضرت واقع شد و رابط خوبي بين پيامبر و طايفه اش گرديد و باعث شد . دشمني بني نظير در مجموع به دوستي تبديل شود و درآن شرايط سخت و جايگاه مسلمين تا اندازه اي نفس راحتي بكشند و از شريكي از طوايف بزرگ يهود در امان باشند و اين اقدام تحسين مسلمين و يهود را با هم برانگيخت. ششمين زني كه به عقد پيامبر در آمد ميمونه بود او دو شوهر كرد و شوهردومش هم مرد به پيامبر علاقمند بود و اصرار داشت كه به عنوان كنيز در منزل پيامبر خدمت كند او زني محترمه بود و پيامبر به اين امر راضي نبود پس از اينكه او اصرار كرد پيامبر قبول نمود و او را آزاد كرد و سپس به عقد خود در آورد تا او هم به آرزوي خودش مبني بر حضور در محضر پيامبر نائل شود و هم حرمت او به عنوان يك زن مومنه مطرح حفظ شود. هشتمين زني كه به عقد پيامبر درآمد ام حبيبه دختر ابوسفيان بود او با شوهرش مسلمان بودند و ابوسفيان از اين امر ناراحتي بود آنها به حبشه هجرت كردند شوهرش وقتي لطف و عنايت نجاشي پادشاه حبشه را ديد مجذوب نصرانيت شد و به آئين مسيحت درآمد و پدرش ابوسفيان درآن زمان سردسته مخالفين پيامبر بود و هنوز اسلام نياورده بود و او هيچ جايي نداشت و فاقد تامين جاني بود پس پيامبر با ازدواج با او هم جانش را حفظ كرد و هم به شخصيت او احترام گذاشت و بالاخره نهمين زني كه به عقد پيامبر اسلام درآمد حفصه دختر عمر خطاب بود كه شوهرش در جنگ بدر كشته شد و او بيوه مانده بود پيامبر مصلحت ديدند كه او را هم به عقد خود درآورند و قطعاً هدف پيامبر از ازدواج با او انگيزه هاي رايج در ذهن ما نبود و پيامبر از ازدواج با اين نه زن توانست بهره زيادي به نفع اسلام و مسلمين ببرد. اسلام قوانين متعادلي دارد كه راه راست را نمي بندد تا مردم مجبور شوند به بيراهه بردند اسلام راه ازدواج مجدد را نمي بندد كه اگر كسي مرتكب شد به حرام بيفتد ولي شرايطي را در نظر مي گيرد كه با آن شرايط مجوز ازدواج تا چهار زن را بطور دائم مي دهد در پايان آيه اي كه مجوز تا چهار زن را مي دهد مي فرمايد و اگر مي ترسيد كه نمي توانيد عدالت را رعايت كنيد پس به يك زن اكتفا كنيد و همه مي دانند كه رعايت عدالت كار سختي نيست پس همگان مجاز به تعدد ازدواج نيستند چون شرايط آن را ندارند اما راه هم نمي بندد كه بالاخره اگر كساني به دلايلي اقدام به اين كار كردند در نظر مسلمين ضد دين به حساب نيايند و جامعه مسلمين آنها را طرد نكند. سوال پنجم فرعي الرجال قوامون علي النساء يعني چه : اين آيه مربوط به سوره نساء آيه 33 است كه ترجمه هاي گوناگوني از آن شده است و بهترين و متداول ترين ترجمه مربوط به مرحوم الهي قمشه اي است كه اينگونه معنا كرده است: مردان را برزنان تسلط وحق نگهباني است بواسطه آن نيروي برتري ( نيرو و عقل ) كه خدا بعضي را بر بعضي مقرر داشته است و همه بواسطه آنكه مردان از مال خود بايد به زنان نفقه دهند پس زنان شايسته و مطيع آنهايند كه در غيبت مردان حافظ حقوق شوهرانشان باشند و آنچه را كه خدا به حفظ آن امر فرموده نگهدارند و زناني كه از مخالفت و نافرماني آنان بيمناكيد... كه ادامه ترجمه ربطي به سوال فرعي ندارد و علامه طباطبايي در تفسير بما فضل الله بعضهم علي بعض مي فرمايند مراد آن زيادتهايي است كه خداي تعالي به مردان داده است و اين بخاطر آن طاقتي است كه براعمال دشوار دارند چون زندگي زنان يك زندگي احساسي و عاطفي است كه اساس و سرمايه اش رقّت و لطافت است البته بعضي زنان روحيه خشن دارند همانگونه بعضي مردان احساس زنانه دارند فردي مثل خانم رايس وزير خارجه سابق امريكا را نمي شود گفت احساس لطيف و رقّت قلب دارد ولي استثنا را نمي تواند معيار كلي قرار داد. بعد علامه مي فرمايند قيّم بودن مردان برزنان مختص به همسر نيست و آنگونه نيست كه مردان تنها بر همسر خود قيموميت داشته باشند بلكه حكمي كه جعل شده است براي عموم مردان و نوع آنان است پس اطلاق قوامون رجال بر زنان اطلاق تام و كلي است. نتيجه گيري اسلام به زن به عنوان ابزار و وسيله تفريح و خوشگذراني نمي نگرد بلكه نقش او در خانواده نقش آرامش دهنده است كه تفريح و لذت مشروع زير مجموعه است آيه 21 سوره روم زن را مايه آرامش و عامل مودت خانواده مي داند و روايات اسلامي هم تعبيرهاي منحصر بفردي دارند مولا علي عليه السلام آن زمان كه مي بيند زني از خانواده پيامبر مشاور مسلمين بي عقل قرار گرفته است آنها را از مشاوره با زن منع مي كند و آن گاه كه زمام امور مسلمين را در دست يك زن مي گذارند كمال عقل زن را مورد ترديد قرار مي دهد كه البته كمال عقل براي مردان هم فراهم نيست منظور از كمال در اينجا مقايسه آن با عقل مرد است، ولي همين امام علي به فرزندش امام حسن مي فرمايد و لاتملك المراه ماجاوز عن نفسها فانها ريحانه وليست بقهرمانه : يعني به زن بيش از طاقت و توانش كاري را واگذار مكن زن مثل گل است قهرمان نيست تا به كارسخت گمارده شود. اگر اسلام به حجاب زن حساس است اولاً براي امنيت خودش است عموم يا لااقل قريب به اتفاق زناني كه دزديده شدند يا مورد تعرض واقع شده اند بخاطر اينكه ظاهر آنها نمودي از تابلو ورود ممنوع نبوده است. و جسارت و جرأت جنس مخالف خودش را برانگيخته است . ثانياً اگر هم براي خودش خطري ايجاد نكند روح و روان ديگران را به هم مي ريزد جوان 20 الي 25 ساله اي كه قادر به ازدواج نيست گاهي اوقات با طنازي و عشوه و بي حجابي يك دختر و زن روح و روانش به هم مي ريزد و در محيطي كه من زندگي كرده ام تا به حال دو مورد آن را به چشم ديده و با آن روبرو بوده ام. جواني كه درسش را مي خواند درسش را رها كرد و دچار افسردگي شد و سربازي كه پدر مادرش هم فرهنگي بازنشسته بودند دچار جنون شد و از نيمه خدمت راهي تيمارستان شد كه از سرنوشت او خبري ندارم. نگاه به زن و حقوق زن با معيارهاي مختلط غربي و اسلامي قابل هضم نيست باكانتكس غربي نمي توان جامعه زن ايراني را حقوق برايش تعريف كرد. مثلاً بحثي كه امروزه در جامعه مطرح است برابري حضور زن در نهادهاي دولتي و اداري است. وقتي سابقه حضور زن را در غرب در ادارات و تصاحب مشاغل بررسي مي كنيم مي بينيم آنها بيشتر به اين جهت روي به اشتغال زن آورده اند كه زن دستمزد كمتري طلب مي كرد و اطاعتش از مافوق بيشتر از مرد بود. از طرفي زن غربي آينده خيلي مشخصي نداشت ، عروس غربي با اين تفكر به خانه بخت نمي رود كه با لباس سفيد برود و با لباس سفيد يعني كفن بيايد بلكه هرلحظه ممكن است نيازمند پول و اقتصاد فردي باشد لذا استقلال براي آنان يك اصل است. همين اقدام غرب را اگر بخواهيم در خود ايران اجرا كنيم اولاً از اشتغال بسياري از مردان جلوگيري مي كنيم چون بيكاري هنوز هم از معضلات جامعه ماست و ثانياً دختري را نسبت به ازدواج و پذيرش آن بي ميل مي كنيم آيا بهتر نيست بجاي استخدام يك زن در يك بانك يك مرد را استخدام كنيم تا با اين زني كه با حالت غربت در ميان چندين مرد نشسته است ازدواج كند؟! در اين كه در بعضي مشاغل زنان بهتر از مردان عمل مي كنند حرفي نيست. در اينكه در بعضي از سازمانها و وزارت خانه ها حضور زن ضروري است شكي نيست اما قانون برابري بين زن و مرد در كار مثل مرد مورد تاييد اسلام نيست. پيامبر هيچ گاه زمام امور مردمي را به عهده زني نگذاشت. و اين به معناي نفي توان زنان نيست. در كابينه دولت آقاي احمدي نژاد خانم دكتر مرضيه دستجردي وزير بهداشت شده ، فردي است اهل كار و سابقه مديريتي درخشان ولي آيا شكل و قيافه وزراي ديگر مثل وزير كار و مسكن و... براي مردم مهم است؟ آيا تابه حال كسي گفته است بگذار در تلويزيون ببينيم وزير جهاد كشاورزي چه قيافه اي دارد؟ ولي وقتي خانم وزير اسمش مي آيد همه جلب توجه مي شوند و قيافه او را تحليل و بررسي مي كنند و شكل و شمائل او را نقد مي كنند و اين واقعيتي انكارناپذير است. مردم قبل از اينكه در مورد عملكرد خانم رايس نظر بدهند به قيافه زشت او اشاره مي كردند و خانم كلينتون را بهتر مي پذيرند بخاطر اينكه قيافه او از خانم رايس بهتر است. و اين تفكرات طبيعي مؤيد نظر اسلام است كه جايگاه اصلي زن و حضورش در عرصه هاي مختلف با مرد برابر نيست و اين نقص زن محسوب نمي شود بلكه هركس به جاي خود سودمند است و اصولاً عدل يعني هرچيز به جاي خود.  قوانين ساخته دست بشري اگر منشعب از دستورات الهي و با فطرت بشر سازگار باشد ماندگار و مفيد است و اگر با فطرت و غريضه بشر ناسازگار باشد نه تنها مفيد نيست بلكه قوام هم ندارد تفكرات ماركسيستي در قرن بيستم نيمي از كرده زمين را فرا گرفته بود اما بقاء نداشت و زماني مي رسد كه مردم از خود مي پرسند راستي ماركسيست ها چه كساني بودند و چه مي گفتند و شايد آن زمان خيلي دور از دسترس نباشد. بحث زوجيت با دو جنس مخالف منعقد مي شود واين فرايند مخصوص انسان نيست حيوانات و حتي نباتات رشد وتكثيرشان و بقاء و وجودشان در قالب تعامل دو جنس نر و ماده تجلي مي يابد و بعيد است روزي فرا برسد كه بشر بتواند بدون گرده افشاني صرفاً با فناوري علمي و فارغ از دخالت و تركيب دو جنس مخالف اما مشابه  درختان را بارور كند يا گياهان را بپروراند كافي است خداوند به ماموريت بادخاتمه دهد آنوقت عظمت خداوند بهتر آشكار مي شود و اگر خداوند در سوره  مي فرمايد قتل الانسان مااكفره يعني مرده باد انسان چقدر كفر مي ورزد حق دارد . فرعون كه بنده اي از بندگان خداست ادعاي خدايي مي كند و نمرودي كه نجات يافته توام با معجزه خداوند است آنگاه كه زيرپاي خود را محكم مي بيند خود را خدا مي داند. فمنيست يا به تعبير شهيد مطهري نهضت فمنيست راه به جايي نمي برد چون مشكل زنان را برطرف نساخته و بلكه بيشتر نموده است. پيوند خانواده ها را سست كرده  و لذت حلال و مشروع را از انسان گرفته تا لذتي حرام و نامشروع و بلكه نامعقول براي انسان دست و پا كند اما در اين هدف هم موفق نبوده است. آرزوي بارور شدن زنها توسط خودشان و بچه شيردادن مردان ادعاي پوچ و مزخرفي است كه هيچ پايه عقلي و عملي ندارد و آيا بهتر نيست بشر بجاي اينكه تلاش كند كار ي كند كه انسان از طريق گوش نفس بكشد از همان بيني و مجرايي كه خداوند قرارداده است نفس بكشد و وقت خود را در عملي بكار ببندد كه سودمند باشد وقت گذاشتن بر روي مسائل پوچ و غير ضروري خلاف ميل و اراده خداست و راه به جايي نمي برد ، عجب صبري خدا دارد . چرا من جاي او باشم – همان بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تمام زشتكاري هاي اين مخلوق را دارد وگرنه من به جاي او چو بودم يكنفس كسي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي كردم.

منابع

1)        قرآن كريم

2)        اميني، ابراهيم ،آئين همسرداري  ، انتشارات اسلام ، تيره 1354

3)        جوادي آملي،  زن در آينه جمال و جلال ، ( اينترنت)

4)        طغرا نگار ، حقوق سياسي ، اجتماعي زنان قبل و بعد از پيروزي انقلاب اسلامي ، مركز اسناد انقلاب اسلامي ، بهار 82

5)        موسوي همداني،  سيدمحمدباقر ، ترجمه تفسير الميزان ، جلد 4 ،  انتشارات اسلامي ، 1378 6)        وندي شليت ، فمنهيسم در آمريكا تا سال 2003 ، دفتر نشر معارف ، چاپ سوم ، پاييز 1384

7)        نهج البلاغه فيض الاسلام ، انتشارات فيض الاسلام / 1379

8)        توحیدی، احمدرضا؛ مقاله بررسی جنبش فمنیسم در غرب و ایران، مجموعه مقالات اسلام و فمنیسم، قم، معارف، 1381، چاپ اول، جلد اول.

محقق :  علی فتحی - کارشناس ارشد مطالعات منطقه ای 

مقاله :  پست مدرنیسم

پست مدرنیسم

مقدمه

«پست» در فارسی به معنای: مابعد، فرا، پس و پسا می باشد. و پست مدرنیسم، به مفهوم فرا تجددگرایی، فرانوگرایی و پسانوگرایی است. اصطلاح پست مدرن (postmodern)، پست مدرنیسم[1] (postmodernism) و پست مدرنیته (postmodernity) تفاوت چندانی با هم ندارند. مکتب پست مدرنیسم، در برابر مکتب مدرنیسم و مدرنیته می باشد و اصول و مؤلفه های آن را به نقد و چالش می کشد و در حالت تردید و نفی قرار می دهد.

پست مدرنیسم مانند بسیاری از اصطلاحات و تعابیر دیگر دچار بی ثباتی و تزلزل در معناست؛ یعنی یک نظریه نظام مند، با فلسفه ای جامع و فراگیر نیست؛ بلکه یک پیکره پیچیده و در هم تنیده و متنوع از اندیشه ها، دریافتها، تشخیصها، شناختها، تفاسیر، تعابیر، برداشتها، آراء و نظریات متفاوتی از فرهنگ رایج و ترسیم نمایی از کثرت پدیده های مرتبط به هم می باشد.

در حقیقت، پست مدرنیسم آن سوی سکه پلورالیسم است و پلورالیسم اساس تفکر پست مدرنیسم می باشد. پست مدرنها تمامی توان فکری و فیزیکی خود را در خدمت به جنبشهای فمینیستی، همجنس بازان، جنبشهای طرف دار محیط زیست، جنبش سبزها و جنبشهای طرف دار صلح و خلع سلاح هسته ای به کار گرفتند. آنان عموما جنبشهای خود را در راستای حرکتهایی جدایی طلب و فرقه گرایانه سوق دادند.

پست مدرنهای فرانسوی این نوع نگرش به جهان را به مثابه کشفی چشمگیر و کلیدی برای آزادی و سعادت در دنیای جدید پلورالیستی و «چند خدایی» ارائه می کنند!

پست مدرنیته بیانگر سقوط یا دگرگونی و تحول تند در شیوه های مدرنیته سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی است که از اواسط قرن نوزدهم تا اواسط قرن بیستم در بیشتر کشورهای صنعتی غرب وجه غالب و مسلط را دارا بود[2]  مدرنیسم می باشد[3]

اصول و مؤلفه های پست مدرنیسم

پست مدرنیسم اصول و چهارچوب خاصی ندارد. این مکتب یک مکتب اصول ستیز و چارچوب گریز است. با این حال، به برخی از عناصر و مؤلفه های سلبی و اثباتی این نظریه اشاره می کنیم.

1. کثرت گرایی و مخالفت با هرگونه وحدت گرایی: تنوع، تکثر، انشعاب و پراکندگی از اصول اوّلیه این مکتب است. پست مدرنیستها با هر گونه مرکزگرایی، اقتدار گرایی و مرجعیت باوری مخالف اند؛ یعنی توجه به یک حقیقت مرکزی برای زندگی را نفی می کنند و با تکثرگرایی و پلورالیسم موافق اند.

2. نسبیت گرایی: معتقدان این مکتب به هیچ حقیقت مطلق و ثابتی قائل نیستند و همه چیز را یک حقیقت نسبی می دانند.

3.هیچ انگاری (نیهیلیسم): تلاش جامعه سنتی عمدتا بر مبنای نظریه «مشیّت الهی» قرار داشت و بنابراین نظریه، کلّ جهان هستی با نظارت و هدایت خداوند در حال حرکت و پیشرفت به سوی هدف خاصی است. امّا در مکتب مدرنیسم به جای مشیّت الهی جانشین دنیوی آن، یعنی تفکر پیش رفت مادی را نشاندند و برنامه های عقلانی و علمی را به جای مشیّت خداوند و تعالیم وحیانی قرار دادند. اما پست مدرنیسم در واقع به جای اعتقاد به نیروی الهی، هیچ انگاری و پوچ اندیشی را نهاده است. بدین ترتیب، بی هدفی، نداشتن غایت، مشارکت در هرج و مرج، انشقاق، ابتذال، بی محوری، بی مرکزی و پوچ اندیشی، تفریح و سرگرمی پست مدرنیستهاست. آنها بی قید و بندی و لاابالی گری را ـ به تعبیر خودشان ـ مفرّی از دنیای وحشتناک مدرن و فشار قوانین خشک رسمی آن می دانند.

4. تأکید بر زبان و گفتمان: پست مدرنیسم تمام معرفت را محصول گفتمان می داند. گفتمان یکی از بحثهایی است که در دهه های اخیر مورد توجه نظریه پردازان مختلف مخصوصا پست مدرنها قرار گرفته است. بر اساس نظریه گفتمان، حقیقت را نمی توان در یک معرفت و فرهنگ خاص محصور کرد. ریشه این اندیشه از همان نگاه پلورالیستی و نسبیت گرایی به تمام معرفتهاست؛ چنان که گفته شد این دو مقوله، اساس تفکر پست مدرنیسم می باشد[4]

بخش دوم:

پست مدرنيسم

پست مدرنيسم واژه يا به بيان دقيقتر، مجموعه عقايد پيچيده اي است كه به عنوان حيطه‌‌‌‌اي از مطالعات آكادميكي از اواسط دهه 80 پديدار گشته‌‌‌است. توصيف پست مدرنيسم دشوار به نظر مي‌‌‌‌رسد، زيرا مفهومي است كه در انواع گسترده‌‌‌‌‌اي از ديسيپلين‌‌‌‌ها و حيطه‌‌‌‌هاي مطالعالتي از قبيل:هنر معماري، موسيقي، فيلم، ادبيات، جامعه‌‌‌شناسي، ارتباطات، مد و تكنولوژي نمايان شده‌‌‌است. دشوار است كه اين مفهوم را در زمان يا تاريخ خاصي جاي دهيم، زيرا زمان دقيق ظهور پست مدرنيسم مشخص نيست. شايد آسانترين راه براي آغاز انديشيدن در مورد پست مدرنيسم، انديشيدن در مورد مدرنيسم باشد، جنبشي كه بنظر مي‌‌‌رسد پست مدرنيسم، از آن ظهور كرده‌‌‌است. مدرنيسم، دو گونه تعريف دارد كه اين دو جنبه به درك پست مدرنيسم، مرتبط مي شود. اولين جنبه يا تعريف از مدرنيسم، از يك جنبش زيبايي شناختي كه بطور كلي مدرنيسم ناميده‌‌‌مي‌‌شد، نشات مي‌‌‌‌گيرد. اين جنبش تماما با انديشه‌‌هاي غربي قرن بيستم در مورد هنر همسان است. (گويا علائم در حال ظهور آن را، مي‌توان در قرن نوزدهم هم يافت)همان طور كه مي‌‌دانيد، مدرنيسم جنبشي است در هنرهاي تجسمي، موسيقي، ادبيات، و نمايشنامه‌‌‌‌نويسي كه معيارهاي سنتي را در پاسخ به اين پرسش كه ((هنر چگونه بايد شكل بگيرد، استفاده گردد، و چه معنايي داشته‌باشد؟)) ناديده مي‌گيرد.

در دوران اوج گيري مدرنيسم يعني بين سالهاي 1910 تا 1930 چهره‌‌هاي شاخص ادبيات مدرن مانند وولف، جويس، اليوت، استيونز، پروست، مالارمه و رايك، به عنوان پايه‌‌‌گذاران مدرنيسم قرن بيستم، به توصيف مجدد اين امركه «شعر و داستان بايد چگونه باشد و چه كاري مي‌‌تواند انجام دهد؟»، كمك شاياني نموده‌‌اند.

از ديدگاه ادبي ويژگيهاي شاخص مدرنيسم عبارتند از:

1ـ تاكيد برامپرسيونيسم (تأثرگرايي) و ذهنيت در نوشتار و هنرهاي تجسمي و تاكيد بيشتر بر چگونگي وقوع امر ديدن يا خواندن يا حتي ادارك در ذات خود، تا تاكيد بر روي آنچه ادراك مي‌‌گردد. نمونه اين امر مي‌‌تواند، جريان سيال ذهن در نوشتن باشد

2ـ جنبشي به دور از واقع‌‌‌نگري آشكار كه توسط راوي سوم شخص داناي كل و ديدگاههاي روايي ثابت و جايگاههاي مشخص اخلاقي پديد مي‌‌آيد. داستانهاي ويليام فاكنر كه داراي چند راوي هستند نمونه‌‌‌اي از اين گونه مدرنيسم هستند.

3ـ تمايز ژانرهايش مبهم است، بنابراين شعر بيشتر نثروار (مانند آثار تي اس اليوت يا اي كامنيگز) و نثر بيشتر شعر گونه است (مانند آثار وولف و جويس)

4ـ تاكيد بر روي اشكال مجزا، روايتهاي ناپيوسته و كولاژهايي از موضوعات مختلف كه اتفاقي به نظر ميرسد

5- گرايشي به سمت انعكاس‌‌‌‌پذيري يا ناخود‌‌‌آگاه كه مرتبط با محصول آثار هنري است. بنابراين هر قطعه توجه ما را به جايگاه خاص خودش به عنوان يك دستاورد يا مانند چيزي كه توسط روشهاي گوناگون ساخته شده و بكار مي‌رود، جلب مي‌‌كند.

6ـ رد زيبايي شناختي  بسيط رسمي، به جانبداري از طرحهاي مينيماليستي (كمينه‌‌‌‌اي) مانند اشعار ويليام

كارلوس ويليامز و رد تئوريهاي رسمي زيبا‌‌شناختي در مقياسي گسترده به جانبداري از كشف و شهود در خلق اثر.

7- رد تمايزات ميان فرهنگهاي والا و پايين و عامه‌‌‌پسند در گزينش موادي كه سابقاً هنر را شكل مي‌‌داد و هم در روشهاي نمايش، توزيع و كاربر هنر.

پست مدرنيسم هم مانند مدرنيسم از بيشتر اين عقايد پيروي مي‌كند در حاليكه منكر مرز‌‌‌بندي ميان اشكال والا و پايين هنر و تمايزات ثابت ژانري است و تاكيدش بر تقليد *، نقيضه*، كنايه و فكاهي بودن است. هنر و انديشه پست مدرن از انعكاس‌‌‌پذيري، ناخود‌‌آگاهي، از هم گسيختگي و ناپيوستگي (به خصوص در ساختار‌‌‌ هاي روايي)، ابهام و تقارن زماني حمايت كرده و بر موضوعاتي عاري از مفاهيم انساني و فاقد ساختار و ثبات تاكيد مي‌‌ورزد.

اين گونه بنظر ميرسد كه پست مدرنيسم در اين روشها بسيار شبيه مدرنيسم است، با اين حال درباب نگرش , مدرنيسم با بسياري از اين گرايشات متفاوت است.به عنوان مثال مدرنيسم به اين سو گرايش دارد كه نمايي پراكنده از ذهنيت انسان و تاريخ نشان دهد («زمين هرز » ‌‌‌اليوت يا  «به سوي فانوس دريايي»  وولف را به خاطر بياوريد)، اما اين پراكندگي را به عنوان امري تراژيك مينماياند، چيزي كه به عنوان يك نقصان، بايد بر آن تاسف خورد و برايش سوگواري كرد..

بسياري از آثار مدرن در تلاشند تا از اين ايده دفاع كنند كه آثار هنري مي‌‌تواند سبب ايجاد وحدت، انسجام و معنا در زندگي گردد، امري كه در زندگي مدرن امروز، بيش از هر چيزي گم شده‌‌است و هنر همان كاري را مي‌‌كند كه بسياري از نهادهاي انساني قادر به انجامش نيستند.

در مقام مقايسه، پست مدرنيسم از ايده پراكندگي و موقتي بودن و فقدان انسجام حسرت نميخورد بلكه بيشتر آن را مي‌‌‌ستايد:«جهان بي‌‌معناست؟ پس بياييد وانمود نكنيم كه هنر ميتواند بدان معنا بخشد، بياييد تنها با چرنديات بازي كنيم!». شيوه ديگر نگريستن به رابطه ميان مدرنيسم و پست مدرنيسم به آشكار شدن تعدادي ازاين تمايزات كمك مي‌كند، بر طبق نظريه فردريك جيمسون، مدرنيسم و پست مدرنيسم اشكالي فرهنگي هستند كه مراحل خاصي از سرمايه‌‌داري را دنبال مي‌كنند

.مرحله اول، سرمايه‌‌داري كه از قرن هيجدهم تا اواخر قرن نوزدهم در كشورهاي اروپاي غربي، انگلستان و ايالات متحده (و تمام حيطه‌‌هاي تحت نفوذشان) به وقوع پيوست. اولين مرحله به گونه‌اي خاص به پيشرفتهاي تكنولوژيكي يعني موتور بخار و زيبا‌شناختي يعني رئاليسم مرتبط مي‌‌باشد.

مرحله دوم، از اواخر قرن نوزدهم تا اواسط قرن بيستم (در زمان جنگ جهاني دوم به وقوع پيوست، اين مرحله يعني سرمايه‌‌داري انحصار طلبانه، كه با موتورهاي الكتريكي و موتورهاي احتراقي داخلي و مدرنيسم مرتبط اند. مرحله سوم، مرحله‌‌اي است كه هم اكنون در آن قرار داريم يعني مرحله سرمايه‌‌‌‌داري چند مليتي و مصرفي كه

تاكيدش بيشتر بر روي بازار‌يابي، فروش و مصرف كالا است و نه توليد آن!، و ارتباطي تنگاتنگ با تكنولوژي هسته‌‌‌اي و الكتريكي وپست مدرنيسم دارد. همانند توصيف جيمسون از پست مدرنيسم به عنوان سبك توليد و تكنولوژي، دومين مرحله يا توصيف از پست مدرنيسم، بيشتر از تاريخ و جامعه‌شناسي نشات مي گيرد تا از ادبيات و تاريخ هنر! اين رهيافت، پست مدرنيسم را به عنوان يك شكل كامل اجتماعي يا مجموعه‌‌‌اي از نگرش هاي جامعه‌‌‌‌شناختي_تاريخي مي‌نامد، به بيان دقيقتر، اين روش بيشتر پست مدرنيته را با مدرنيته مقايسه مي‌كند تا پست مدرنيسم را با مدرنيسم !

   اما فرق اين دو در چيست؟

مدرنيسم عموما به جنبش‌‌هاي گسترده زيبا‌شناختي در قرن بيستم و مدرنيته به مجموعه‌‌‌اي از عقايد فلسفي سياسي و اخلاقي كه پايه‌‌گذار جنبه زيبا‌‌‌شناختي مدرنيسم هستند اشاره مي‌كند

مدرنيته  قدمت بيشتري از مدرنيسم دارد. عنوان مدرن كه اولين‌بار در جامعه‌شناختي قرن هفدهم بكار برده شد به معناي متمايز ساختن دوره كنوني از دوره پيشين كه دوره عتيق ناميده مي‌شد، است.
محققان هميشه بر سر زمان دقيق آغاز دوره پست مدرنيسم و چگونگي تمايز ميان آنچه مدرن هست و آنچه مدرن نيست، بحث و مجادله داشته‌‌اند. اينگونه بنظر مي‌رسد كه هر بار مورخين خواسته‌‌‌اند به تاريخ دوره مدرن دست يابند، گويي در تمام دفعات، مدرنيسم در تاريخ پيشتري وجود داشته‌است. اما عموما دوران مدرن با عصر روشنگري اروپايي كه اساسا قرن هيجدهم شروع شد، مرتبط است.

(ديگر عناصر تاريخي نمايانگر انديشه روشنگري به دوران رنسانس يا پش از آن باز مي‌كردد.) بنابراين، مي‌توان ادعا كرد كه انديشه و ادبيات روشنگرانه با آغاز قرن هيجدهم آغاز شد.

من تاريخ دوران را از سال 1750 محاسبه مي‌‌كنم، زيرا دكتراي خود را از رشته‌‌‌‌اي در دانشگاه استانفورد كه انديشه و ادبيات مدرن ناميده مي‌شد و بر آثار پس از 1750 تمركز يافته‌‌‌‌بود، دريافت كرده‌ام. ايده‌‌‌هاي بنيادين روشنگري اساسا همان ايده‌‌هاي بنيادين انسان گرايي است.

مقاله جين فلكس چكيده مناسبي از اين عقايد و مقدمات ارائه مي‌‌دهد ، و اكنون مواردي را به فهرستش مي‌افزايم:

 خودي با ثبات، منسجم و آگاه وجود دارد. اين خود، خودآگاه و عقلاني و مستقل و جهانشمول مي‌‌‌‌باشد و هيچ شرايط فيزيكي نمي‌تواند بطور بنيادين بر عملكرد اين خود تاثير بگذارد.
2ـ اين خود، خود و جهان اطرافش را از طريق علت يا عقلانيت باز مي‌‌شناسد و به عنوان بالاترين شكل كاركرد ذهني و تنها شكل عيني برآورد مي‌شود.

3ـ اين شيوه از آگاهي كه توسط خود عقلاني عيني به وجود مي‌‌آيد علم ناميده مي‌شود كه مي‌‌تواند حقايق جهاني را در مورد دنيا، مستقل از جايگاه بخصوص شخص آگاه ارائه دهد

 اين آگاهي كه توسط علم بوجود مي‌ايد حقيقت ناميده مي‌شود و پايدار است.

5ـ آگاهي يا حقيقتي كه توسط علم ايجاد مي‌شود (بوسيله خود عقلاني عيني)، همواره ما را به سوي پيشرفت و كمال رهنمون مي‌سازد. تمام نهادها و راهكارهاي انساني توسط علم (علت/عينيت) تحليل و بسط مي‌‌‌يابند.

 علت چيزي نيست جز قضاوت نهايي در مورد امري كه حقيقي و نتيجتاّ درست و خوب (قانوني و اخلاقي) است. آزادي دربردارنده مفهوم اطاعت از قوانيني است كه بر آگاهي مكشوف بوسيله علت منطبق است.

 در جهاني كه توسط علت اداره مي‌‌شود، امر حقيقي هميشه همسان خوب و صحيح و زيبا است و بنابراين تعارضي ما بين آنچه صحيح و آنچه حقيقي است وجود ندارد.

   بنابراين علم به عنوان الگويي براي كليت يا جزء جزء اشكال مفيد آگاهي مطرح ميگردد. علم بيطرف و عيني است. دانشمنداني كه آگاهي را توسط توانائيهاي عقلاني بيغرضانه خويش پايه مي‌‌گذارند، بايد در جستجوي قوانين علي آزاد باشند و توسط دغدغه‌‌‌‌‌‌‌هايي چون پول و قدرت وسوسه نشوند.
 همچنين، زبان يا شيوه بياني كه در راه ايجاد و اشاعه علم بكار گرفته مي‌‌‌شود بايد، عقلايي باشد .زبان براي عقلاني بودن بايد واضح، و كاردكردش تنها بايد نماياندن جهاني واقعي يا ادراك‌‌‌‌‌‌‌‌‌پذير باشد كه اذهان عقلايي رويت مي‌‌‌نمايند. و بايد ارتباطي عيني و ثابت بين موضوعات تفهيمي و كلماتي كه آنان را مينمايند (مابين دليل و مدلول) وجود داشته‌‌‌‌باشد.

همانطور كه مي‌‌دانيد، شماري از مقدمات بنيادين انسانگرايي يا مدرنيسم هستند كه عملا تمام ساختارها و نهادهاي اجتماعي ما را اعم از دموكراسي، قانون، دانش، الهيات و زيبايي‌‌‌‌‌شناسي توجيه و تشريح مي‌‌‌‌‌كنند.
مدرنيته اساسا در مورد نظم و عقلانيت و عقلايي شدن است كه نظم را از پس بي‌نظمي خلق مي‌‌‌‌كند و پيش فرض آن اين است كه هر چه عقلانيت بيشتري خلق گردد به نظم بيشتري مي‌‌انجامد و هر چه جامعه‌‌‌‌اي نظم يافته‌‌‌‌‌‌تر باشد،
كاركرد بهتر و عقلاني‌‌‌‌‌تري خواهد داشت.

بدين دليل، مدرنيته به دنبال جستجوي تمام سطوح فزاينده نظم است و جوامع مدرن پيوسته مراقب هر چيزي كه بي‌‌‌‌نظمي خوانده مي ‌‌‌شود و مي تواند در نظم خلل ايجاد كند هستند. پس جوامع مدرن پيوسته بر ايجاد تضادي مضاعف بين نظم و بي‌‌‌نظمي تكيه مي‌كنند تا بتوانند بر ارجحيت نظم تاكيد ورزند اما براي انجام اين كار بايد چيزهايي نماينده بي‌‌‌نظمي باشند. بنابراين جوامع مدرن بايد مرتبا بي‌نظمي ايجاد كنند. در فرهنگ غربي اين بي‌‌نظمي به ديگري تعبير مي شود كه در ارتباط با ديگر تضادهاي ثنايي (دو گونه‌‌‌‌‌اي) توصيف مي‌گردد. پس هر چيزي كه غير سفيد، غير مذكر و ناهمجنسگرايانه و غير بهداشتي و غير عقلاني و……باشد، بخشي از اين بي‌نظمي مي‌‌‌‌گردد و بايد از جامعه مدرن عقلاني حذف گردد.
راههايي كه جوامع مدرن به سمت ايجاد گروههايي تحت عنوان نظم و بي نظمي طي مي‌‌كنند بايد همصدا با كوشش در جهت نيل به ثبات باشد.

فرانسوا ليوتار ‌تئوريسيني كه آثارش را سايروپ در مقاله‌‌‌‌اش در مورد پست مدرنيسم تشريح كرده، ثبات را با انديشه تماميت يا يك نظام تماميت يافته، يكسان مي‌‌پندارد.

تماميت و ثبات و نظمي كه ليوتار از آنها سخن مي گويد در جوامع مدرن از طريق مفاهيم فراروايتها يا روايت اصلي

 حفظ مي‌شود، يعني داستانهايي كه خود يك فرهنگ براي راهكارها و باورهاي خود نقل مي‌كند. مثلاً يك فراروايت در فرهنگ آمريكايي اين داستان مي‌تواند باشد كه دموكراسي، روشنگرانه‌‌‌‌ترين (عقلاني‌‌‌ترين) شيوه حكومت است و سرانجام به سعادت عالمگير انسان منجر خواهد شد.
بنا بر سخنان ليوتار هر گونه سيستم عقيدتي يا ايدئواوژيكي، فراروايتهاي خاص خود را دارد.
به عنوان مثال، فراروايت ماركسيسم اين ايده است كه سرانجام، سرمايه‌‌‌داري از درون متلاشي خواهد‌شد و يك دنياي آرماني سوسياليستي شكل خواهد‌‌‌‌گرفت.

احتمالاً شما فراروايتها را به عنوان نوعي از فراتئوري يا فرا ايدئولوژي تلقي مي‌‌‌‌كنيد. يك ايدئولوژي كه ايدئولوژي ديگر را توصيف مي‌كند! (مانند ماركسيسم) و داستاني است كه براي توصيف نظامهاي عقيدتي موجود، روايت ميگردد.

ليوتار مي‌گويد كه تمام جوانب جوامع مدرن كه دربردارنده علم، به عنوان شكل اصلي آگاهي هستند، به چنين فراروايتهايي متكي اند. بنابراين پست مدرنيسم نقد فراروايت هاست و گونه‌اي آگاهي است كه چنين روايتهايي به آن در پوشاندن تناقضات و ناثباتي هاي جدايي‌‌‌‌ناپذير موجود در هر سازمان يا راهكار اجتماعي، كمك مي‌كنند. به بيان ديگر، هر گونه تلاش براي ايجاد نظم، هميشه ميزان يكساني از ايجاد بي‌‌‌نظمي را مي‌‌طلبد.

اما يك فراروايت، شكل‌‌گيري اين گروهها (گروههاي بي‌‌‌‌نظمي) را با توضيح اينكه بي‌نظمي واقعاً هرج و مرج و بد، و نظم واقعاً بخردانه و خوب است، مي‌پوشاند.

پست مدرنيسم در رد فراروايت ها از حمايت روايتهاي كوچك سود مي‌برد، روايتهايي كه بيشتر به توصيف راهكارهاي كوچك و حوادث محلي مي‌پردازد تا مفاهيمي در مقياس گسترده عالمگير يا جهاني!

روايتهاي كوچك پست مدرنيسم هماره وابسته به موقيعت، موقتي، اتفاقي ميباشد و هيچ گونه ادعايي مبني بر جهانشمولي، حقيقت، علت يا ثبات ندارند.

 جنبه ديگر انديشه روشنگري يعني بخش پاياني 9 نكته مزبور، ايده‌‌‌‌اي است كه زبان را مفهومي واضح و كلمات را تنها به عنوان نماينده افكار و اشيا باز مي‌‌شناسد و معتقد است كه كلمات هيچ گونه كاركردي فراسوي اين امر ندارند. جوامع مدرن بر اين انديشه تاكيد مي‌‌كنند كه علت هميشه به معلول اشاره دارد و واقعيتها در معلول ها اسكان مي‌‌‌يابند. بهر حال در پست مدرنيسم، تنها علت‌‌‌ها هستند كه وجود دارند و تفكر وجود هر گونه واقيعت ثابت و جاودانه واين تفكر كه معلولي وجود دارد كه علت بدان اشاره مي‌كند، محو مي‌گردد. به بيان دقيق‌‌‌‌‌‌تر، در جوامع پست مدرن، تنها سطوحي بدون عمق موجود است، تنها علت هايي بدون معلول!! شيوه‌‌‌‌‌اي ديگر براي طرح اين موضوع بر طبق نظريه جين بادريلارد وجود دارد و آن مفهوم اين است كه در جامعه پست مدرن، اصلي وجود ندارد و تنها كپي‌‌‌‌هايي از آن (اصل) موجود است كه او آنها را تصوير يا پيكره مي‌‌نامد.

به عنوان مثال، در مورد نقاشي و پيكر تراشي بينديشيد! جايي را تصور كنيد كه كار اصلي ونگوك موجود باشد و همان طور هزران نسخه كپي شده از آن، با اين حال اثر اصلي همان است كه بالاترين ارزش را دارد (خصوصا ارزش پولي!)، در حال آن را با سي دي يا نوارهاي موسيقي مقايسه كنيد كه در آن مانند نقاشي، نسخه اصل يا ضبط شده‌اي كه به ديوار آويخته شود يا در گاو‌‌صندوق نگهداري گردد وجود ندارد، بلكه ميليونها نسخه كپي شده از آن وجود دارد كه همه آنها يكسان اند و به قيمت تقريباً مشابهي فروخته مي‌‌شوند.

گونه ديگري از پيكره يا تصوير بادريلارد مي‌تواند مفهوم واقيعت مجازي باشد. واقيعتي كه توسط تقليد ايجاد شده‌است كه در آن هيچ گونه اصلي وجود ندارد. همچنين اين مفهوم در بازيها و شبيه سازيهاي رايانه‌اي جلوه مي‌يابد، و بالاخره پست مدرنيسم با سئوالاتي درموردسازمان آگاهي مرتبط ميشود،درجوامع مدرن،آگاهي باعلم يكسان دانسته‌مي‌‌‌شودو با اشكال روايي مقابله مي‌‌‌‌‌‌گردد.
علم، شكلي خوب از آگاهي است و اشكال روايي، بد، ابتدايي و غير عقلاني است (و بنابراين به زنان، بچه‌‌‌ها و انسانهاي بدوي و ديوانگان) مربوط مي‌باشد. بهر صورت، آگاهي تنها براي خودش سودمند است. بنابراين شخص از طريق آموزش به آگاهي دست مي‌يابد تا بطور كلي شخصي آگاه و تحصيل كرده گردد. اين امر، دقيقاً هدف آموزش هنرهاي آزاد است.

با اين حال، در جوامع پست مدرن، آگاهي نقش كاربردي مي‌‌‌يابد. شما چيزهايي را مي‌آموزيد، نه فقط براي اينكه آن را بدانيد، بلكه آن آگاهي را بكار ببريد.

همان گونه كه سايروپ در كتاب خود متذكر مي‌شود:سياست آموزشي امروزين بيشتر بر مهارتها و آموزش تاكيد مي‌ورزد تا بر آرمانهاي مبهم انسانگرايانه در مورد آموزش!

اين امر بخصوص به بحراني براي فارغ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌التحصيلان انگليسي (مليت انگليسي) بدل گشته كه با مدركشان چه كاري مي‌توانند بكنند؟

آگاهي نه تنها در جوامع پست مدرن توسط كاربردش توصيف شده، بلكه اين آگاهي بيشتر از جامعه مدرن توزيع، ذخيره و به گونه متفاوتي طبقه‌‌‌‌‌بندي شده‌است.

خصوصاً ظهور تكنولوژي الكتريكي رايانه‌‌اي، انقلابي را در روشهاي ايجاد و توزيع و استفاده از آگاهي در جامعه ما (آمريكا) ايجاد كرده‌‌‌است (در واقع شايد بتوان گفت كه پست مدرنيسم به بهترين وجه، بوسيله ظهور تكنولوژي رايانه‌‌‌‌‌اي كه در دهه 1960 آغاز شد, توصيف گشته  و بدان مربوط شده و به صورت نيرويي غالب در تمام ابعاد زندگي اجتماعي در آمده است! )

در جوامع پست مدرن هر آن چه نتواند توسط رايانه به قسمتي قابل تشخيص درآيد، به بيان ديگر، هر آنچه كه قابل اندازه‌‌گيري نباشد. مفهوم آگاهي از آن سلب خواهد‌‌شد. در اين الگو متضاد آگاهي، جهل نيست حتي اگر چه اين امر،الگويي مدرن و انسانگرايانه باشد، اما بيشتر به بي‌‌نظمي تعبير مي شود.

هر آنچه شرايط گونه‌اي از اين آگاهي را نداشته باشد به بي‌نظمي تعبير مي‌گردد و امري است كه درمحدوده اين نظام، غير قابل شناسايي است.

ليوتار مي‌گويد: پرسش مهمي كه براي جوامع پست مدرن مطرح است، شخصي است كه تصميم مي‌گيرد كه چه چيزي آگاهي و چه جيز بي‌نظمي است؟ و همچنين فردي كه درباره مقتضيات تصميم اتخاذ مي‌كند. چنين تصميماتي كه بايد در مورد آگاهي اتخاذ گردد، خصايص انسانگرايانه و مدرن گذشته را مانندسنجش آگاهي به مثابه حقيقت (خصيصه تكنيكي آن) يا به مثابه نيكي يا عدالت (خصيصه اخلاقي آن) يا زيبايي (خصيصه زيباشناسي) شامل نمي‌شود. به بيان دقيقتر، ليوتار مي‌گويد:آگاهي الگويي از يك بازي زباني را دنبال مي‌كند، همان‌طور كه توسط ويتگنشتاين مطرح شده است. (براي كساني كه به اين بحث علاقه‌مند سايروپ توصيف بسيار خوبي از اين مفهوم در مقاله خويش ارائه كرده است).
پرسش‌هاي بيشماري هستند كه بايد درباره پست مدرنيسم مطرح شوند، يكي از مهمترين پرسش ها در مورد

سياستي است كه متضمن پست مدرنيسم است؛ به بيان ساده‌تر اين پرسش مطرح است كه آيا اين جنبش كه به سمت تجربه طلبي، محلي بودن، كنش و بي‌ثباتي متمايل مي‌گردد امري است خوب است يا بد؟ پاسخهاي بسياري در جامعه معاصر ما (آمريكا) به اين سئوال وجود دارد. با اين همه، ميل بازگشت به دوران پيش از پست مدرنيسم (دوره مدرن/انسان‌گرايي/انديشه روشنگري) در گروههاي محافظه كار سياسي، مذهبي و فلسفي مشهود است. در واقع بنظر مي‌رسد، يكي از نتايج پست مدرنيسم بر آمدن بنياد گرايي مذهبي به عنوان شكلي از مقاومت است كه در برابر زير سئوال بردن فرا روايتهاي مذهبي قدم علم كرده است. اين رابطه بين انكار پست مدرنيسم و محافظه‌كاري يا بنياد گرايي ممكن است به توصيف اجزاي اين امر بپردازد كه چرا اظهارات پست مدرنيسم در مورد تجزيه طلبي و چندگونگي به جذب ليبرالها و راديكالها گرايش دارد. همانگونه كه سايروپ و فلكس و باتلر خاطر نشان كرده‌اند، اين امر به سهم خود دليلي است كه چرا تئورسين هاي فمينيست, پست مدرنيسم را اين گونه جذاب يافته‌اند.

بهرصورت ، اگر از سطحي ديگر بنگريم، اين گونه بنظر مي‌رسد كه پست مدرنيسم جايگزين هايي را براي پيوستن به فرهنگ جهاني مصرف ارائه مي‌دهد كه در آن ملزومات و اشكال آگاهي توسط نيروهايي كه فراسوي نظارت فردي است، پيشنهاد مي‌گردد.

اين جايگزين‌ها بر انديشيدن به اجزاي كنش‌ها و كشمكشهاي اجتماعي به عنوان اموري ضرورتاً محلي، محدود و جزيي اما موثر، تمركز يافته‌اند.

سياستهاي پست مدرن با كنار نهادن فرا روايتها ( مانند آزادي تمام طبقات كارگري) و تاكيد بر روي اهداف محلي خاص (مانند گسترش مراكز روزانه نگهداري اطفال براي مادران كارگر در جامعه خودتان) راهي را براي تئوريزه كردن موقعيتهاي محلي، به گونه‌اي انعطاف‌پذير (سيال) و غيرقابل پيشگويي پيشنهاد مي‌نمايد حتي اگر اين امور از روندي جهاني تأثير پذيرفته باشند! بنابراين، شعار سياستهاي پست مدرن به بهترين وجه اين امر مي‌تواند باشد:«جهاني فكر كنيد! محلي عمل كنيد! و نگران هيچ گونه طرح بزرگ و جامعي نباشد!».

 (1)امپرسيونيسم (تاثرگرايي):

اين اصطلاح به احتمال قوي از نام تابلوي نقاشي «كلود مونه» به نام امپرسيون (تأثر):برآمدن خورشيد (1874) گرفته شده‌‌‌است. امپرسيونيستها نقاشان مكتبي بودند كه بويژه نور توجه داشتندو مي‌‌خواستند آن امپرسيون فرار را از ديدگاهي ذهني ارائه دهند. آنان به بيان صريح هيچ علاقه‌‌‌اي نداشتند و اثري كه خلق مي‌‌كردند به دريافت بيننده بستگي داشت. اصطلاح امپرسيونيسم كم‌كم به حوزه نقد ادبي كشيده شده است. امپرسيونيسم در بيان تكنيك رمان‌نويسي در نگرش به زندگي دروني شخصيت اصلي به جاي توجه به واقيعت نيز بكار رفته‌‌است. نمونه‌‌‌هاي اين شگرد را در آثار جميز جويس، مارسل پروست، دوروتي ريچارد‌‌سون و وير‌‌‌جينيا وولف به فراواني مي‌‌توان‌‌يافت.

(2)كولاژ:

در زبان فرانسه بمعني چسباندن و وصله كردن است. كاربرد آن در نقاشي است و منظور از آن تصويرهايي است كه از تركيب غيرعادي كاغذ، عكس و چيزهاي مشابه بدست مي‌آيد. وقتي نويسنده مخلوطي از كنايه‌ها و اشارات و نقل قولها و عبارات خارجي را در اثرش به كار مي‌برد اين نوآوري او را كولاژ مي‌ناميم.

(3)مينيماليسم (تقليل‌گرايي):

سبك اصلي ادبي يا دراماتيك مبتني بر كاهش دادن مفرط محتواي اثر به حداقل عناصر ضروري، معمولاً در قالبي كوتاه مثل هايكو، قصار، قطعه كوتاه نمايشي يا تك‌گويي، مشخصه كاهشگري غالباً سادگي و خشكي دايره واژگان يا صحنه نمايش و امساك از گفتار تا حد سكوت است و از پيكر تراشي و نقاشي مدرن عاريه شده است و بويژه در آثار اخير نمايشي ساموئل بكت ديده مي‌شود كه نمايشنامه سي ثانيه‌اي‌اش« نفس» نه شخصيت دارد و نه كلام.

(4)تقليد Pastiche

Pasta  به معناي خمير و چسب است (ايتاليايي) و تقليد چهل تكه‌اي از كلمات، جملات يا عبارت كامل يك يا چند نويسنده مي‌باشد. بنابراين نوعي تقليد است و اگر عمدي باشد ممكن است به صورت نوعي پارودي در آيد.

(5)نقيضه (پارودي):

تقليد كلمات، سبك نگارش، لحن و افكار به نحوي كه تمسخرآميز جلوه كند. اين عمل با اغراق در بعضي جنبه‌ها و كم و بيش با پيروي از شيوه كاريكاتوريستها حاصل مي‌شود. در واقع نوعي تقليد هجوآميز است. شاخه‌اي از هجو است كه به قصد اصلاح و نيز استهزا.

منابع :

پست مدرنیسم چیست؟، چارلز جنکز، ترجمه فرهاد مرتضایی، نشر مرندیز، تهران، 1374؛

مدرنیته ومدرنیسم (مجموعه مقالات)، ترجمه و تدوین، حسینعلی نوذری، انتشارات نقش جهان، تهران، 1380؛

پسامدرنیته، دیوید لایون، ترجمه محسن حکیمی، آشتیان، تهران، 1380؛

پست مدرنیسم و اسلام، اکبر ص احمد، ترجمه فرهاد فرهمند فر، نشر ثالث، تهران، 1380؛

پساتجددگرایی و جامعه امروز ایران، سید علی رضا حسینی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، 1377



[1] - ر.ک: پست مدرنیسم، مارشال برمن؛ پست مدرنیسم (مجموعه مقالات)، تدوین وترجمه: حسینعلی نوذری، مقاله دوم، ص41.

[2] - پست مدرنیسم؛ نفی فرا روایتها، استیون کانر، مجموعه مقالات پست مدرنیته، پست مدرنیسم، مقاله سوم، ص50.

[3] درآمدی بر مکاتب و اندیشه های معاصر، عبدالرسول بیات و همکاران، صص 102 ـ 101.

[4] - ر.ک: درآمدی به مکاتب و اندیشه های معاصر، عبدالرسول بیات و همکاران، صص 131 ـ 112؛ غرب شناسی، احمد رهنمایی، صص 204 ـ 199.

علی فتحی :  کارشناس ارشد مطالعات منطقه ای

مقاله : قرار داد های نفتی ایران  - فرصت ها و چالش ها

بسمه تعالی موضوع : قرار داد های نفتی ایران  - فرصت ها و چالش ها   صنعت نفت ایران  :  در سال ۱۹۰۸م/ ۱۲۸۷ش درمنطقه مسجدسلیمان یکی از چاهها به نفت رسید و این آغاز تحولی جدید در عرصه سیاسی، اقتصادی ایران و حتی جهان شد. پس از آن با کشفیات جدید نفت سرمایه‏گذاریهای گسترده‏تری در این باره ضرورت یافت. نفت ایران هنگامی اهمیت بیشتری پیدا کرد که دولت انگلستان در پی محاسبات کارشناسان اقتصادی – سیاسی این کشور درصدد برآمد به طور مستقیم‏تری در این پروژه عظیم مشارکت نماید و آن خرید سهام دارسی بود این هدف تا جنگ جهانی اول حاصل شد و پس از آن دولت انگلستان خود مالک بی‌رقیب منابع نفتی عظیم ایران در بخش‌های جنوب و جنوب شرقی شد. از نقش قاطعی که نفت ایران در سراسر دوران جنگ اول جهانی در تأمین انرژی و سوخت لازم جهت ناوگان دریایی انگلستان داشت آگاهی داریم، به ویژه پس از جنگ اول جهانی بود که انگلستان درصدد برآمد نفوذ خود را در حوزه‏های نفتی ایران بیش از پیش مستحکم‏تر سازد و از ورود هر کشور و یا شرکت نفتی خارجی به این مناطق ممانعت به عمل آورد. با توجه به ثروت عظیمی که از کشف و صدور نفت ایران عاید انگلیس می‏شد خیلی زود بر محافل داخلی کشور آشکار شد که قرارداد پیشین دارسی نمی‏تواند حقوق اقتصادی دولت ایران را تأمین نماید، بنابراین زمزمه‏هایی به وجود آمد تا در مفاد این قرارداد تجدیدنظرهایی صورت بگیرد. مسئله دیگر به کشورها و شرکتهای نفتی مربوط می‏شد که با توجه به نتایج اکتشاف دولت انگلیس در حوزه‏های نفتی ایران، که پس از این با نام شرکت نفت ایران و انگلیس از آن یاد خواهد شد، درصدد برآمده بودند سهمی از این غنایم به دست آورند. شرکتهای نفتی آمریکایی از جمله این موارد بودند که، به ویژه از اواخر دوره سلطنت قاجارها در ایران فعالیت‏هایشان را در این زمینه آغاز کرده بودند. اما تلاش دولت شوروی در این باره اهمیت بیشتری پیدا کرده بود. این کشور در یک روند رقابت‏آمیز با دولت انگلیس خواهان نفوذ در حوزه‏های نفتی ایران بود. هرچند هدف اصلی دولت شوروی به دست آوردن امتیاز بهره‏برداری از نفت شمال ایران بود، اما از طرف دیگر نفوذ و تسلط بلامنازع رقیبش دولت انگلیس را در حوزه‏های مهم نفتی ایران در جنوب کشور نیز برنمی‏تابید و پیوسته درصدد بود از دامنه اقتدار این کشور بر آن مناطق بکاهد. بنابر این تا دهه اول سلطنت رضاشاه، افکار عمومی داخلی و خارجی به دلایل عدیده یادشده و غیره درصدد کاستن از شدت تسلط و تملک انگلیس بر منابع نفتی ایران برآمده بودند. در واقع در پی چنین واکنش‏هایی بود که رضاشاه درصدد برآمد برای انحراف اذهان عمومی هم که شده باشد، قرارداد اولیه دارسی را بی اعتبار دانسته و ملغی اعلام دارد. پس از مذاکراتی چند در سال ۱۳۱۲ش/ ۱۹۳۳م میان دولت ایران و دولت انگلیس قرارداد دارسی با تغییراتی جزئی و نه چندان با اهمیت بار دیگر تجدید و تمدید شد و با توجه به اینکه این قرارداد پیش از آنکه آراء معترضین بر قرارداد پیشین دارسی را برآورده سازد به حفظ و استحکام هرچه بیشتر منافع دولت انگلیس معطوف بود، بنابر این از دید مخالفان، این قرارداد بیش از یک مانور سیاسی – اقتصادی تلقی نشد. بدین ترتیب از موضع مخالفت‏آمیز کشورهای ذی علاقه به نفت ایران نسبت به قرارداد جدید دارسی در سال ۱۳۱۲ش/ ۱۹۳۳م که بگذریم اعتراضات و مخالفت‏های محافل داخلی در بستر جدیدتری شکل گرفت. اما با توجه به جوّ سرکوب و خفقان‏آوری که بر ایران عصر رضاشاه حاکم بود این مخالفت‏های داخلی مجال چندانی برای ابراز نیافت. مضافاَ اینکه دولت انگلیس در موازات حکومت رضاشاه با بهره گیری از یاری مأموران اطلاعاتی بومی و خارجی‏اش در سرکوب مخالفان داخلی قرارداد تجدیدنظر شده دارسی سود می‏جست. بدین ترتیب این روند که بیشتر به نوعی آتش زیر خاکستر شباهت داشت تا پایان سلطنت رضاشاه تداوم یافت و دقیقاَ پس از عزل وی از سلطنت و جانشینی فرزندش محمدرضا پهلوی بود که آن خشم درونی نجات یافته از جو خشونت‏آمیز پیشین به ناگهان شعله‏ور شد و برنامه‏های گوناگون حکومت پیشین را به باد انتقاد گرفت که از مهم‌ترین این موارد مخالفت با فعالیت شرکت نفت ایران و انگلیس و غارت ثروت طبیعی کشور توسط دولت انگلستان بود. با این حال تا هنگامی که نیروهای اشغالگر متفقین و در رأس آنها انگلستان در ایران حضور داشتند مخالفت‏های داخلی چندان تزلزلی در فعالیت شرکت نفت ایران و انگلیس در حوزه‏های نفتی جنوب ایجاد نکرد، هرچند اعتراضات وجود داشت. از سوی دیگر کشورهای شوروی و آمریکا نیز هر یک به نوعی درصدد رخنه کردن در حوزه‏های نفتی ایران در بخش‏های مختلف کشور برآمده بودند و به ویژه فعالیت‏های گسترده نفتی انگلستان در جنوب ایران را مستمسک ورود خود و شرکت‏های نفتی‏شان در حوزه‏های دیگر نفتی ایران قرار می‏دادند و از آنجایی که نفوذ انگلیس در ایران سد راهی عظیم جهت ورود آنها به ایران بود درصدد بودند از هر وسیله ممکن منافع این کشور در ایران را محدود سازند. این دو کشور برای رسیدن به این هدف حداقل از دو شیوه پیروی کردند که راه اول همان تلاش برای سهیم شدن در دیگر حوزه‏های نفتی ایران، به استثنای حوزه‏های نفتی مربوط به شرکت نفت ایران و انگلیس بود. اما از آنجایی که این روش در شرایط تسلط انگلیس و شرکت نفت ایران و انگلیس بر بخش‏های مختلف ایران چندان کارآیی نشان نداد از روش دومی بهره گرفتند و آن توسل جستن به نیروهای بومی و ایرانی بود. بیشترین موضع‏گیریها در قبال مسئله نفت ایران و حوادثی که پیش روی آن قرار داشت در مجلس شورای ملی رخ نمود؛ هر چند در خارج از مجلس نیز آرایش نیرو و جناح‏بندیهای متعدد سیاسی، اقتصادی در حال شکل‏گیری بود که هر یک از جریان سیاسی مورد علاقه خود پیروی می‏کردند. پس از سقوط رضاشاه مجلس شورای ملی از شکل فرمایشی پیشین فاصله گرفته بود و تا حدّی آزادی عمل داشت. از جمله دلایل این امر شکسته شدن جوّ دیکتاتورمنشانه پیشین و موضع‏گیری جدّی کشورهای خارجی علاقه‌مند در امور سیاسی، اقتصادی ایران در مقابل همدیگر بود. بنابر این هر یک از این کشورها درصدد پیشی گرفتن بر رقیب بودند. از سوی دیگر مجلس شورای ملی پس از سقوط رضاشاه، دیگر فرزند و جانشین وی محمدرضا پهلوی را چندان مهم تلقی نمی‏کرد و جایگاه او را به حد فردی که لازم است فقط سلطنت کند، نه حکومت، تنزل داده بود. بنابر این مهم‌ترین ابزار اعمال سلطه انگلیس در شئون مختلف کشور، یعنی شخص شاه، قدرت در خور توجهی نداشت. به همین دلیل این کشور جهت تحکیم موقعیتش در ایران به قدرتیابی فائقه شاه در مقابل دیگر نیروهای دارای نفوذ و اقتدار داخلی نظیر هیأت دولت و به‌ویژه مجلس شورای ملی نیاز مبرم احساس می‏کرد. اما در مجلس شورای ملی که در واقع مرکز ثقل اصلی تحولات کشور به شمار می‏رفت و تصمیمات مهم و کلان کشور نظیر مسئله نفت در آن مکان حل و فصل می‏شد، نمایندگان آرایش یکدستی نداشتند. گروهی بدون وابستگی به کشورهای خارجی گرایش‏های صرف استقلال‏خواهی و وطن‏پرستانه را دنبال می‏کردند. گروهی از سیاست‏های شوروی در ایران پشتیبانی می‏کردند. گروه سوم به سیاست انگلیس گرایش داشتند و از اهداف مختلف سیاسی، اقتصادی این کشور در ایران پشتیبانی می‏نمودند. با این حال هیچ یک از گروههای سه‌گانه اخیر برتری قاطعی در مجلس نداشت و در صورت ائتلاف دو گروه بر ضد دیگری آرایش و تعادل نیروها به هم می‏خورد. غیر از این گروه‌ها عده‏ای نیز هرچند گرایش‏های استقلال‏خواهی داشتند اما جهت کاستن از نفوذ قدرتهای خارجی بالاخص شوروی و انگلیس بی میل نبودند که پای قدرت دیگری مانند آمریکا نیز به میان کشیده شود تا در فشارهای این دو قدرت بر شئون مختلف کشور اندکی تخفیف حاصل آید. با توجه به موضع‏گیری هر یک از این جناح‏ها و احزاب در مجلس می‏شد ارزیابی کرد که ائتلاف گروههای استقلال‏خواه با طرفداران شوروی و مدافعان تز ورود قدرت ثالث (آمریکا) به ایران،برای مقابله با انگلستان چندان دور از ذهن نمی‏نماید. بدین ترتیب به نظر می‏رسید ائتلافی، هرچند بدون هماهنگی و نامتعارف، بر ضد انگلستان در عرصه سیاسی – اجتماعی ایران در حال شکل‏گیری است. در چنین شرایطی بود که به ویژه مجلس شورای ملی طی سالهای۱۳۲۳-۱۳۲۷ قوانینی در جلوگیری از واگذاری امتیازات نفتی به کشورهای خارجی تصویب کرد و در همان حال دولت انگلستان که به درستی بر این باور قرار گرفته بود که منافع (البته نامشروع) عظیم نفتی‏اش در جنوب و غرب ایران با خطرهای جدی مواجه شده‌است، درصدد چاره‏جویی برآمد. قرارداد الحاقی نفت (که اندکی بعد با نام قرارداد گس-گلشائیان هم مشهور شد) مهم‌ترین طرحهای بریتانیا برای حفظ و تحکیم موقعیتش در سرپل‏های عظیم نفتی ایران در جنوب و غرب کشور بود.  جهان و نفت ایران :   امروزه نفت بیش از ۶۵ درصد از نیاز جهان به انرژی را تامین می کند که سهم ایران هفت درصد و در داخل ۹۷ درصد درآمدهای کشور ناشی از تولید آن است. به علاوه نفت یکی از مهم ترین عوامل کسب قدرت و اعتبار ملی و تاثیرگذاری بر اراده سیاسی کشورهای فاقد انرژی و عامل بروز جنگ ها در یک قرن اخیر بوده است. گروهی از دانشمندان و پژوهشگران از جمله پیتر اودر peter oder معتقدند که جهان همچنان با ذخایر نفتی پایان ناپذیر مواجه است و تا سال ۲۰۰۸ م حداکثر ۲۰ درصد مصرف شده، در مقابل گروه دیگر از جمله کولین کمپل kolin kampbel عقیده دارند که منابع نفتی جهان به سرعت رو به اتمام است و در چند سال آینده قطره ای باقی نخواهد ماند و باید چاره ای اندیشید.  هم اکنون در میان کشورهای جهان که دارای ذخایر نفت هستند، عربستان مقام اول، ایران مقام دوم و عراق مقام سوم را دارند.   انواع قراردادهاي نفتي قراردادهاي بخش نفت و گاز را مي توان به دو گروه قراردادهاي امتيازي، قراردادهاي مشاركت در توليد و قراردادهاي خدماتي تقسيم بندي كرد:    الف :  قراردادهاي مشاركت در سرمايه گذاري: قراردادهاي مشارکت در سرمايه گذاري، نوع پيشرفته تري از قراردادهاي مشارکتي به شمار مي آين. براساس اين قرارداد، کشور صاحب نفت و شرکت عامل در سود و ريسک توافق نامه هاي نفتي سهيم مي شوند. در اين قرارداد دولت همانند شريک در توليدي که براساس قرارداد انجام مي شود، سهيم است. سهم هزينه دولت مستقيم و يا از طريق اختصاص بخشي از سهم توليد به شرکت نفتي پرداخت مي شود. در قراردادهاي مشارکت در سرمايه گذاري، کشور ميزبان افزون بر ماليات درصدي از سود واقعي سرمايه گذاري را نيز به خود اختصاص خواهد داد. در اين نوع قرارداد در صورت موفق نبودن عمليات اکتشاف يا نبود امکان بهره برداري تجاري از آن، هزينه ها به عهده سرمايه گذار خواهد بود.   ب  :  قراردادهاي امتيازي ، قراردادهاي امتيازي از قديمي ترين و ابتدايي ترين قراردادهاي نفتي به شمار مي روند. در قراردادهاي امتيازي، دولت كه مالك مخزن و يا ميداني مشخص است، آن را به شركتي واگذار مي كند و شركت يادشده سرمايه گذاري در عمليات اكتشاف، توسعه، بهره برداري و بازاريابي محصول آن ميدان را بر عهده مي گيرد. در اين نوع قرارداد، شركت سرمايه گذار كليه هزينه هاي مربوط را مي پذيرد و بهره مالكانه و ماليات نيز به مالك مخزن تعلق مي گيرد. اين نوع قرارداد اگر با موفقيت در اكتشاف نفت و گاز همراه نشود، به طور معمول 6-5 سال اعتبار دارد، اما در صورت كشف ميدان نفتي و گازي، معادل عمر ميدان، حدود 25 تا 40 سال دوام خواهد داشت. اين نوع قرارداد به شکل هاي ديگري مانند اعطاي اجازه بهره برداري، اعطاي پروانه بهره برداري واجاره نيز به كار مي رود و به دليل سهم بندي منافع در قياس با گذشته تغييرات عمده اي كرده است.    1-  قرار داد های  امتیازی سنتی :   اعطاي امتياز به دولت ها به مدت طولاني پنجاه تا يكصد سال با منطقه وسيعي گاه تا يك ميليون كيلومترمربع با منافع ويژه به دارنده امتياز      2-  قرار داد های امتیازی نوین ،  در قراردادهاي امتيازي امروز، منطقه امتيازي محدود است. حق اكتشاف براي مدتي كوتاه يعني كمتر از 10 سال اعطا مي شود وسقف زمان توليد نفت از مناطق كشف شده30 تا 40 سال است. قراردادهاي جديد از نظر منافع ميان امتياز دهنده و امتيازگيرنده انعطاف پذيري بيشتري دارند؛ به طوري كه در صورت افزايش قيمت نفت ساز كارهايي براي افزايش منافع ميزبان پيش بيني شده است. ج : قراردادهاي مشاركت در توليد  :  اين نوع قراردادها در طول دهه 1960 ميلادي رواج يافت و پس از آن بسياري از كشورهاي نفتي از اين نوع قرارداد استفاده كردند. براساس اين قرارداد، نفت وگاز توليد شده ميان دولت وشركت سرمايه گذاري تقسيم مي شود. حقوق مالكانه متعلق به دولت است، اما به واسطه مشاركت، دولت ميزبان به طور معمول از طريق شركت ملي نفت در زمينه مديريت عمليات با شركت سرمايه گذار مرتبط است. در اين قرارداد شركت خارجي مقيد به پرداخت ماليات است و در برخي موارد پرداخت بهره مالکانه نيز تصريح شده است. قراردادهاي مشارکت در شرايط وجود ريسک و بدون ريسک منعقد مي شوند.  در قرارداد مشارکت در توليد چون بازاريابي براي کشورهاي نفتي به طور معمول دشوار است  در متن قرارداد امور بازاريابي به شرکت خارجي سپرده مي شود. شکل ديگري از اين نوع قراردادها موسوم به مشارکت در سود است که در آن يک يا چند شرکت سرمايه گذار در هزينه هاي عملياتي سهيم مي شوند و در پايان کار به جاي تسهيم توليد، سود حسابداري حاصل از فروش ميان شرکت ها تقسيم مي شود. د  :  قراردادهاي خدماتي  ، قراردادهاي خدماتي از قديمي ترين شکل هاي روابط قراردادي شناخته شده ميان افراد از يک سو و جوامع از سوي ديگر به شمار مي آيند. قراردادهاي خدماتي به سه دسته 1 -   قراردادهاي صرفاً خدماتي، 2-  قراردادهاي خريد خدمات همراه با ريسک 3 -  قراردادهاي خدماتي بيع متقابل تقسيم مي شوند. در قرارداد بيع متقابل، شرکت سرمايه گذار خارجي کليه وجوه سرمايه گذاري همچون نصب تجهيزات، راه اندازي و انتقال فناوري را برعهده مي گيرد و پس از راه اندازي به کشور ميزبان واگذار مي کند. بازگشت سرمايه، همچنين سود سرمايه شرکت سرمايه گذار از طريق دريافت محصولات توليدي انجام مي شود. هيچ يک از قراردادها به خودي خود، خوب يا بد نيست. نوع قرارداد تنها چارچوب و ظرفي براي تقسيم منافع ناشي از همکاري است. از اين نظر، اين که چه نوع قراردادي در چه شرايطي بتواند منافع طرفين قرارداد را تأمين کند، به عوامل متعدد بستگي دارد. شرکت هاي نفتي و کشورهاي ميزبان با توجه به شرايط متفاوت، به انواع گوناگون قرارداد علاقه نشان مي دهند،  برخی از عوامل تاثیر گذار در انتخاب نوع قرار داد  1- مناسبات سياسي در عرصه هاي بین المللی 2- قوانين داخلي کشورهاي ميزبان 3- عامل ريسک به عنوان يکي از متغيرهاي بسيار مؤثر در نوع عقد قرارداد و نرخ هاي آن 4-  ميزان توانمندي هاي يک کشور ، به گونه اي که کشورهاي ضعيف به قراردادهايي تن مي دهند که هزينه فرصت بيشتري براي آنها دارد؛ بنابراين عوامل انساني، غيرانساني و مديريتي خاص در قرارداد نهفته است. قرار داد های امتیازی ایران :  در بررسي قراردادهاي نفتي ایران پيش از انقلاب مشاهده مي شود که قراردادهاي نفتي در اين دوره از جمله قراردادهاي امتيازي بوده است  مانند قرار داد  سال 1901، که «ويليام ناکس دارسي» موفق به اخذ امتیازی  دولت ايران شدو حق انحصاري اکتشاف، استخراج و بهره برداري از نفت، گاز طبيعي، قير و موم طبيعي و ساخت انحصاري خط لوله در تمام کشور به جز پنج استان شمالي را به خود منتقل کرد.  یا در سال 1919 قرارداد نفتي ميان ايران و انگليس در قبال مستمري ماهانه به مبلغ 15 هزار تومان منعقد شد.همچنین در سال 1933 قرارداد جديدي ميان ايران و شرکت نفت انگليس منعقد شد که به موجب آن«شرکت نفت ايران و انگليس» فعاليت خود را آغاز کرد. اساس قرارداد جديد همان قرارداد دارسي بود. قرار داد های خرید خدمت ایران : نخستين قرارداد خريد خدمت در سال 1966 ميان ايران و گروه فرانسوي«اراپ» منعقد شد. در اين قرارداد ايران براي اولين بار شرکت هاي خارجي را به عنوان مقاطعه کار به کار گرفت و خود به عنوان حاکم و کارفرما عمل کرد. قرار داد های مشارکتی ایران :  قراردادهاي مشارکتي هم در اين دوره ميان ايران و طرف هاي خارجي صورت گرفت0 نوع قرار دادهای ایران پس از انقلاب :  پس از پيروزي انقلاب اسلامي در سال 1979، نگرش به سرمايه و سرمايه گذاري منفي بود و اين ديدگاه در مورد سرمايه گذاري خارجي به مراتب بدتر بود. با اين ديدگاه تا سال 1989 جذب سرمايه خارجي در بخش بالادستي نفت صورت نگرفت و به طور عمده در صنايع پايين دستي از منابع خارجي استفاده شد. با پايان گرفتن جنگ تحميلي و ضرورت بازسازي صنايع تخريب شده کشور، جذب سرمايه گذاري خارجي در دستور کار دولت و برنامه هاي توسعه قرار گرفت. محدوديت هاي قانوني، بودجه اي و برنامه اي وتحريم آمريکا به اين منجر شدند که ايران قبل از سال 1997 سرمايه گذاري چنداني در بخش نفت و گاز نداشته باشد. در سال 1997 کنسرسيومي متشکل از شرکت هاي توتال(فرانسه)، گاز پروم(روسيه) و پتروناس(مالزي) قراردادي به ارزش سرمايه اي 2 ميليارد دلار را براي توسعه ميدان گاز پارس جنوبي با ايران به امضا رساندند. وجود تنش هاي سياسي ايران با جهان خارج و تحريم هاي اقتصادي و فرامرزي آمريکا سبب شده است هزينه هاي قراردادهاي نفتي براي ايران افزايش يابد. مي توان نتيجه گرفت که علاوه بر محدوديت هاي قانوني، اقتصادي و سياسي که با قراردادهاي بيع متقابل در ارتباط اند، مسئله ريسک ملي نيز جدا از آن که قراردادهاي نفتي در چه چارچوبي بسته شود، برهزينه قراردادها و ميزان جذب سرمايه گذاري خارجي مؤثر بوده است و در صورت رفع محدوديت ها مي تواند نقش به سزايي در جذب سرمايه گذاري خارجي در بخش نفت و گاز و ديگر بخش هاي اقتصادي کشور داشته باشد0 قرار داد های نفتی ایران در 100 ساله اخیر امتیاز دارسی   :   قرار دادی از نوع امتیاز ی و نخستین قرارداد نفتی ایران بود که در سال ۱۹۳۳ م به مدت ۶۰ سال امتیاز حفر تولید و صدور نفت به ویلیام ناکس دارسی انگلیسی واگذار شد. البته قبل از این قرارداد، ناصرالدین شاه امتیازی را به آلبرت هوتس هلندی داده بود لیکن به نتیجه ای نرسید.   امتیاز دارسی در ۱۸ ماده تنظیم شده بود که شرکت دارسی موظف بود ۲۰ هزار لیره به صورت نقد و ۲۰ هزار لیره به صورت سهام به اضافه ۱۶ درصد سود خالص را به ایران بپردازد. دارسی در منطقه «چاه سرخ» واقع در شمال قصر شیرین به حفاری پرداخت و در سال ۱۹۳۰ م به دو چاه نفت رسید اما ذخایر کم موجب قطع همکاری شد. دارسی تصمیم گرفت فعالیت را رها کند اما پیشنهاد جایگزینی نفت به جای زغال سنگ برای مصرف کشتی های نیروی دریایی انگلستان موجب شد دولت بریتانیا به کمک دارسی بشتابد. شرکت دارسی که اکنون به «سندیکای امتیازات» تغییر نام داده بود. به منطقه جنوب رفت و در منطقه نفتون مسجد سلیمان در سال ۱۲۸۷ خ (۱۹۰۸ م، ۲۶ مه - ۵ خرداد) اولین چاه نفت در ایران حفر شد، در طول سال های جنگ جهانی اول ۳۰ حلقه چاه در این منطقه حفر شد به علاوه یک خط لوله که نفت منطقه را به آبادان انتقال می داد. در این زمان شرکت نفت ایران و انگلستان، چنانکه خواهیم دید، منشا حوادث تلخ در ایران شد، ایجاد و در این امتیاز شریک شد. البته قراردادهای جزیی دیگر همانند امتیاز آرمیتاژ اسمیت، امتیاز خوشتاریا و... در این سال ها میان ایران و اشخاص ذکر شده از انگلستان و گرجستان منعقد شد که از آن صرف نظر می کنیم. قرارداد الحاقی گس - گلشائیان   :  به دنبال قرار داد دارسی وغارت بی حساب نفت ایران در جنوب توسط شرکت نفت ایران و انگلستان موجب شد رضاشاه نسبت به شرایط این قرارداد معترض شود و آن را یک جانبه فسخ کند. این اقدام زمینه را برای قرارداد الحاقی فوق فراهم کرد. زیرا تنها در سال ۱۹۳۳، افزون بر هفت میلیون و ۸۷ هزار تن نفت توسط شرکت استخراج شده بود که سهم ناچیز ۱۶ درصد ایران محقق نشده بود. از سوی دیگر کاهش وحشتناک سهم ایران موجب شد نارضایتی از ادامه فعالیت این شرکت بالا بگیرد و مذاکره برای قراردادی الحاقی صورت گیرد. در قرارداد الحاقی به دارسی، یعنی همین گس - گلشائیان، سهم ایران از ۱۶ درصد به ۲۰ درصد افزایش یافت منتها قرارداد دارسی به مدت ۳۰ سال دیگر تمدید شد و غالبا ایراد و انتقاد اساسی وارد بر گس- گلشائیان همین موضوع است، اگر چه این قرارداد راه به جایی نبرد و از تصویب مجلس نگذشت و نفت ایران تحولات بعدی را از سر گذراند.  این قرار داد در تاریخ ۲۶ تیر ۱۳۲۸ بین دولت ایران و نمایندگان شرکت نفت انگلیس و ایران به عنوان ضمیمه قرارداد ۱۹۳۳ امضا شد.   نام قرارداد از نام دوتن از مذاکره کنندگان یعنی سر نویل گس (از مقامات شرکت) و عباسقلی گلشائیان (وزیر دارائی ایران) گرفته شده‌است. ملی شدن صنعت نفت   :  برداشت بی حساب منابع نفتی جنوب توسط شرکت نفت ایران و انگلستان که در سال ۱۹۴۷ (۱۳۲۶ خ) از ۱۷ میلیون تن به ۲۴ میلیون تن در سال ۱۹۵۰ (۱۳۲۹ خ) افزایش یافته بود، موجب شد دولت ایران علیه این وضعیت معترض شود. از سوی دیگر قوام السلطنه نخست وزیر وقت درغالب موافقت نامه قوام - ساد چیکف، و اولتیماتوم ترومن رییس جمهور وقت آمریکا به روسیه مبنی بر خروج نیروهایش از شمال کشور، دست روس ها از نفت شمال کوتاه شد و مبارزه علیه انگلستان جدی تر شد. قرارداد الحاقی گس - گلشائیان هم که سهم ناچیزی را نصیب دولت ایران می کرد با مخالفت اقلیت ملی گرای مجلس از جمله دکتر مصدق، مکی و حائری زاده... موجب شد تصویب آن به دوره بعد موکول شود. در این زمان بحث ملی شدن صنعت نفت ایران به عنوان تنها راه علاج قطعی از سوی دکتر مصدق مطرح شد. این اندیشه صادقانه از مصدق نتیجه سال ها تلاش وی در عرصه سیاسی ایران بود. ملی کردن نفت را یگانه راه علاج دردهای بی درمان ایران می دانست که در سایه آن کشور می توانست در مدت کوتاهی راه تمدن و پیشرفت و ترقی را پیموده و خود را به جلوداران تمدن امروزی عالم برساند.  لیکن تحریم و ممانعت انگلستان از خرید و صدور نفت ایران، مصدق را با چالش جدی روبه رو کرد. در سال ۱۹۵۰ م (۱۳۲۹ خ) ایران یکی از تولیدکنندگان عمده نفت بود و سالانه ۳۲ میلیون تن (۶۶۶ هزار بشکه در روز) نفت تولید میکرد. سهم ایران از این همه تنها ۱۶میلیون لیره درمقابل۵۰ میلیون لیره انگلستان بود. روز ۲۹ اسفند ۱۳۲۹، نفت ایران ملی شد. درحالی که چند روز قبل از آن (۱۲ اسفند) سپهبد حاجیعلی رزم آرا نخست وزیر وقت ضمن نطقی در مجلس با یک اهانت آشکار، مردم ایران را فاقد لیاقت و توانایی لازم برای کنترل و استخراج نفت ایران خوانده بود و درست به همین علت در روز شانزدهم اسفند در مسجد شاه ترور شد. ملی شدن نفت ایران مزایای سیاسی، اجتماعی فراوان برای ایران داشت.  ایرانیان به طور کامل بر منابع خود مسلط شدند اما در جنبه اقتصادی قرین موفقیت نشد. در این روز دکتر مصدق، گزارش کمیسیون نفت را که از تصویب مجلس شورای ملی و مجلس سنا گذشته بود، در صحن مجلس خواند: «به نام سعادت ملت ایران و به منظور کمک به حفظ صلح جهانی، ما امضاکنندگان ذیل پیشنهاد می کنیم که صنعت نفت ایران بدون استثنا در سراسر کشور ملی اعلام شود یعنی تمام عملیات اکتشاف، استخراج و بهر برداری در دست دولت ایران قرار گیرد.»  در نتیجه با ملی شدن نفت و موانعی که انگلستان ایجاد کرد، تولید آن به ۲۰ هزار بشکه کاهش یافت و کارتل های نفتی با هماهنگی یکدیگر نفت سایر کشورها را جایگزین نفت ایران کردند و دکتر مصدق عملا به بن بست رسید. قرارداد کنسرسیوم   :  پس از کودتا و در شهریور ۱۳۳۳ و این بار توسط ایالات متحده آمریکا که جایگزین انگلستان در ایران و سیاست خارجی کشور شده بود، کنسرسیومی متشکل از پنج شرکت آمریکایی با سهام ۴۰ درصد، شرکت نفت ایران و انگلستان که اکنون فعالیت خود را با اخذ غراماتش ناشی از ملی شدن نفت از دولت وقت (زاهدی) از سر گرفته بود با ۴۰ درصد سهام، شرکت هلندی رویال داچ شل ۱۴ درصد و فرانسه با شش درصد برای صدور نفت ایران براساس اصل تنصیف منابع ۵۰-۵۰ تشکیل شد و به امضای طرفین رسید. مدت این قرارداد ۴۰ سال با حق تمدید ۲۵ سال دیگر بود که هرگونه اختیار فسخ یا تغییر در آن را از ایران سلب می کرد و مغایر اصل ملی شدن نفت ایران بود. قرارداد کنسرسیوم را می توان «تلاش برای حفظ منافع شرکت های بزرگ نفتی و در عین حال رعایت صوری اصول مربوط به ملی شدن صنعت نفت ایران»۳ ارزیابی کرد. بنابراین در فاصله سال های (۱۳۵۲-۱۳۳۳ خ) نفت ایران بی رویه استخراج شد و از ۱۲۰ میلیون بشکه در سال ۱۳۳۳ به ۸/۱ میلیارد بشکه در سال ۱۳۵۲ رسید و سهم ایران در اوپک نیز افزایش یافت منتها شوک نفتی همه چیز را تغییر داد. شوک نفتی   :  کشورهای تولیدکننده نفت کم کم به اهمیت انرژی و در دست گرفتن اختیار کامل آن پی بردند. از سوی دیگر نفت کم کم از کنترل شرکت های نفتی خارج می شد بنابراین در سال ۱۹۶۰ م سازمان کشورهای تولیدکننده نفت (اویک) را تشکیل دادند که نقش اساسی در تحقق این خواسته ها داشت.  در همین راستا رهبران اوپک از جمله شاه به شدت خواهان تجدیدنظر و حتی فسخ قرارداد کنسرسیوم در پایان مهلت آن یعنی سال ۱۹۷۹ م (۱۳۵۷ خ) شد. این در حالی بود که «شوک نفتی» سال ۱۳۵۲ رخ داد. این واقعه دست شاه را برای مانور در صحنه بین المللی باز گذاشت و خواستار تغییر در شرایط حاکم بر نفت شد. به این ترتیب در شرایط رخ داده قرارداد جدید میان ایران و کنسرسیوم در سال ۱۹۷۳ م (۱۳۵۲ خ) به امضا رسید که بر مبنای آن اداره تاسیسات نفتی در اختیار ایران قرار گرفت و تغییرات کلی در قرارداد اولیه صورت گرفت. این قرارداد به «سن مورتیس» معروف است که به مدت پنج سال یعنی از سال ۵۷-۱۳۵۲ اجرا شد که سهم تولید ایران ۵/۱۰ میلیارد و ظرفیت تولید روزانه از ۶۶۶ هزار بشکه در سال ۱۳۲۹ به شش میلیون بشکه در روز، در سال ۱۳۵۶ افزایش یافت. جایگاه قرارداد های نفتی  پس از انقلاب در اقتصاد ایران   :  قراردادهای مختلفی در بخش نفت، گاز و پتروشیمی منعقد می شوند. این قراردادها عبارتند از: قراردادهای امتیازی، مشارکت در تولید، سرمایه گذاری مشترک، بیع متقابل، فاینانس و ... که معمولا با توجه به نوع قانون های داخلی کشورها و قوانین اساسی آنها از سوی شرکت های طرف قرارداد پذیرفته می شوند. به عقیده برخی، بهترین روش جلب سرمایه گذاری خارجی برای پروژه های نفتی، قراردادهای مشارکت در تولید است، اما از آنجا که طبق اصل ۴۴ قانون اساسی، انعقاد این نوع قراردادها ممنوع است، نمی توان شرکت های نفتی خارجی را در تولید جذب سرمایه خارجی در صنعت به شمار آورد. این کارشناسان نفتی فاینانس را بدترین نوع قراردادهای نفتی می دانند چون در این شیوه چه میدان های نفتی به بهره برداری برسند و چه به مرحله بهره برداری نرسند، باید سود سرمایه گذار پرداخت شود، بنابراین این شیوه نمی تواند برای کشور مفید باشد. اما واقعیت آن است که قراردادهای نفتی سال هاست که درگیر و دار اظهارات ضد و نقیض مانده است. روزی مطرح می شود که بیع متقابل با تولید صیانتی از مخازن نفتی کشور مغایر است و منافع ملی را به باد می دهد. روز دیگر بیع متقابل به دلیل انتقال فناوری و جذب سرمایه خارجی بهترین روش جلب سرمایه خارجی معرفی می شود. همینطور روزی فاینانس به دلیل استفاده بهینه از توانمندی های داخلی بهترین به شمار می رود و روز دیگر این شیوه به دلیل خطرپذیری سرمایه گذاری برای صاحب کار منسوخ اعلام می شود. به هر حال آنچه مسلم است دامنه بحث داغ اصلاح قراردادهای بیع متقابل دو- سه سالی است که بخش های مختلف کشور را دربرگرفته;تا آنجا که برخی از کارشناسان با بررسی ضعف های این نوع قراردادها، بر لزوم اصلاح آن تاکید می کنند. از سوی دیگر، مباحث مطرح شده درباره جانشینی قراردادهای بیع متقابل نیز از نکاتی است که امروزه نظر متخصصان را به خود جلب کرده است. طرح اصلاح قراردادهای بیع متقابل یا جانشینی آنها با دیگر قراردادهای بین المللی به استناد ماده ۱۴ قانون برنامه چهارم توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کشور و متناسب با منافع کشور و شرایط و میدان ها انجام می شود وزارت نفت و شرکت ملی نفت ایران همواره به دنبال راهکاری بوده اند که با حفظ حاکمیت و مالکیت دولت بر منابع نفت و گاز، در مدت زمان طولانی تری از خدمات شرکت های نفتی در افزایش بهره وری از میدان ها استفاده کنند. قراردادهای بیع متقابل  پس از انقلاب  :  تا پیش از تصویب چهارمین برنامه توسعه، تنها اهرم قراردادی بین المللی شرکت ملی نفت ایران برای جذب سرمایه خارجی در بخش نفت و گاز، بهره گیری از قراردادهای بیع متقابل بود. در قراردادهای بیع متقابل مالکیت دولت نسبت به نفت و گاز موجود در سفره های زیرزمینی کاملا حفظ می شود. نسبت به نفت و گاز استخراجی نیز تا هنگامی که به پیمانکار فروخته نشده و یا برای بازپرداخت پیمانکار به وی اختصاص پیدا نکرده باشد، مالکیت آن متعلق به دولت است. بنابراین در بیع متقابل موضوع مالکیت پیمانکار بر منابع نفت و گاز کلا منتفی و مطالب با مقرراتی است که در قانون آمده. در این نوع قراردادها آشکارا پیش بینی شده که کلیه اموال و تاسیسات متعلق به شرکت ملی نفت ایران خواهد بود. طبق یکی از بندهای قراردادهای بیع متقابل «کلیه زمین های تحصیل شده و اموالی که در ارتباط با اجرای عملیات توسعه در منطقه عملیاتی ایجاد شده یا مورد استفاده قرار گرفته، اموال شرکت نفت است، مگر در مورد ماشین آلات و وسایلی که به طور موقت وارد شده یا اجاره شده است. با توجه به کمبود منابع مالی دولت و لزوم سرعت بخشیدن به توسعه میادین نفت و گاز، نمایندگان مجلس در بند «و» تبصره ۲۲ برنامه دوم توسعه به دولت (وزارت نفت) اجازه داد تا سقف ۵/۶ میلیارد دلار بیع متقابل با شرکت های خارجی منعقد کند. از آن هنگام به بعد، قوانین بودجه سالیانه، هر سال به دولت مجوز داده که به انعقاد قراردادهای بیع متقابل مبادرت کند.   به هر حال اگر اصلاحاتی در بیع متقابل اعمال شود، همچنان بیشترین منافع را برای طرف ایرانی دربردارد. فرصت ها وچالش‌های پیش روی صنعت نفت کشور  :   لدرمن و مالونی(2007) چنین استدلال می کنند که «منابع طبیعی در واقع ثروت هایی هستن که در صورت ترکیب با نبوغ بشری به منظور ایجاد سرمایه فیزیکی، سرمایه انسانی و نوآوری های دانش محور، آثار مثبتی را در تجهیز و رشد اقتصادی بر جای می گذارند». سیاست های اقتصادی عمدتاً چهار هدف کنترل تورم، افزایش اشتغال، افزایش رشد اقتصادی و افزاشی رفاه اجتماعی(کاهش فقر) را دنبال می کنند. این متغیرهای اقتصادی در جریان حرکت خود از حساسیت بالایی برخوردارند و سریعاً امنیت اقتصادی را به چالش می کشند. افزایش درآمدهای نفتی در صورتی که در جهت متغیرهای فوق نباشد می تواند اثر منفی بر امنیت اقتصادی بگذارد. ایران یک درصد جمعیت جهان، هفت درصد منابع طبیعی دنیا، 10 تا11 درصد ذخایر ثابت شده دنیا و 16 تا 17 درصد هم ذخایر ثابت شده گاز دنیا را دراختیار دارد. در یک محاسبه ساده باید بگویم که چیزی حدود سه هزار میلیارد دلار ثروت نفت و گاز ایران است. مطابق آن چیزی که در سند چشم انداز مطرح شده، می خواهیم جامعه ای با توان دایمی اقتصادی بسازیم. در این میان چه چیزی مهمتر از نفت و گاز است که ثروت مهمی برای ایران محسوب می شود.    مطابق تحقیقات به عمل آمده ذخایر ثابت شده نفت و گاز در برخی کشورها نشان می دهد که هریک از کشورهای روسیه 79 میلیارد بشکه، ایران 137 میلیارد بشکه نفت و عربستان سعودی 264 میلیارد بشکه و عراق 115میلیارد بشکه نفت دارند. در این گزارش اول سعودی، دوم ایران وسوم عراق است اما در ذخایر گازی مقام اول متعلق به روسیه، مقام دوم ایران، سپس قطر و در مرحله بعدی کشورهای دیگری مانند عربستان سعودی و امثالهم قرار دارند.    حال اگر هرمترمکعب گاز را تبدیل به بشکه نفت کنیم (براساس ارزش حرارتی)، روسیه 299 میلیارد بشکه نفت معادل گاز، ایران 176 میلیارد بشکه نفت معادل گاز و مابقی بعد از این دو کشور قرار می گیرند. حال اگر این گاز و نفت را با یکدیگر جمع کنیم و میزان بشکه نفت موجود را با گازی که به مقیاس بشکه نفت براساس ارزش حرارتی تبدیل شده است جمع کنیم حاصل آن این خواهد بود که روسیه 379 میلیارد بشکه نفت، ایران 314 میلیارد بشکه نفت و مابقی کشورها به دنبال این دو کشور طبقه بندی می شوند. بنابراین ایران دومین دارنده ذخایر ثابت شده نفت و گاز با سهم 38/13 درصد است. حرف اصلی این است که سیاست های موجود، با توجه به میزان تولید و بهره برداری، میزان سرمایه گذاری و به کارگیری تکنولوژی، آیا دومین کشور دارنده ذخایر تثبیت شده نفت و گاز در جهان را نمایندگی می کند؟ به نظر می رسد که این موضوع مهم ترین مساله کنونی سیاست های انرژی در ایران به شمار می رود.  علی ایحال برخی از مشکلات این صنعت در ایران عبارت است از :  1 -  چالش ، عدم وجود نگاه استراتژیک :    اولین چالش روبه روی این صنعت عدم وجود یک نگاه استراتژیک دراز مدت و همه جانبه در بخش صنعت نفت است که همه اجزای حاکمیت بر آن توافق داشته باشند. مثلاً وقتی که قیمت نفت می‌افتد نگاه مسئولین نسبت به اصل اساسی و جا افتاده‌ای مثل جذب سرمایه خارجی بسیار متفاوت است تا زمانی که قیمت نفت با رشد چشمگیری روبه‌رو می‌شود. به‌خوبی به خاطر داریم که در قیمت‌های پایین‌تر حسب ضرورت همه کشور به دنبال جذب سرمایه حتی با روش‌های اولیه‌ای چون یوزانس می‌گشت ولی در قیمت‌های بالا حتی اصل ضرورت آن را هم نفی می‌کرد. این‌گونه زیگزاگ‌های سیاستگذاری آنهم در مورد اصول پذیرفته شده اقتصادی حاصلی جز عدم ثبات در طرح‌ها، برنامه‌ها و علی‌الخصوص روابط بین‌المللی در بر ندارد. فراموش نکنیم که در امر سرمایه‌گذاری ثبات سیاست‌ها و امنیت سرمایه از اصول اولیه کار بوده و باز فراموش نکنیم که دنیا را چند بار نمی‌توان به خط کرد و مرتب بازی را بهم زد.  در ایجاد یک دیدگاه استراتژیک  باید مسائل ذیل مد نظر باشد 1- اداره و توسعه صنعت است که نیاز به یک شعار و تابلو دارد. لذا شعار و تابلوی «توسعه» می‌تواند بهترین تابلو باشد. 2 -  اصلاحات ساختاری و بازسازی و تقویت نیروهای انسانی کارآمد در کلیه سطوح   3-    بازسازی جایگاه بین‌المللی صنعت و حرکت به سوی تأمین سه هدف اساسی شامل  الف :  تضمین دراز مدت بازار برای تولیدات و در مقابل بهره‌برداری از سرمایه‌های بازارهای هدف در جهت توسعه صنعت.  ب  :  بهبود شرایط و توسعه تعامل سازنده با صاحبان سرمایه و تکنولوژی با هدف توسعه و ارتقای دانش فنی و بومی کردن آن.   ج: توسعه سرمایه‌گذاری صنعت در خارج از کشور و رشد و صدور دانش فنی در بازارهایی که می‌توانند هدف اولیه و حتی دراز مدت ما باشند. 2-  چالش های بخش توسعه  : در یک دهه قبل مطالعه‌ای در انجمن نفت ایران انجام شد که نتیجه آن اخطار به مسئولین بود که اگر فکری اساسی نکنند تا یک دهه بعد نفتی برای صدور نخواهیم داشت، لذا جهت حل مشکل توصیه شده بود که صنعت گاز کشور با سرعت توسعه یافته و جایگزین مصرف فرآورده‌های نفتی شود. امروز که به آمار نگاه می‌کنیم می‌بینیم که میزان گاز مصرفی معادل نفت در کشور از مجموع نفت صادراتی ما بیشتر است و این نشان می‌دهد که حرف ده سال قبل انجمن کاملاً درست بود. حال چاره چیست؟ به نظر محقق سه اقدام همزمان باید انجام شود؛ اول: کاهش رشد مصرف، دوم: توسعه همزمان بخش نفت وگاز، سوم: توسعه برنامه‌های اکتشافی 3-  چالش ساختاری و ضرورت اصلاح ساختار  :  صنعت نفت کشور از دو بعد اساسی آسیب دیده، یکی سیاسی شدن بیش از حد و دوم درهم تنیدن نقش و وظایف دولتی و حاکمیتی با اهداف فنی - اقتصادی ، در واقع نفت یک کالایی غیر سیاسی است و اساساً نبایست سیاست در آن نقش داشته باشد ، ولی سیاسی شدن آن در داخل متأسفانه صنعت را دچار تعارضات سنگین جناح‌های فکری و در نتیجه جایگزینی اهداف سیاسی جناحی به جای اهداف فنی و اقتصادی نموده است. لذا باید صنعت را در داخل تا جای ممکن غیر سیاسی کرد. وقتی می‌گوییم در داخل به این معنا است که در خارج اتفاقاً باید به شدت سیاسی باشیم. برای فرار از مشکلات سیاست‌زدگی در داخل باید اصلاح ساختاری در سطح کلان اتفاق بیفتد و آن هم تقسیم وظایف و خط کشی مشخص و تنظیم روابط وزارت نفت و شرکت‌های اصلی خصوصاً شرکت ملی نفت ایران است. امروز این دو بخش به شدت درهم تنیده و بهم آسیب می‌رسانند. تجربه‌های جهانی موفق در کشورهایی مثل نروژ، برزیل، مالزی و نظایر آنها به ما می‌گوید که هر یک از این دو بخش را چنین تعریف کنیم:   الف- وزارت نفت به نمایندگی از دولت وظایف حاکمیتی و استیفای حقوق مردم را از ثروت ملی مثل نفت در اختیار دارد، در عین حال پاسخگوی مجلس در حوزه وظایف حاکمیتی خود است.  ب- شرکت ملی نفت ایران وظیفه تصدی گری را در مدیریت شرکت، شامل زنجیره اکتشاف، تولید، بهره‌برداری، بازاریابی و... را بر عهده دارد و این شرکت پاسخگوی وزارت در ابعادی که تعریف شده باشد. 4 – چالش بازسازی چهره بین‌المللی صنعت نفت  :  مسلماً مجموعه‌ای از تحولات سال‌های اخیر، جایگاه بین‌المللی صنعت نفت کشور را در سطح جهانی به شدت دچار خدشه کرده است. البته این امر محدود به صنعت نفت نبوده بلکه عموم بخش‌های اقتصادی، پولی و مالی نیز از آن آسیب دیده‌اند. تحریم‌های اعلام شده و نشده. عدم ثبات در سیاست‌های بین‌المللی در رابطه با مراودات اقتصادی، بحران رکود اقتصاد جهانی همه و همه در این امر دخیل بوده‌اند. البته عدم برخورداری از شناخت کافی از قواعد این بازی در سطح جهانی و در نتیجه عدم تصمیمات مبتنی بر درایت از سوی خودمان موجب شده است. به عنوان مثال می‌توان به پروژه‌های نفتی و گازی اشاره کرد که روزی شرکت‌های نفتی برای آنها به رقابت در مناقصه‌ها تن می‌دادند، امروز با نبود نقدینگی و سرمایه روبه‌رو و تقریباً همگی یا متوقف هستند و یا با سرعتی لاک‌پشتی حرکت می‌کنند.به هرحال بایددرشرایطی که همسایگان به سرعت درحال برداشت ازذخایرمشترک هستندبایدفکری بکنیم. 5- چالش های درآمد های نفتی در اقتصاد ایران :  از سال۱۳۸۴، با صعودی شدن روند افزایش قیمت جهانی نفت خام و به تبع آن افزایش تولید ناخالص ملی در بخش نفت و گاز و به خصوص درآمدهای ارزی ایران، امید مردم به بهبود مصرف و رفاه بیشتر، افزایش یافت. پیش قراول این امیدواری، افزایش اعتبارات عمومی در بودجه، وام ها و انواع پرداخت های انتقالی از طرف دولت به حقوق بگیران بود. اما پس از گذشت مدت زمانی نه چندان طولانی، یعنی در اواخر سال ۱۳۸۶ و اوایل سال ۱۳۸۷، مردم با شرایط تورمی مهار نشدنی روبه رو شده و با حیرت روند حرکت اقتصاد کشور را در جهت عکس انتظاراتشان و در حال سخت تر شدن یافتند. افزایش مداوم قیمت نفت اگرچه دست ودل بازی و ولخرجی دولت را افزایش داده، به طوری که هر هزینه ای را به راحتی می پردازد و هرجا احساس کمبودی بکند که قابل تجارت باشد، به راحتی اقدام به واردات می کند، ولی برای مردم افزایش مداوم تورم و سختی تهیه مایحتاجشان را رقم زده است.   مجموعه تحولات در این حوزه، فضایی را ایجاد کرده است که اخبار جدید افزایش قیمت نفت، نگرانی مردم از افزایش فشار تورمی را در پی دارد. با افزایش تورم وارداتی کالاهای خارجی ناشی از افزایش قیمت نفت به تورم داخلی، شادمانی مردم از اخبار افزایش قیمت نفت در بازار جهانی، جای خود را به نگرانی داده است. برای اغلب مردم افزایش تورم در کشورهای صنعتی مصرف کننده عمده نفت، امری طبیعی و قابل درک است ولی پذیرش تورم دو رقمی قیمت کالاها و سخت تر شدن زندگی در کشوری تولیدکننده نفت مثل ایران با نشانه گیری درآمدهای نفتی به سمت رقم ۱۰۰میلیارددلار در سال جاری، کمی سخت و غیر واقعی به نظرشان می رسد.   به راستی چرا افزایش قیمت جهانی نفت این چنین مرموز عمل می کند و در شرایطی که درآمد ملی، درآمد سرانه و درآمدهای ارزی کشور به این سهلی و با چنین سرعت خیره کننده ای افزایش می یابد، زندگی مردم سخت تر می شود و باید با تورم دو رقمی و نوسان در توزیع مایحتاج خود روبه رو باشند؟ چرا افزایش قیمت نفت مثل شمشیر دولبه عمل می کند، یعنی هم به خریداران و هم به تولیدکنندگان خود آسیب می رساند0 آسیب شناسی هزینه کردن درآمدهای نفتی در اقتصاد ایران،  :  منابع طبیعی برای اقتصاد هر کشور، یک موهبت است که می تواند مزیت نسبی در تولید و تجارت خارجی ایجاد کند. در بین منابع طبیعی، نفت خام به دلیل نیاز همه کشورها به این حامل انرژی، خصوصیات اقتصادی و مزیت های ویژه ای دارد، به خصوص اگر مانند اقتصاد ایران سهم بخش نفت در تولید ناخالص ملی بزرگ ترین سهم در بین همه بخش های اقتصاد باشد.   اما در حوزه اقتصاد کلان، درآمدهای بخش نفت یک متغیر برون زا است که مقدار آن توسط عوامل خارج از اقتصاد ملی تعیین می شود، این خصوصیت روند درآمد ملی را دچار نوسان می کند. در صورت افزایش قیمت، به رغم کوچک بودن سهمش از اشتغال ملی، سهمش در تولید ناخالص ملی می تواند بزرگ شود ودر نتیجهدر نگاه کلان  1-   توزیع درآمد بین بخشی را نامتعادل کندو به رشد نامتعادل اقتصاد ملی می انجامد.  2-  به دلیل آنکه درآمدهای آن بیشتر به صورت ارزی است، افزایش قیمت آن، تراز تجاری را به سرعت مثبت کرده و رابطه مبادله کالاهای قابل تجارت سایر بخش ها را به زیان تولیدات داخلی برهم می زند. مجموعه این شرایط، روابط متغیرهای اقتصاد کلان در یک اقتصاد ملی را دچار اخلال کرده و می تواند شرایط تثبیت اقتصاد کلان        را بر هم بزند. منابع نفت در ایران ملی است و در مالکیت دولت قرار دارد و در نتیجه درآمدهای آن مستقیما به خزانه دولت واریز می شود. علی القاعده پس از گزارش دولت از حجم درآمدهای نفتی، مجلس موافقت خود را با پیشنهاد دولت برای محل هزینه کردن آنها اعلام می کند. در واقع فروش نفت خام محل تامین درآمدهای بدون زحمت و بی دردسر دولت است. لازم به یادآوری است که وظیفه اصلی و کلاسیک دولت، تولید کالاها و خدمات عمومی با گرفتن و هزینه کردن مالیات است.گروهی از صاحب نظران عقیده دارند فروش منابع خام طبیعی ازجمله نفت،نوعی مالیات گرفتن ازنسلهای آینده است. برخی از اثرات ناخوشایند  اقتصادی  دلار های نفتی  :  1-  فروش این دلارهای نفتی در بازار آزاد  برای کاهش نرخ برابری دلار با ریال که در نهایت موجب کاهش درآمد دولت و افزایش قدرت کاذب ریال در برابر ارزهای خارجی و مبتلا شدن اقتصاد کشور به «بیماری هلندی» می شود 0 2-   بانک مرکزی پس از خرید دلارهای دولت با افزایش ذخایر ارزی خود، اقدام به پرداخت ریالی معادل آن به دولت می کند و دولت این ریال های نو را به صورت حقوق، دستمزد و مزایای کارکنان خود و جبران زیان شرکت های دولتی هزینه می کند.    این فرآیند به گسترش پایه پولی و افزایش حجم نقدینگی در اقتصاد کشور می انجامد که افزایش سطح عمومی قیمت ها که همان تورم است، نتیجه علمی و منطق اقتصادی آن است. در نتیجه افزایش قیمت جهانی نفت خام و افزایش درآمدهای دلاری نفت و تصمیم دولت به هزینه کردن آنها از طریق فروش آن به بانک مرکزی، تورم آزاردهنده به خصوص برای طبقات کم درآمد را به دنبال دارد. 3-  وابسته شدن بودجه دولت به درآمدهای نفتی، کارآیی سیستم مالیاتی کشور را تحلیل می برد و در زمان کاهش درآمدهای نفتی به دلیل آنکه امکان کاهش هزینه بودجه دولت وجود ندارد، بلکه مطابق رویه، حداقل برابر نرخ تورم جهت افزایش حقوق کارکنان دولت باید رشد کند، کسری بودجه بزرگ (نسبت کسری به کل بودجه) نتیجه منطقی حسابداری آن است. تامین کسری بودجه با استقراض از بانک مرکزی، یعنی چاپ اسکناس و به دنبال آن گسترش پایه پولی، افزایش حجم نقدینگی و تورم دورقمی قیمت ها، رویه تکراری سال های گذشته دولت و فرآیند قابل پیش بینی در اقتصاد ایران بوده است.  درآمدهای نفتی و بروز بیماری هلندی    :  واژه بیماری هلندی در سال ۱۹۷۷ توسط مجله Economist برای توصیف رکود بخش صنعت در هلند بعد از کشف منابع گاز طبیعی در دهه ۱۹۶۰ و افزایش شتابان درآمد های ارزی ناشی از آن در این کشور، به کار گرفته شد.   با تزریق این درآمدهای ارزی وافر به اقتصاد هلند در دهه ۱۹۶۰و اوایل دهه ۱۹۷۰، یعنی حدود۱۰ الی ۱۵سال، بسیاری از صنایع مهم این کشور از بین رفتند یا قدرت رقابت بین المللی خود را از دست دادند (مانند شرکت فیلیپس هلند). دولت هلند برای مقابله با این پدیده زیانبار، دست به سیاست های متفاوت اقتصادی زد که عمدتا نتیجه بخش نبود و جبران مافات نشد. به همین خاطر بعد از سال ۱۹۷۷ هرگاه چنین پدید های در اقتصاد یک کشور رخ دهد، اصطلاحا به آن بیماری هلندی گفته می شود. بیماری هلندی (Dutch disease) یک مفهوم اقتصادی است که در آن تلاش می شود رابطه بین افزایش سریع درآمد های ارزی ناشی از بهره برداری زیاد از منابع طبیعی (فروش منابع طبیعی) و رکود در بخش صنعت و کشاورزی را در یک کشور توضیح دهد. بیماری هلندی بیانگر وضعیتی است که افزایش سریع درآمد های ارزی ناشی از فروش منابع طبیعی و بهبود تراز تجاری، می تواند تولید اقتصاد ملی در بخش صنعت و کشاورزی را دچار بحران (رکود) کند.   این اتفاق به علت افزایش نرخ برابری پول ملی در برابر ارزهای خارجی صورت می گیرد که بخش صنعت و کشاورزی را در رقابت با سایر تولیدکنندگان جهانی تضعیف می کند. در حالی که این بیماری اغلب مربوط به اکتشاف منابع طبیعی نفت و گاز می شود، ولی می تواند با «هر فعالیت توسعه ای که نتیجه اش ورود بی رویه ارز خارجی شود» پدیدار گردد، مانند نوسان شدید در قیمت منابع طبیعی از جمله نفت و گاز، کمک پولی زیاد خارجی یا سرمایه گذاری گسترده مستقیم خارجی.   داستان از زمانی شروع می شود که به دلیل افزایش درآمدهای ارزی یک کشور، تراز تجاری آن مثبت و پول ملی آن کشور با افزایش قابل توجه ارزش در برابر پول سایر کشورها (ارزها) روبه رو شود. درنتیجه این افزایش ارزش یا نرخ مبادله، صادرات این کشور برای کشور های دیگر گران تر شده، کاهش می یابد ولی واردات به این کشور به نسبت، ارزان تر شده و افزایش می یابد. نتیجه این فعل و انفعالات، عدم تعادل در تجارت خارجی کالاهای ساخته شده است. همان طور که ذکر شد، این وضعیت در هر کشوری اتفاق افتد، آن را بیماری هلندی اقتصاد می نامند که خاص کشف ذخایر گاز طبیعی در هلند نیست. تحقیقات دو اقتصاددان به نام های «کوردن» و «نری» (Corden and Neary ۱۹۸۲) نشان می دهد، این بیماری می تواند در هر کشور و در هرزمان و به دلایل دیگری نیز با شدت و ضعف رخ دهد. دلیل اینکه به پدیده بیماری هلندی تا این اندازه توجه می شود، آن است که روند تعدیل اقتصادی درشرایط رونق صادراتی، در زمانی که این رونق پایان پذیرد، در جهت معکوس عمل نمی کند (شرایط به وضع سابق برنمی گردد). زیرا گسترش مجدد سایر بخش های قابل تجارت در صورتی که بازار سرمایه و زیربناهای آنها در اثر بیماری هلندی تخریب شده باشند، بامشکل مواجه است. حتی اگر چنین مشکلی هم رخ نداده باشد، ورود به بازار های صادراتی سابق با موانع عمده و جدی روبه رو خواهد بود، زیرا کشورهای رقیب تا آن زمان بازار های رها شده در دوران رونق را به تسخیر خود درآورده اند. نتیجه این شرایط، مشکلات اقتصادی را به دنبال دارد که امکان ایجاد بحران های اجتماعی را دامن می زند. تجربه ایران در بیماری هلندی  : آثار بیماری هلندی در اقتصاد ایران ناشناخته نیست و اقتصاددانان بهترین شاهد آن را تحولات دهه پنجاه اقتصاد ایران می دانند. اولین شواهد پدیدار شدن بیماری هلندی در اقتصاد ایران به سال ۱۳۵۳ هجری شمسی برمی گردد. دراین سال تحت تاثیر چهاربرابر شدن قیمت نفت خام و افزایش تولیدآن، درآمدهای ارزی دولت ایران از حدود ۳میلیارد به رقم ۲۰میلیارددلار نزدیک شد (حدود شش برابر ). با این افزایش سرسام آور درآمدهای ارزی در یک دوره زمانی کوتاه، مقامات دولتی و حکومتی در برابر چندین گزینه برای این حجم عظیم از ذخیره ارزی در خزانه، گزینه هزینه کردن و تزریق آن به اقتصاد کشور را انتخاب کردند. برنامه عمرانی پنجم در سال ۱۳۵۳مورد تجدید نظر قرار گرفت و اعتبارات آن به دو برابر و هدف رشد آن از ۲/۱۱ به عدد نجومی ۹/۲۵درصد در سال افزایش یافت. دولت وقت ایران (هویدا) با طرح شعار آموزش رایگان و کاهش قیمت کالا های اساسی، انتظارات عمومی را افزایش داد. برای جواب دادن به این انتظارات مصرفی تحریک شده، بودجه عمومی کشور به بیش از دو برابر افزایش یافت و در سال های بعد به یک رویه تبدیل شد. تحت این شرایط از یک سو به دلیل رشد واردات و کاهش سطح تولیدات داخلی در بخش های تولیدکننده کالاهای دارای قابلیت تجارت و از سوی دیگر به دلیل رشد کند بخش های زیر بنایی از جمله نیرو، حمل ونقل و خدمات، هماهنگی بین بخش های اقتصادی دچار اخلال و اقتصاد ملی وارد دوره ای از عدم تعادل شد. در ادامه با کاهش ۱۴درصدی درآمد های نفتی در فاصله سال های ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۷ دور ه ای از رکود اقتصادی در کشور آغاز شد. این وضعیت درحالی رخ داد که دولت در آن زمان، خود را متعهد به صرف هزینه های هنگفت عمومی کرده بود که چاره ای جز تهیه بودجه با کسری زیاد نداشت. به دلیل افزایش نقدینگی ناشی از کسری بودجه های بزرگ، نرخ تورم سالانه کشور از سال ۱۳۵۱ تا ۱۳۵۷ دو رقمی و در بعضی سال ها از مرز ۳۵درصد در سال نیز فراتر رفت. کاهش نرخ رشد درآمد های نفتی و عدم امکان تعدیل اقتصاد ملی، سبب کاهش توانایی عملی دولت در پاسخ گویی به مطالبات رشد یابنده عمومی شد و اقتصاد کشوردر بحران فرو رفت. تجربه بعدی ایران مربوط به سال های اولیه بعد از انقلاب اسلامی است که به دلیل افزایش قیمت نفت خام، درآمدهای ارزی زیادی نصیب کشور شد که آثار خفیف تری از بیماری هلندی نسبت به دوره قبل داشت. در سال های اخیر (۱۳۸۳ به بعد) زمینه و نشانه هایی از ابتلای اقتصاد ایران به بیماری هلندی پدیدار شده است.    بر پایه اطلاعات منتشر شده (سایت بانک مرکزی) از سال ۱۳۸۰ درآمدهای ارزی ایران در اثر افزایش مداوم قیمت نفت به بیش از پنج برابر افزایش یافت .  یعنی درآمدهای ارزی صادرات نفت ایران طی این دوره از حدود ۲۰میلیارددلار در سال ۱۳۸۰ با احتساب زیر بخش گاز (حدود ۲۰میلیارد دلار) به رقم ۱۰۰میلیارددلار  در سال 88  رسید.   بر پایه آمارهای رسمی(بانک مرکزی)، ارزش دلاری واردات ایران در طی این دوره همواره کمتر از صادرات بوده است. به عنوان نمونه در سال ۱۳۸۷ واردات ایران به حدود۶۰میلیارددلاررسیدکه تراز تجاری ایران در این سال را ۴۰میلیارددلار مثبت نشان داد . ادامه این وضعیت با توجه به کوچک بودن حجم تولید ناخالص داخلی و به تبع آن کوچک بودن حجم صادرات، مثبت شدن تراز تجاری در یک دوره میان مدت (مثلا ۵ساله) به افزایش شدید ذخایر ارزی می انجامد. از طرف دیگر به دلیل کوچک بودن حجم تولیدات اقتصاد کشور، سهم بخش نفت در تولید ناخالص ملی طی این دوره از حدود ۱۵درصد در سال ۱۳۸۰ به سرعت افزایش یافته و درآستانه عبور از مرز ۳3درصد در سال های اخیر قرار گرفته است. مجموعه شرایط ذکر شده، زمینه و شرایط بروز آثار بیماری هلندی در اقتصاد ایران را فراهم کرده است. تحت این شرایط، عملکرد اقتصادی دولت طی دوره فوق الذکر هشدار دهنده است، زیرا با افزایش درآمدهای ارزی از محل فروش نفت خام به خصوص در ۳ سال اخیر، افزایش حجم بودجه (جاری و عمرانی) و کسری بودجه های مداوم دولت، هرساله حجم عظیمی از این دلارها را به اقتصاد ایران تزریق کرده است. این افزایش مداوم حجم پول و نقدینگی وکاهش قدرت ریال در بازار داخلی ،تورم دورقمی رشد یابنده قیمت ها را درپی داشته است لذا ادامه این روند ،موجب تشدید بحران برای گروه بیشتری از بنگاه های داخلی خواهدشد0 با در آمد های نفتی چه باید کرد؟ :  با توجه به مجموعه مطالب ذکر شده، جواب به این سوال مهم ضرورت می یابد که بطور کلی با درآمدهای فراوان ارزی ناشی از فروش یک کالای مبادله پذیر یا منابع طبیعی مثل نفت و گاز چگونه باید عمل کرد تا ضمن بهره مندی اقتصاد ملی از آن، دچار آثار بیماری هلندی نشود؟ آیا باید این درآمدها را ذخیره و در سرمایه گذاری های خارجی به روش های مختلف به کار گرفت؟ آیا باید آن را صرف خرید کالاهای ساخته شده کرد و مصرف را بالا برد تا بازار داخلی گسترش یابد؟ آیا باید با آن زیربنا های اقتصادی کشور را گسترش داد تاقدرت رقابت بین المللی آنها بهبود یابد؟ آیا باید آن را تبدیل به یک صنعت نمود؟ و 000 کشور های مختلف، پاسخ های متفاوتی را به این پرسش ها داده اند. الف :  اغلب کشورهای صنعتی توسعه یافته دارای درآمدهای نفتی، مصرف و تزریق چنین درآمدهای عظیمی به اقتصاد خود را مضر تشخیص داده اند و لذا با تاسیس صندوق های سرمایه گذاری جهت نسل های بعدی، مصرف در آینده را جایگزین مصرف جاری نموده اند. کشور نفت خیز نروژ در شمال اروپا با جمعیت نسبتا کم و درآمدهای نفتی زیاد، نمونه نسبتا موفق از این دسته کشورها می باشد.       ب:  برخی کشور های عربی صادرکننده نفت نیز با انضباط مالی مناسب، سرمایه گذاری قابل توجهی در خارج از اقتصاد های ملی را سامان داده و به رغم اقتصاد های تک محصولی خود از گرایش به هزینه نمودن فراگیر دلارهای نفتی خودداری نموده اند. همچنین اکثر این کشورها با درآمدهای فراوان نفتی، ایجاد یک نظام تامین اجتماعی مناسب در کشورشان را امکان پذیر ساخته اند. البته در سال های اخیر همین کشورها برای ایجاد تنوع درآمد های ارزی خود، اقدامات را در جهت گسترش دیگر فعالیت های اقتصادی بوجود آورده اند. اما  ایران با درآمدهای نفتی چه باید کند ؟ برای پاسخ به این سئوال باید شرایط خاص اقتصاد ایران را مبنا قرار داد. نفت و درآمدهای نفتی از جمله مزیت های اقتصاد ایران است که تحت هیچ شرایطی نه می توان و نه باید آنرا نادیده گرفت و کنار گذاشت و اقتصاد ایران و در نهایت مردم را از نعمت آن محروم کرد بلکه باید بنحوی از آنها بهره گرفت که عواقب خطرزای آن کاهش و اثرها و نتایج مثبت آن افزایش یابد. بر اساس مطالب ذکر شده، نوسان درآمدهای نفتی می تواند مسبب دو خطر عمده برای اقتصاد ملی باشد.    اول، بیماری هلندی در دوران فوران    دوم، کسری شدید بودجه دولت در دوران افول آن.   در شرایطی که درآمد های نفتی کشور، با شوک مثبت روبه رو شده، هزینه کردن کامل آنها، در میان مدت آثار معکوسی از خود به جای می گذارد و در قالب آثار مخرب بیماری هلندی به فعال سازی مکانیزم های معیوب در اقتصاد کشور منجر می شود. از طرف دیگر کاهش درآمد های نفتی به دلیل عدم انعطاف پذیری بودجه دولت در جهت کاهش و ناتوانی سیستم مالیاتی کشور، به کسری بودجه شدید می انجامد که نتیجه منطقی آن تورم دورقمی قیمت ها است. اتکا به درآمد های نفتی برای اقتصاد کشور راهکار پر ریسکی است، چرا که بی ثباتی و نوسان شدید درآمد های نفتی، تهدیدی برای ثبات اقتصاد ملی است و تجربه سال های ۵۷ - ۱۳۵۱ و سال های ۷۷ - ۱۳۶۵ نشان داده است که کاهش در آمد های نفتی تا چه اندازه می تواند برای اقتصاد کشور مخاطره آمیز باشد. لذا برای بهره مندی مردم از درآمد های نفتی و درامان ماندن اقتصاد کشور از آثار و تبعات نوسان آن یعنی بیماری هلندی و کسری بودجه، لازم است به دو گروه از بایدها و نبایدها عمل کرد. گروه اول تصمیات کوتاه مدت :   در کوتاه مدت که دولت را نمی توان از نفت جدا کرد اما  1-  دولت نباید درآمد های آتی بودجه خود را بر پایه قیمت های دائما در حال تغییر بازار های جهانی نفت محاسبه کند. 2-  دولت باید درصد قابل قبولی خطا را در پیش بینی درآمد های آتی نفت لحاظ نماید. 3-  دولت باید یک جریان با دوام و نسبتا یکنواخت از درآمد های نوسانی و سیل آبی نفت برای خود برقرار سازد تا آثار نوسان درآمد های نفتی در بودجه دولت کاهش یابد. 4-  دولت نباید پایه و تکیه گاه بودجه خود را بر درآمد نفت قرار دهد، بلکه باید سیستم مالیاتی کشور را با بهره گیری از روش های نوین و کارآمد، بازسای کند تا سیستم خود متعادل کننده اقتصاد ملی فعال شود.  5- باید بر بودجه دولت در هر دو بخش درآمد و هزینه ها، انضباط مالی حاکم شود تا نوسان درآمد های نفتی از طریق نوسان مخارج دولت به اقتصاد ملی منتقل نشود.  6- بودجه دولت نباید کسری ساختاری داشته باشد تا دولت ناچار به استفاده بیشتر از مقدار برنامه ریزی شده از درآمد های نفتی شود. 7-  کسری بودجه ادواری دولت (دوران کاهش درآمد های نفتی و بروز رکود در اقتصاد ملی) نباید با استقراض از بانک مرکزی تامین شود زیر نتایج تحقیقات اقتصادی در بیش از ۱۰۰ کشور نشان می دهد حدود ۹۵درصد تورم های سالانه، ناشی از پولی شدن کسر بودجه است. گروه دوم تصمیات بلند مدت  : در بلند مدت می توان نفت را از دولت جدا کرد:  لذا  1- باید ضریب ارتباط بودجه دولت و درآمد های نفتی را کاهش داد تا شوک درآمد های نفتی با تاخیر و خفیف به اقتصاد ملی وارد شود.   2-  مدیریت درآمد های نفتی باید از دولت گرفته شود تا سیاست های اقتصادی هزینه کردن درآمد های نفتی، کاهش پیدا کند.  3-   اندازه دولت را باید بهینه کرد تا نتایج مثبت مخارج دولت در اقتصاد ملی حتی از درآمد های نفتی، افزایش یابد.  4- در تعیین مقدار تزریق درآمد های بخش نفت به اقتصاد ملی باید دقت لازم صورت گیرد تا رابطه بین بخش ها در اقتصاد کلان از تعادل خارج نشود.     5 -  مدیریت پول ملی را باید به بانک مرکزی مستقل سپرد تا با انتخاب سیاست های پولی مناسب، آثار نوسان و بالاتر از ارزش شدن پول ملی (Overvaluation) پس از افزایش درآمد های نفتی را کاهش دهد. 6- سیاست های اقتصادی دولت را باید محدود و دولت را باید از مداخله در اقتصاد بازداشت تا نظم طبیعی و قابل پیش بینی بر اقتصاد ملی حاکم شود.   رعایت این بایدها و نبایدها (اصلاحات ساختاری و رفتاری) می تواند در میان مدت، ثبات نسبی را به اقتصاد کشور بازگردانده و آثار و تبعات نوسان درآمد های نفتی بر اقتصاد ملی (بیماری هلندی و کسری بودجه) را کاهش دهد. چشم انداز آینده   :  هم اکنون قیمت  نفت از مرز ۱۰۰ دلار که در تاریخ این ماده حیاتی بی سابقه بوده، گذشته است اما در ایران همچنان با تورم و نرخ فزاینده آن و گسترش نابرابری مواجهیم. چشم انداز اقتصاد جهان که بیانگر رشد فزاینده تقاضای انرژی است، نشان می دهد تقاضای نفت طی ۲۰ سال آینده بیش از دو برابر ۲۰ سال گذشته (ملاک سال ۱۳۸۶) افزایش خواهد یافت. از سوی دیگر نفت که در حال حاضر حدود ۸۰ درصد منابع ارزی و بیش از ۹۸ درصد انرژی اولیه مورد نیاز کشور را تامین می کند، همچنان نقش اساسی در اقتصاد کشور خواهد داشت. با این وصف توسعه و تداوم فعالیت های این بخش در اقتصاد ایران در بلندمدت با مشکلات و موانع روبه رو خواهد بود و لازم است با توجه به رشد جمعیت و نیازهای توسعه اقتصادی کشور طی سال های آینده سیاست اجرایی نفت به صورت واقع بینانه به مرحله اجرا درآید از جمله 1-  افزایش ظرفیت  2- تولید فرآورده های با ارزش افزوده بالاتر 3- بازیافت مخازن 4 -  بهینه سازی مصرف انرژی در داخل 5 - تغییر دیدگاه نسبت به این انرژی به عنوان ثروت ملی و به کارگیری آن در رده انرژی های تجدید شونده تا مصرفی صرف.ایران باید با به کارگیری سیاست های اصولی و درست جایگاه خود را در اوپک حفظ کند. در ۲۰ سال آینده کشورهای حوزه خلیج پارس باید ۵۸ درصد تقاضای در حال افزایش نفت جهان را نسبت به ۲۰ سال قبل (۱۷ درصد) تامین کنند.  بنابراین و براساس برنامه های تدوین شده در بخش نفت و گاز، در چشم انداز آینده ایران باید تا سال ۱۴۰۴ ضمن حفظ مقام خود در تولید و صدور، به اولین تولیدکننده مواد و کالاهای پتروشیمی در منطقه به لحاظ ارزشی تبدیل شود.

منابع :  1-  دانشنامه رشد

2-  نفت نیوز

4-  شبکه اطلاع رسانی نفت و انرژی – شانا 5

3-  مرکز اطلاع رسانی و کتابخانه شرکت ملی نفت – سایت

5-  بانک اطلاعات نفت و گاز

6-  نشریه دانش نفت

7-  خبر گزاری ایسکا نیوز

8-  روزنامه سرمایه

9-  مقاله  قاسم آخته

10-   روزنامه دنیای اقتصاد

11-  بیماری هلندی در اقتصاد ایران - محمد صادق الحسینی

14-درمان بیماری هلندی، چگونه؟ وحید جعفرپور

15-  سیری در قراردادهای نفتی ایران، ناصر فرشادگهر.

 علی فتحی - کارشناس ارشد – مطالعات منطقه ای

ریشه های کشمکش اعراب و اسرائیل

 

                                                                                                            علی فتحی:    کارشناسی ارشد ، مطالعات منطقه ای

                                                                                                                             

سوال :  ریشه های کشمکش بین اعراب و اسرائیل طی 6 دهه گذشته

 

       ریشه یابی بحران کنونی  خاورمیانه و کشمکش های اعراب و اسرائیل بدون درک تحولات سیاسی این منطقه طی 6 دهه گذشته امکان پذیر نیست ، زیرا در این دوران حوادث و تحولاتی به وقوع پیوست که در پی ریزی هسته های اولیه بحران کنونی نقش عمده داشته  و دارد .

ظهور جنبش صهیونیسم وطرح بازگشت یهودیان به فلسطین به عنوان «سرزمین موعود » ملت یهود از یک سو و آغاز جنبش ناسیونالیسم عرب در استان های عرب نشین امپراتوری عثمانی و ادامه تفکرات ناسیونالیستی عربی اسلامی  در منطقه خاورمیانه و جهان اسلام از سوی دیگر ، از عمده ترین تحولات سیاسی این دوران به حساب می آید که خاورمیانه را طی قرن اخیر با چالش های جدی مواجه کرده .

ظاهراً چنین به نظر می رسد که این دو عامل در ابتدای کار بدور از تاثیر گذاری یا تاثیر پذیری از یکدیگر به وجود آمده اند و به موازات هم رشد کرده اند ولی این دو جنبش یعنی صهیونیسم و ناسیونالیسم عرب ضمن اینکه نقاط مشترکی دارند ، بازیگران عمده صحنه سیاسی خاورمیانه نیز بوده اند و از 6 دهه گذشته تا کنون بر سر موضوع فلسطین رو در روی هم قرار گرفته اند  .

در خصوص ریشه یابی و شناسائی عوامل پی ریزی بحران کنونی بین اعراب و اسرائیل ، می توان سیاست قدرت های بزرگ اروپائی  نسبت به امپراتوری عثمانی را  نیز عاملی اساسی دانست ، بدون درک این سیاست نمی توان به درستی عوامل و علل ظهور  و تمامل صهیونیسم از یک طرف و ناسیونالیسم عرب را از طرف دیگر درک کرد  .

همچنین برای درک کشمکش میان اعراب و صهیونیست ها بر سر فلسطین ، باید سیاست  قدرت های اروپائی و روابط آنها با طرفین منازعه را مورد مطالعه قرار داد  .

در این  کشمکش نقش قدرت های استعمارگر اروپائی درتجزیه عثمانی و حمایت آنها از حرکت صهیونیسم و ناسیونالیسم عرب به منظور در هم شکستن قدرت عثمانی  ، از اهمیت ویژه ای برخوردار است  .

در ریشه یابی بحران کنونی خاورمیانه ، برخی از مورخین ومحققین عوامل داخلی جامعه عثمانی و عرب  را نیز از عوامل اصلی تحولات این دوره به ویژه شکست عثمانی و غلبه صهیونیست ها بر اعراب می دانند ، در این رابطه بر ضعف و فساد              سیاسی اجتماعی نظام عثمانی از یک طرف و عقب افتادگی سیاسی اقتصادی اعراب از طرف دیگر به عنوان عامل اصلی سقوط عثمانی و شکست اعراب در برابر صهیویسم  تاکید می گردد   .

شایان ذکر است که ، حوادث و تحولات این دوران  و دوران گذشته ، نشان می دهد که میان مسائل داخلی دولت عثمانی و عرب که بدان اشاره شده و عوامل خارجی به ویژه سیاست قدرت های امپریالیستی  که از عوامل مهم بحران کنونی خاورمیانه بوده و می باشد ، رابطه منطقی وجود دارد   .

علی ایحال ، تاسیس دولت اسرائیل و تقسیم فلسطین از سوی سازمان ملل ،نقطه عطف بسیار مهمی برای تدام بحران در دهه های اخیر بوده است ، لذا بیشتر کشمکش های بین المللی و منطقه ای در  خاورمیانه و هچنین ریشه بسیاری از تحولات داخلی کشورهای عربی را می توان با توجه به مسئله فلسطین مورد بررسی و تحلیل قرار داد ، در رابطه با تحولات داخلی و انقلاب های اجتماعی درکشورهای عربی این نکته مورد توحه وتاکید است که ، شکست اعراب از اسرائیل در جنگ 948 ،مشروعیت سیاسی اکثر رژیم های عربی منطقه را که بر پایه های سنتی استوار بود با بحران مواجه ساخت ، نخبگان روشنفکر و نظامی در کشورهای عربی  ریشه شکست اعراب و از دست رفتن فلسطین ر ادر نابسامانی های داخلی جامعه عربی و فساد سیاسی و مالی حاکم بر دولت های عرب جستجو می کردند ، لذا بذر اولیه جنبش های نوین ناسیونالیستی عربی که بیشتر ماهیت ضد استبدادی و ضد امپریالیستی داشت در سالهای پس از شکست 1948 کاشته شد ، کوتای افسران آزاد در سال  1952 در مصر سر آغاز تحولات سیاسی جدید در جهان عرب بود که بعد از آن کودتاهای متعدد دیگر در کشورهای عربی به وقوع پیوست که همگی تحت تاثیر نهضت نوین ناسیونالیسم عربی که سر منشاء آن نیز تحقیر اعراب در جنگ 1948 بود ، به وقوع پیوست  .

نمونه دیگری از منازعات بین اعراب و غرب که نشات گرفته از مسئله فلسطین است  ،جنگ  سال 1956 بین انگلستان و فرانسه و اسر ائیل از یک سو و  مصر از سوی دیگر است ، این جنگ بیشتر ریشه در سیاست های رادیکال جمال عبدالناصر داشت نسبت به موضوع فلسطین داشت ، اسرائیل در این حمله به صورت مجدانه شرکت کرد چون نگران تبدیل شدن  جمال عبدالناصر به الگوئی برای سایر نخبگان جهان عرب بود ، و گمان می کرد که با شکست ناصر به حیات سیاسی او پایان می دهد .

دوجنگ بعدی اعراب و اسرائیل ، ارتباط مستقیم تری با کشمکش بر سر فلسطین داشت ، ظهور حرکت مقاومت فلسطین در سال 1956 و حمایت ناصر از اقدامات مسلحانه چریک های فلسطینی ، اسرائیل را بیش از گذشته نگران ساخته بود ، همین حمایت ناصر از جنبش فلسطین و مقابله او با حملات مسلحانه اسرائیل به اردن و غزه در سالهای 1965 و 1966 به ایجاد فضائی بحرانی در سال 1967 تبدیل شد که حمله ناگهانی اسرائیل به مصر را در سال 1967 به دنبال داشت  .

چهارمین جنگ اعراب و اسرائیل که در سال 1973 میان  مصر ، سوریه و اسرائیل درگرفت نیز ارتباط مستقیم بامسئله فلسطین داشت ، گرچه در این جنگ ، ابتدا اعراب به پیشرفت هائی دست یافتند ، اما حمایت های گسترده امریکا از اسرائیل باعث شد که در مراحل بعدی اسرائیل سوریه و مصر با وادار به عقب نشینی نماید و بلندی های جولان و صحرای سینا را به اشغال خود در آورد .

اشغال این سرزمین ها باعث تداوم بحران شد و تحولاتی را در جهان عرب نسبت به موضع گیری در خصوص اسرائیل به وجود آورد ، اگر چه در سال 1975 قرار داد صلح سینا و در سال 1979 قرار داد کمپ دیوید بین انور سادات و اسرائیل امضاء شده ، اما با مخالفت شدید اعراب مواجه گردید و متعاقب آن جبهه پایداری ( رفض ) اعراب علیه طرفداران صلح و سازگاری با اسرائیل بوجود آمد  .

در حوزه لبنان نیز تحولات این کشور ، مستقیم تحت الشعاع کشمکش اعراب و اسرائیل بوده است ، از سال 1975  تا سال 1992  جنگ های متعددی میان جناح های مختلف ( مارونی ، مسیحی ، فلطینی ، دروزی ، مسلمانان سنی ، گروه های سیاسی نظامی شیعه و طرفداران اسرائیل در جنوب ) صورت گرفت و هزاران قربانی برجای گذاشت ،که عمده ترین دلیل دیر پا بودن این جنگ ها تداوم بحران فلسطین بود .

در مجموع و به طور قاطع می توان گفت که ، بحران خاورمیانه که ریشه اصلی آن در کشمکش میان اعراب فلسطینی و یهودیان اسرائیلی بر سر موضوع فلسطین شروع شد و دامنه آن تمام خاورمیانه را فرا گرفت ،  هم اکنون با گذشت یک قرن از آغاز آن         ( برپائی کنگره بال در سال 1897 ) همچنان مهمترین بحران جامعه جهانی محسوب می شود .

متاسفانه با گذشت سالهای متمادی از بحران مذکور نه تنها  از دامنه اهمیت آن کاسته نشده ، بلکه برعکس از اواخر دهه 1990  تا کنون ، دامنه بحران گسترش یافته و مسئله فلسطین هنوز به عنوان عمده ترین عامل بحران خاورمیانه جلوه گری می کند ،  گرچه امضاء قرار داد اسلو در سال 1993 بسیاری  را به حل نهائی مسئله مذکور خوشبین کرد ، اما حوادث بعد از آن ، یعنی روی کار آمدن جناح راست سیاسی مذهبی در اسرائیل و کارشکنی بر سر راه اجرای قرار داد ، بحران های بعدی نظیر قرار دادهای   وای ریور ، شرم الشیخ و حتی فراتر از آن طرح نقشه راه امریکا را به چالش کشاند .

گرچه ارتش اسرائیل در اوایل قرن بیست و یکم از جنوب لبنان خارج شده ، اما کشمکش میان لبنانی ها و اسرائیلی ها  به پایان نرسید و برعکس بزرگترین کشمکش نظامی یا جنگ غیر متقارن که به جنگ 33 روزه معرف شد در سال 2006    درگرفت .

خروج اسرائیل از نواز غزه نیز همین پیامد ها را داشت و به کشمکش 22 روزه میان حماس و ارتش اسرائیل در سال 2008 انجامید .

مهمتر از همه این رویداد ها ، دگرگونی داخلی  در فلسطین بود که بعد از مرگ یاسر عرفات رهبر فقید فلسطینی ها ، آشکار شد . رشد جریان اسلام گرای فلسطینی ، یعنی گروه های جهاد اسلامی فلسطین و جنبش حماس که در اواخر دهه 1980  قدرت خود را آشکار نمودند و حضور آنها در دولت خودگردان ، به جای اینکه موجب تحکیم اقتدار فلسطینی ها بشود ، موجب بروز شکاف های بیشتر میان آنها شد ، لذا از سال  2007 نوعی حاکمیت دوگانه عرصه فلسطین را فرا گرفت که آثار منفی خود را برجامعه و مردم بر جای گذاشته است .

این رویدادها باعث شد که دولت اسرائیل  فشارهای خود را بر حکومت خود گردان و مردم فلسطین افزایش دهد و فرآیند صلح نیز به بن بست برسد ، این مشکل به اندازی حاد است که حتی با روی کار آمدن باراک اوباما و تاکید او بر ایجاد دولت فلسطینی    ( در کنار دولت اسرائیل ) نیز به ثمر نرسید و رهبران اسرائیل هنوز بر تداوم سیاست های کهن خود اصرار می ورزند ، البته اختلاف میان فلسطینی ها در کرانه باختری و نوار غزه نیز به این مسئله افزوده  و برپائی کنگره الفتح در سال 2009 نیز تاثیر چندانی بر حل مناقشه  مذکور نداشته است  .

سخن آخر اینکه ؛  در یک کلام ، ریشه کشمکش میان اعراب و اسرائیل ، مسئله فلسطین و تصرف این سرزمین توسط صهیونیسم است که در سطور فوق به طور مشروح بدان پرداخته شد ، علی ایحال سیر تاریخی تحولات نشان می دهد این مسئله بغرنج به جز با خروج اشغالگران ، حل نخواهد شد .

منابع :

1- احمدی  ، حمید ، ریشه های بحران در خاورمیانه ، 1388 ، تهران ، شرکت انتشارات کیهان .

2-  سایت ،  www.jahannews.com

3-  سایت    www.tabnak.ir

فرصت های منطقه گرائی در سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران

نویسنده :  علی فتحی - کارشناس ارشد مطالعات منطقه ای 

فرصت های منطقه گرائی در سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران


بیان مسئله   

         خاورمیانه از ابتدای دهه اول قرن بیست و یکم  به ویژه پس از رخدادهای 11 سپتامبر و تحولات پس از بحران سال 2003 عراق، در حال انتقال به نظم جدید سیاسی - امنیتی است که در آن، بازیگران مهم منطقه ای، در حال رقابت برای ایجاد نقش جدید خود در منطقه هستند.  ایران نیز به عنوان یک قدرت نوظهور منطقه ای  برای تغییر رده قدرتی خود به تقویت همکاری و گسترش تبادلات در سطح منطقه، تعامل با ملت ها و ایجاد ائتلاف های جدید در سطح دولت ها نیاز دارد. جمهوری اسلامی ایران برای دسترسی به اهدافی همچون : 1- افزایش قدرت چانه زنی در مجامع بین المللی      2- تقویت امنیت خود با گره زدن آن به سایر اعضاء 3-  تضمین اخذ حمایت سیاسی اعضاء 4-  تامین امنیت انرژی 5- تقویت مواضع خود در خصوص فعالیت های صلح آمیز هسته ای 6- افزایش سطح تعامل و همفکری اقتصادی در منطقه 7- کاهش هزینه های نظامی خود با ایجاد یک نظام امنیتی مشترک 8-گسترش توریسم     9-  فعال کردن نقش خود به عنوان حلقه اتصال آسیای میانه و قفقاز به حاشیه خلیج فارس و ....  می بایست با حضور فعال در مسائل منطقه‌ای، ضمن تلاش در جهت تحقق اهداف مذکور، وزن استراتژیک خوددر صحنه نظام بین الملل را نیز افزایش‌دهد ، البته در حال حاضر زمینه های واگرائی در منطقه بیش از همگرائی است لذا جمهوری اسلامی ایران باید با اتخاذ سیاست درست در جهت کاهش واگرائی ها بکوشد ، برخی از زمینه های واگرائی موجود که تحقق منطقه گرائی را دچار چالش نموده عبارتند از :  1- تفاوت ماهیت ایدلوژیک نظام جمهوری اسلامی ایران با ساختار قدرت و سیاست در منطقه و جهان عرب  2- تفاوت سیستم اقتصادی و فرهنگی ایران با همسایگان به نحوی که این کشورها به جای اینکه مکمل هم باشند با هم رقابت دارند 3- وجود زمینه های واگرائی تاریخی در مناسبات ایران با همسایگان عرب  4- بحران مشروعیت در جهان عرب و نگاه آنها به ایران به عنوان همسایه ای نامطمئن 5- وجود دیدگاه های متفاوت در تعاملات منطقه ای و بین المللی میان ایران و کشورهای منطقه   6- نفوذ و مداخله قدرت های فرا منطقه ای . از بین مولفه های تشدید کننده واگرائی ،  نفوذ ،تاثیر گذاری و مداخله  قدرت های فرامنطقه ای به ویژه امریکا از یک طرف به عنوان قدرت هژمون ، اصلی ترین مولفه  بیرونی چالش زا در سیاست منطقه گرائی ایران است . اگرچه امریکا تلاش دارد سیاست همگرائی ایران را به چالش بکشاند و تا حد زیادی نیز موفق بوده ولی برخورداری کشور ازمولفه هایی مانند: موقعیت ژئوپلیتیک ، ژئوکالچر ، ژئو اکونومیک و ژئو استراتژیک ، وسعت سرزمین، عمق استراتژیک و جمعیت که نمایانگر ظرفیت سیاسی کشور است و گره خوردن آن با رویکردهای سیاسی سنجیده و تعاملی  می تواند ما را در همگرائی منطقه ای موفق نماید . در این مقال محقق به دنبال است ضمن بررسی زمینه های واگرائی و همگرائی موجود در منطقه به  تحلیل مهمترین عوامل تاثیر گذار در سیاست منطقه گرائی ایران بپردازد . قابل تامل است ؛ منفعل بودن در منطقه گرائی ، زیان های جبران ناپذیری بر امنیت و منافع ملی ایران واردکرده وسبب ازدست رفتن فرصت های بسیاری در منطقه و ظهور چالش های جدی امنیتی از ناحیه قدرت های بزرگ خارجی شده است. لذا تمرکز بر منطقه گرایی و گسترش تعاملات در قالب اتحاد و ائتلاف با ملت‌ها و دولت‌های منطقه، ضمن اینکه فرصت هائی را برای ایفای نقش و نفوذ اقتصادی و سیاسی - امنیتی ایران فراهم می کند، از خطرات احتمالی امنیتی در آینده نیز پیشگیری کرده و سرانجام، قدرت بازیگری ایران را در سطح روابط با قدرت های بزرگ به ویژه آمریکا افزایش می دهد.

سوال اصلی : فرصت هاو محدودیت های  منطقه گرائی در سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران چه بوده است ؟

فرضیه  :   عناصر ژئوپلتیک از جمله جغرافیا ، فرهنگ و منابع طبیعی فرصت هائی  هستند که بر سیاست های منطقه گرائی جمهوری اسلامی ایران تاثیر مثبت دارند و در مقابل نیز محدویت هائی مانند تفاوت ها ایدئولوژیک ، اختلافات مرزی و قومی به همراه مداخلات فرامنطقه ای قدرت های  بزرگ  ، از عواملی به شمار می آیند که فرصت های موجود را با چالش  جدی مواجه می نمایند  .

کلید واژه ها :  منطقه گرائی ، سیاست خارجی ، فرصت ها ، جمهوری اسلامی ایران ، خاورمیانه ، همگرائی .

تاریخچه منطقه گرائی :

طی سال‌های گذشته بحث‌های زیادی درخصوص منطقه و روندهای منطقه‌گرایی در روابط بین‌الملل آغاز شده است . منطقه (Region) به فضای خاص جغرافیایی اطلاق می‌شود که از یک سلسله پدیده‌های مشابه و عوامل پیوند‌دهنده فرهنگی ، قومی ، مذهبی ، نژادی ، اقتصادی ، سیاسی ، امنیتی و اجتماعی برخوردار است . روند رشد و تکامل منطقه‌گرایی (Regionalism) در دهه‌های ۸۰ و ۹۰ موجب رشد ابعاد مختلف سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی مناطق مختلف شد . پایان جنگ سرد و فروپاشی بلوک شرق به عنوان یکی از دلایل رشد منطقه‌گرایی ، باعث شد که سطح تحلیل به‌ویژه در عرصه مناسبات بین‌المللی ، از دولت- ملت به اتحادیه و بلوک‌های سیاسی ، اقتصادی و تجاری منطقه‌ای تغییر پیدا کند .    ادبیات مربوط به سیستم های منطقه ای در دهه 1960 میلادی گسترش یافت . اما در دهه های بعد تا فروپاشی شوروی دردهه 1990 میلادی برای مدتی طولانی مورد کم توجهی قرار گرفت .  پس ازفروپاشی نظام دو قطبی بار دیگر سیستم های منطقه ای مورد توجه قرار گرفت . باری بوزان معتقد است ، این کم توجهی ناشی از  جنگ سرد و تاکید زیاد به سطح نظام جهانی بود. در هر حال با پایان جنگ سرد اقبال بیشتری نسبت به سیستم های منطقه ای صورت گرفت . در مجموع می توان به دو رویکرد یا نظریه عمده در مورد سیستم های منطقه ای اشاره کرد . رویکرد اول:  منطقه را به مثابه الگوهای روابط یا اندرکنش ها درون یک عرصه جغرافیایی خاص می داند که میزان خاص از  قاعده مندی را به نمایش می گذرد ، به حدی که دگرگونی در یک نقطه از سیستم بر نقاط دیگر نیز تاثیر می گذارد .  رویکرد دوم:  با عنوان رویکرد سازنده گرائی، منطقه را به عنوان یک کیان اجتماعی می داند که دولتها خود را به عنوان بازیگرانی  می دانند که در یک عرصه مشترک با یکدیگر زندگی می کنند و دارای آینده مشترکی هستند . تأسیس نظامهای منطقه ای و گروهبندی کشورها با اهداف اقتصادی ، نظامی و سیاسی از سال 1945 یعنی بعد از جنگ جهانی دوم آغاز شد و امروزه جهان شاهد اتحادها و ائتلافهای منطقه ای متعددی است . برای نمونه در مقیاسهای کلان ، به اتحادیه های اروپا ، آفریقا ، اقیانوس کبیر ، اقیانوس هند و کشورهای مشترک المنافع شوروی پیشین ، در مقیاس متوسط اتحادیه نفتا در آمریکای شمالی ، سارک در جنوب شرق آسیا و اتحادیه عرب و در مقیاس کوچک به شورای همکاری خلیج فارس و اتحادیه شرق آفریقا می توان  اشاره کرد. از دهه 1980 ، تلاش های گوناگونی در گوشه و کنار جهان ، از جمله آمریکای شمالی ، آمریکای مرکزی و جنوبی ، حوزه کارائیب ، آسیا و حتی در ممالک اسلامی در جهت همگرایی های منطقه ای به چشم  می خورد .  سازمانهای تشکیل شده مانند اتحادیه اروپا (EU) ، بازار مشترک آمریکای جنوبی (MERCOSUR) ،  سازمان همکاری  اقتصادی آسیا و اقیانوسیه (APEK) و ... جدا از موفقیتهای اقتصادی ، در پیشبرد اهداف سیاسی اعضاء و همکاریهای منطقه ای بسیار  موثر بوده اند .

منطقه گرایی در نظریه های روابط بین الملل :

منطقه گرائی در سیاست بین الملل ، برای اولین بار در نوشته های کارکردگرایان مانند « میترانی» ، « ارنست هاس » و « جوزف نای » مطرح شد .منطقه گرایی در نظریات بین الملل بیشتر در قالب اهمیت و جایگاه سازمانهای بین المللی اعم از  منطقه ای و جهانی در عرصه روابط بین الملل و نظریات مربوط به همکاری بین المللی در قالب نهادهای بین المللی مورد بررسی قرار گرفته است .

در ادبیات روابط بین الملل چهار نظریه کلان وجود دارد که هریک از منظر خاصی به این موضوع نگریسته اند  :

1-    رئالیسم : براساس این نظریه ، بازیگران اصلی روابط بین الملل دولتها هستند و در میان دولتها نقش محوری برعهده یک دسته خاص از بازیگران و کشورها است . از نظر رئالیست ها ، همکاری در قالب نهادهای منطقه ای غیر ممکن نیست . دولت ها تنها در صورتی دست به همکاری  خواهند زد که این سیاست در خدمت منافع ملی – به منزله قدرت – آنها باشد و قدرت ملی را افزایش می دهد . رئالیستها  شکسته شدن پوسته حاکمیت را غیر ممکن می دانند ؛ از نظر آنها همگرایی منطقه ای برای منافع ملی دولتها تنها نقش ابزاری دارد. رئالیست های جدید هم پیش بینی می کنند که وجود یک دولت منطقه ای « هژمون » به این دلیل که قدرت همکاری را تحمیل خواهد کرد یا این که بخش بیشتری از هزینه های ترتیب مورد نظر را به دوش خواهد کشید، شکل گیری ترتیبات منطقه ای را  هموار خواهد کرد . از نظر رئالیست ها، سازمانهای بین المللی استقلال وجودی ندارند و فرآیند همگرایی محصول خواست و اراده دولتها و نخبگان سیاسی است این طیف فکری تاکید دارند که  سازمانهای بین المللی اعم از منطقه ای و جهانی بازتاب ساختار قدرت در سطح منطقه و جهان است ، چراکه ترتیبات منطقه ای به اقدامات قدرتهای بزرگ منطقه ای و جهانی مشروعیت می بخشد .

2-   لیبرالیسم :  از نظر لیبرالها می توان با ایجاد نهادها و سازمانهای بین المللی متناسب، جلوی کشمکشها و درگیریهای را گرفت . لیبرالیسم بر این باور است که به دلیل فعال بودن  سه جریان عمده در عرصه بین المللی ، کشورها به سمت همکاری بیشتر گام برمی دارند : اول - روند وابستگی متقابل میان کشورها ، به ویژه در عرصه های اقتصادی و تجاری  موجب شده که کشورها از همکاری با یکدیگر فایده بیشتر ببرند و هم زمان هزینه منازعه راکاهش دهند ،   دوم -  وابستگی متقابل اقتصادی، سبب ایجاد یک سلسله هنجارها ، قواعد و نهادهای بین المللی می شود که برای ایجاد ، تسهیل و همکاری میان کشورها به وجود می آیند . سوم –   منطقه گرائی موجب تشدیدجریان دموکراسی میگردد لذا افزایش همکاری  کاهش منازعات را در پی خواهد داشت . قرائت های مختلف لیبرالیسم با نگاه مثبت به سازمانهای  بین الملل منطقه ای و جهانی قائل به نقش های ذیل برای اینگونه سازمان ها هستند  : کاهش  مسائل و مشکلات بین با تکیه بر عقل جمعی ،  افزایش رونق اقتصادی و رفاه جهانی ، ترویج مصالحه ، دموکراسی ، حاکمیت قانون ، حقوق بشر ،  وابستگی فزاینده بین المللی .

  3- رادیکالیزم :  این تفکر که منبعث از گفتمان مارکسیم است اندیشه های رئالیستی و لیبرالی را به چالش می کشد و با اولویت دادن به اقتصاد ، تمامی تحولات اجتماعی و سیاسی را به دینامیکهای اقتصادی تقلیل می دهد . براساس این تفکر ، نزاع تاریخ ریشه در کشاکش طبقات اجتماعی برای تحت کنترل در آوردن عوامل تولید و منابع اقتصادی دارد . سیاست و فرهنگ تابع تحولات اقتصادی است و دولت هیچ استقلالی از طبقات مسلط اجتماعی ندارد . از نظر مارکسیستها ، سازمانهای بین المللی اعم از منطقه ای و جهانی بازیگران نسبتاً مستقلی نیستند که در جهت سعادت و رفاه بشریت گام بر دارند ، بلکه ابزار نظام سرمایه داری هستند که به استیلای طبقات تحت استیلای خود در سراسر جهان می پردازند، ( نظریه مرکز و پیرامون)  .

گونه های مختلف منطقه گرائی :

الف : سیستمهای اتحاد نظامی مانند ناتو ب : اتحادیه های اقتصادی مانند اتحادیه اروپا ج : گروه بندیهای سیاسی از قبیل اتحادیه عرب  از لحاظ تاریخی ، منطقه گرایی را می توان به دو نوع مشخص « سنتی » و « مدرن » تقسیم نمود . هر یک از این انواع ، دارای ویژگیهای خاص خود می باشند . در منطقه گرایی سنتی ،  بر اهداف امنیتی تاکید می گردد  و این اتحادیه ها بیشتر با رویکردهای امنیتی تشکیل شده اند مانند ، پیمانهای ورشو ، ناتو ، سنتو و ... ،  ولی در منطقه گرایی مدرن ، اهداف  اقتصادی ، تجاری ، امنیتی ، زیست محیطی و اجتماعی مد نظر است ، مانند اتحادیه اروپا ، آ.سه.آن ، مرکوسور ، نفتا و .... در ادبیات سیاسی ، منطقه گرایی با مفهوم همگرایی مترادف شده است . همگرایی به معنی ترکیب و ادغام اجزاء در یک کل یا یکسان سازی سیاستهای اقتصادی و سیاسی است . درمجموع ،همگرایی در سطح منطقه یعنی ادغام سیاستهای تجاری ، اقتصادی و سیاسی کشورهای آن منطقه . در دنیای واقع ، همگرایی روندی از همگرائی است  که حد پایین آن ادغام اقتصادی و حد بالای آن اتحاد سیاسی و در پیش گرفتن سیاست خارجی و امنیتی مشترک است  . ارنست هاس؛ همگرائی را فرایندی می داند که طی آن بازیگران سیاسی چندین واحد ملی مجزا ترغیب می شوند تا وفاداری و فعالیت های سیاسی و انتظارات خود را به سوی مرکز جدید معطوف سازند . وی بعنوان پایه گذار نظریه همگرایی ، نظریه اش را چنین توضیح می دهد : « پروسه ای که به وسیله آن رهبران سیاسی چند کشور مختلف متقاعد و راغب می شوند که وفاداری ، انتظارات و فعالیتهای سیاسی شان را به سمت مرکز جدیدی که نهادهایش اختیارات قانونی داشته یا متقاضی اختیارات قانونی و رأی اختیارات ملت و کشورها باشد سوق دهد » . کشورها برای تأمین امنیت و سعادت و خوشبختی خود ناگزیر از همکاری با یکدیگرند و این همکاری جایگزین امپراتوریهای گذشته می شود . از این رو تأمین تمام یا بخش عمده ای از اهداف مزبور در سطح منطقه ای،مستلزم ایجاد سازمان منطقه ای است تا همکاری بین عناصر منطقه ای را تقویت کند »  . در هزاره سوم ، وقتی صحبت از منطقه گرایی می شود همکاری های سیاسی و اقتصادی کشورهای یک منطقه در قالب سازمان های منطقه ای مدنظر است . ولی در برخی از سازمان های منطقه ای مانند « شورای همکاری خلیج فارس » بعد سیاسی آن بر بعد اقتصادی سنگینی می کند ، ولی در برخی از سازمان های منطقه ای مانند اکو ، بعد اقتصادی بر بعد سیاسی سنگینی می کند . در برخی دیگر مانند اتحادیه اروپا ، نوعی توازن بین ابعاد سیاسی و اقتصادی وجود دارد . با این حال ، فرایند منطقه گرایی با تأسیس یک سازمان بین المللی منطقه ای پیش می رود . نمی توان فرآیند منطقه گرایی را بدون یک سازمان بین المللی تصور کرد . از آنجا که این نوع سازمانهای منطقه ای براساس همسویی منافع اعضاء و موضوعات فنی شکل می گیرند و تکامل پیدا می کنند، منجر به پدیده ای به نام « رژیم های موضوعی» میگردد و فرآیند همکاری بدین وسیله تسهیل می یابد .

فواید منطقه گرائی

1-  مزایای تجاری : کارشناسان تجارت بین الملل ، منطقه گرایی را بندرگاهی امن و ابزاری کار آمد و قوی برای رویارویی با فراز و نشیب های بازارهای جهانی تلقی می کنند . از نظر آنها منطقه گرایی دریچه ای  است برای اصلاح خط مشی های بازرگانی داخلی.

2-   اصلاحات ساختاری سیاسی و اقتصادی :  منافع منطقه گرایی فراتر از حوزه  پایین دستی اقتصاد و تجارت است ، این رویکرد، در سطحی بالاتر ، اصلاحات وسیعتری را در زمینه های خرد و کلان سیاسی و اقتصادی کشورها ایجاد مینماید  . اساساً یکی از شرایط عضویت در اتحادیه های  منطقه ای ، پذیرش اصلاحات ساختاری اعم از سیاسی و اقتصادی در میان اعضای متقاضی است . این موضوع به وضوح در اتحادیه اروپا و اخیراً در آ.سه.آن  مشاهده می شود  . شفافیت و  باز  بودن ساختارهای اقتصادی و سیاسی در یک اتحادیه منطقه ای به پیشرفت سیاست های همگرایانه کمک می کند . به عنوان مثال می توان به تقارن تأسیس مرکوسور با اصلاحات انجام گرفته در ساختار اقتصادی کشورهای آمریکای لاتین اشاره کرد. 4

3-  توسعه اقتصادی و ادغام تدریجی در اقتصاد جهانی : منطقه گرایی در فرآیند توسعه اقتصادی کشورها نقش مهمی ایفا می کند . اقتصاد منطقه ای به عنوان پیشگام حرکتبه سمت اقتصاد جهانی  می تواند با حذف موانع گمرکی در منطقه و دسترسی شرکت ها به بازارهای وسیع تر را عملی کند ، موانع را از سر راه انتقال سرمایه و تکنولوژی در محدوده منطقه بردارد و در مجموع افق های گسترده تری را  برای اقتصاد کشورهای مستقر در منطقه ایجاد نماید . برخی از مزایا اقتصادی منطقه گرائی عبارتند از  ؛  گسترش تولید منطقه ای و جهانی  ،  تخصص در تولید داخلی  ، دسترسی به بازار گسترده ،  یکپارچگی عمیق تر اقتصادی ،   افزایش رقابت و جذب سرمایه گذاری خارجی  ،  استفاده از مزیت های نسبی اعضاء  ،  صرفه جوئی در منابع کمیاب داخلی ،  افزایش سرمایه گذاری خارجی .

4--   محافظت و بیمه شدن :  در منطقه گرائی  سطح توسعه و اقتصاد کشورها برابر نیست لذا اصول منطقه گرائی  آسیب پذیری کشورهای کوچک تر درمقابل یک جنگ تجاری را کاهش می دهد و به نوعی آنها را در برابر وقایع احتمالی بیمه می کند . البته در بعضی موارد کشورهای کوچک تر یک منطقه به دنبال پیوستن یه یک موافقتنامه تجارت منطقه ای باشند تا در مقابل یک جنگ تجاری ، که آنها احتمالاً بازندگان اصلی آن خواهند بود ، بیمه شوند  .

5-   افزایش قدرت چانه زنی :  تمایل و گرایش کشورها به سمت همگرائی موجب  افزایش قدرت چانه زنی در برابر طرف ثالث (شرکای سیاسی و تجاری خارج از بلوک)  می گردد ، بدین جهت ، موافقتنامه منطقه ای روش مناسبی برای هماهنگ نمودن مواضع کشورها است .

6 -     نقش تریبونی :  سازمان ها منطقه ای ابزاری مناسب  برای ارائه نقطه نظرات کشورهائی هستند که مواضع آنها به صورت مستقل تاثیر بر نظام بین الملل ندارد به عنوان مثال سازمان کنفرانس اسلامی  تریبونی کار آمدی است که می تواند مواضع کشورهای عضو حتی کشورهای فاقد قدرت و کوچک عضو را تحت عنوان مواضع سازمان  طرح و پیگیری نماید  .

7-  افزایش روند و رویکرد های متنوع همگرائی  :    همگرائی اقتصادی ، سیاسی ، اجتماعی  بین کشورها  , و تغییر نگاه صرفاً ملی به نگاه فراملی  و اتخاذ تصمیمات جمعی در حوزه های مطرح شده  از مزایای اصلی  منطقه گرائی است .

8 -  عمل نمودن به عنوان یک مجموعه امنیتی منطقه ای( ائتلاف با کارکرد امنیتی )  :   مفهوم مجموعه های امنیتی منطقه ای برای نخستین بار توسط باری بوزان درکتاب مردم،دولتها و هراس مطرح گردید . وی براین باور است از آنجا که سطوح تحلیل ملی و بین المللی نمی توانند برای تجزیه و تحلیل مسایل مربوط به منطقه مناسب باشند ، فلذا وجود یک سطح تحلیل میانه برای این منظور ضروری خواهد بود . وی معتقد است که ، منطقه سیستمی شکل یافته از روابط امنیتی بین دولت هائی است که بلحاظ جغرافیایی به یکدیگر نزدیک می باشند . از آنجا که در یک منطقه، مسائل امنیتی یک واحد سیاسی وابسته به امنیت دیگر واحدهای سیاسی است، ترتیبات امنیت منطقه‌ای ، حداکثر امنیت را برای کشورهای منطقه به‌دنبال دارد. در جهان کنونی، کشورهای کوچک به تنهایی توان تأمین امنیت خود را ندارند یا به تعبیر «باری‌بوزان» فقط کشورهای قدرتمند و قدرت‌های بزرگ در وضعی قرار دارند که استراتژی امنیت ملی را با اتکای به خود می‌توانند به اجرا گذارند.  از این‌رو اتحادیه‌های نظامی- امنیتی منطقه‌ای با هدف تأمین امنیت در منطقه به‌وجود می‌آید. امنیت دسته‌جمعی، همکاری اعضا را گسترده‌تر و ژرف‌تر می‌سازد، اعضای بیشتری را درگیر کرده و مجموعه قوی‌تر و پربارتر از هنجارها و تصمیم‌گیری‌ و اجرای شفاف‌تری را به نمایش می‌گذارد. بر این اساس کشورها با شرکت در همگرایی، از خودمختاری خود کاسته و موجودیت و هویت مستقل خود را در همگرایی نظامی- امنیتی منطقه‌ای تعریف می‌کنند. معیار های یک نظام امنیتی منطقه ای :   پذیرش اصل همه برای یکی و یکی برای همه ،   قائل بودن به حق تساوی در رای و نظر  ،  حاکم نبودن روح خصومت ودشمنی بین اعضاء ،  هنجار ها و قواعد و مقررات باید شفاف و دقیق تبیین شود ، موازنه کار آمد در برابر متجاوزان ،

9-   بهره گیری از توان سیاسی اعضاء ( ائتلاف با کارکرد سیاسی ) :   برخی از ائتلاف‌ها در یک منطقه با هدف مقابله با یک واحد سیاسی و یا چند واحد سیاسی دیگر منطقه صورت می‌گیرد. مانند شورای همکاری خلیج‌فارس که در برابر ایران و تا حدودی عراق شکل گرفت و فعالیت‌های خود را تعریف کرد .  از این رو منطقه گرائی ابزاری است که قدرت سیاسی اعضاء منطقه را افزایش می دهد  .

مراحل شکل گیری همگرائی منطقه ای

1.      موافقت نامه های ترجیحی

2.     موافقت نامه های تجارت آزاد

3.     اتحادیه گمرکی

4.     بازار مشترک

5.     اتحادیه اقتصادی

شایان ذکر است  حرکت از مرحله  موافقت نامه های ترجیحی به سمت اتحادیه اقتصادی موجب یکپارچگی بیشتر اقتصادی می شود و اگر معکوس عمل شود  منطقه از همگرایی به سوی واگرائی حرکت خواهد کرد ، اتحادیه اروپا مدل بسیار موفقی از  یک همگرایی منطقه ای است که دقیقاً تمام مراحل 5گانه فوق را تا رسیدن به اتحاد اقتصادی و پول مشترک طی کرده است ،  اتخاذ سیاست های اقتصادی و پولی مشترک اوج همگرائی کشورها در اتحاد ها منطقه ای است که به جز اتخادیه اروپا ، تا کنون سایر اتحادیه های منطقه ای در دیگر مناطق دنیا نتوانسته اند به این سطح از همگرائی دست یابند .

بررسی جایگاه منطقه گرائی در سیاست خارجی ج . ا . ا

ایران به عنوان یک قدرت نوظهور منطقه ای و جهانی برای تثبیت نقش خود، به تقویت همکاری و گسترش تبادلات در سطح منطقه ای، تعامل با ملت ها و ایجاد ائتلاف های جدید در سطح دولت ها نیاز دارد. چرا که حضور فعال ایران در مسائل منطقه‌ای، ضمن تثبیت نقش های سیاسی - امنیتی و اقتصادی ایران در منطقه، اهمیت استراتژیک ایران را در صحنه نظام بین الملل نیز افزایش می‌دهد. برای تحقق این امر، ایجاد «تعادل» در رویکردهای گوناگون جغرافیایی - ژئوپلتیک، تاریخی - تمدنی و سیاسی - امنیتی در جهت گیری های سیاست خارجی ایران و همچنین تعادل در برقراری روابط با مناطق جغرافیایی و زیر سیستم های گوناگون منطقه‌ای ضروری است. نقطه تأمین منافع و امنیت ملی ایران در توجه و لحاظ کردن همزمان به این رویکردها و مناطق ژئوپلتیک در سیاست خارجی ایران است. بازتعریف مؤلفه های جدید قدرت ملی در سیاست خارجی ایران، منطق تمرکز و تقویت منطقه گرایی در سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران را مورد تاکید قرار می دهد .  عدم تمرکز بر منطقه گرایی و منفعل بودن در حوزه سیاست خارجی در سطح منطقه، زیان های جبران ناپذیری بر امنیت و منافع ملی ایران واردکرده وسبب ازدست دادن فرصت های اقتصادی و سیاسی و امنیتی در منطقه و ظهور چالش های جدید امنیتی از ناحیه قدرت های بزرگ خارجی شده است.   در مقابل تمرکز بر منطقه گرایی و گسترش تعاملات در قالب اتحادها و ائتلاف های سیاسی - امنیتی، فرهنگی و اقتصادی با ملت‌ها و دولت‌های منطقه، ضمن اینکه فرصت هائی را برای ایفای نقش و نفوذ اقتصادی و سیاسی - امنیتی ایران در منطقه فراهم می کند، از خطرات احتمالی امنیتی در آینده نیز پیشگیری کرده و سرانجام، قدرت بازیگری ایران را در سطح روابط با قدرت های بزرگ افزایش می دهد.

فرصت های  تاثیر گذار بر سیاست منطقه گرائی ج ا ا

عناصر ژئوپلتيك یکی از پارامتر های بسیار تاثیر گذار بر قدرت منطقه جمهوری اسلامی ایران است که می بایست در افزایش تاثیر گذاری منطقه ای از آن بهره جست ، این عناصر داراي نقش برجسته­اي در روابط بين­الملل است . ژئوپوليتيك از يك طرف علم سياست جغرافياست براي درك واقعيت‌هاي محيط جغرافيايي و عوامل جغرافيايي كه بر سياست­هاي جهاني تأثير مي‌گذارد و آنها را متحول مي­كند و منافع ملي را تأمين يا حفظ مي‌كند و از طرف ديگر انديشه و تفكر انسان­ها و نهادهاي صاحب قدرت است كه بر خط­ مشي سياست­هاي ملي – منطقه­اي و جهاني تأثير مي­گذارند.   ويژگي­های ژئوپلتیک درافزایش توان و منافع ملي كشورها تاثیر اساسی و مستقم دارد .  اين ويژگي­ها را مي­توان در دو دسته تقسیم كرد،   الف :   عوامل ثبات كه موقعيت جغرافيايي و شكل هاي آن (دريايي و...)، فضا و، تقسيمات ، وسعت كشور، وضع توپوگرافي (مرزها، ناهمواري­ها ) ، شكل كشورها و انواع آن و غيره را شامل مي­شود.   ب  :  عوامل متغير كه جمعيت، منابع طبيعي و انواع آن (غذايي، معدني و...)، انرژي و  نهادهاي سياسي ،  اجتماعي و... را دربر مي­گيرد.  نظريه­پردازاني متعددی در ارتباط با جغرافياي سياسي و ژئوپوليتيك اظهار نظر نموده اند ، نکته قابل تامل این است که کشور ایران به لحاظ ژئوپلتیک در این نظریه ها جایگاه  ویژه ای دارد ،

به عنوان نمونه به دو نظریه اشاره می گردد  :

1)      سرهارلفورد مكيندرانگيسي  در نظريه­ي معروف «هارتلند» معتقد است : «سرنوشت تاريخ جهان در گرو نزاع قدرت ارضي با قدرت دريايي است ، ایشان، مركز سرزمين قاره‌اي اروپا – آسيا را قلب جهان و قدرت جهاني مي­شمرد و قدرت­هاي دريايي را در خطر مي­ديد».

2)   نيكولاس اسپايكمن نظريه­ي «ريملند» را در كتاب "جغرافياي صلح" خود مطرح­، و بر نظريه­ي «هارتلند» مكيندر انتقاد نموده. مكيندر معتقد بود اطراف هارتلند دو ناحيه است: يكي هلال داخلي يا حاشيه‌اي كه شامل سرزمين‌هايي است كه پشت به خشكي اورآسيا و در كنار آب قرار دارند (موقعيت ساحلي) و ديگري هلال خارجي يا جزيره‌اي شامل بريتانيا، ژاپن، استرالياست» اما در بيان اسپايكمين اين محدوده، سرزمين حاشيه يا ريملند خوانده مي­شود كه در محاصره آب­هاست. وي معتقد بود قلمرو جغرافيايي ايران در محدوده­ي ريملند قرار دارد و از نفوذ شوروي جلوگيري مي­كند. ب

برخی از عناصر ژئوپلتیک  تاثیرگذار بر سیاست منطقه گرائی جمهوری اسلامی ایران عبارتند از :

الف : جغرافياي طبيعي : 

جغرافیای طبیعی يكي از مهم­ترين عوامل تأثيرگذار بر موقعيت ژئوپوليتيك ايران است. از لحاظ شكلی، سرزميني ایران از شمال به دریای خزر و آسیای مرکزی و قفقار به عنوان دو منطقه تاثیر گذار و مهم هم مرز است و از جنوب نیز سرزمین ایران به خلیج فارس و تنگه هرمز احاطه دارد  که مناطق مذکور به دلیل حساسیت بین الملی ، ویژگی خاصی به موقعیت ایران داده است  ، درضمن شكل كوه­ها (كوه­هاي بلند و مرتفع زاگرس و البرز و...)، ذخاير عظيم نفت و گاز ، موقعيت ترانزيتي (نزديك‌ترين راه از منطقه­ي خاور و جنوب شرقي آسيا به اروپا و شمال آفريقا ) و وسعت (در رده­ي 16 يا 17 كشورهاي جهان)، موقعيت خاصي به ژئوپوليتيك ايران بخشيده و  ایران را در زمره­ي 10 كشور اول جهان قرار داده است. قرار گرفتن  ايران در بين دو منطقه عظيم جمعيتي شرق و غرب باعث شده که در طول تاريخ حيات خود  معبر تجارتي و سياحتي ساكنان دو بخش آسياي مركزي و شرقي از يك طرف و آسياي غربي و اروپا از طرف دیگر باشد . این موقعيت جغرافيايي موجب شده كه ايرانيان از بركات تمدن هاي بزرگ چين و هند و و نيز مدنيت هاي بين النهرين، مصر، يونان و روم بي نصيب نمانند . علاوه بر این موقعیت خاص ايران به گونه اي است که  بر سه قاره آسيا و اروپا و آفريقا مشرف است  و آثار ژئوپلتيكي منحصر به فردی برای کشور ایجاد نموده است .  اشراف به آبهای گرم و آزاد خليج فارس و اقيانوس هند نیز از جمله عواملی است که در طول تاریخ  راهگشاي نفوذ در شرق و غرب بوده  در ضمن ، تنوع اقليمي کشور به گونه اي است که طبیعتی مکمل در سراسر ایران ایجاد کرده است  . این موقعیت انحصاری ايران باعث شده كه در طور تاریخ  مورد تعرض مهاجمان همسايه در طول مرزهاي شرقي و غربي خود باشد، لذا روحيات گريز از بيگانان و آمادگي براي مبارزه عليه دشمن، جزو خصلت هاي قومي و ملي ايرانيان در آمده است ،  افسانه هاي قديم ايراني و نيز ادبيات كهن ما انباشته از رواياتي است كه دشمني با هر بيگانه را طبيعي شمرده و مبارزه با آنها را امري مسلم و موجه قلمداد مي كند. 

ب  :  ژئوكالچر (ژئوپليتيك فرهنگي) :

ژئوپليتيك فرهنگي را امانوئل والرشتاين جامعه­شناس ماركيست امريكايي مطرح­ نموده است ، از نظر وی  ژئوكالچر مفهومي است که بر تحميل الگوهاي فرهنگي از سوي قدرت­هاي مرکز بر كشورهاي پيرامون و نيمه پيرامون تاکید دارد . ایران به دلیل همگونی های  فرهنگی اعم از زبانی و دینی ( مذهبی ) با کشورهای همجوار مستقر در چهار سوی  خود از جایگاه ویژه ای برخوردار است که نقش به سزائی در تاثیر گذاری متقابل ایران و این کشورها بر هم دارد . بسیاری از کشورهای مستقل امروزی مانند عراق ، افغانستان ، بخشی از قفقاز جنوبی و آسیای میانه جزئی از  ایران بزرگ بوده اند ، شهرت نام ها یی مانند سمرقند ، بخارا ، خوارزم  ، خجند و ... در ادبیان کهن فارسی نشان دهنده عمق ارتباط ایران فعلی با مناطقی است که روزی به نام ایران از آنها یاد می شده است ، اگر چه این مناطق امروز ایران نامیده نمی شوند ولی این تغییر نام ها چیزی را عوض نمی کند ، چرا که تاریخ مشترک نقطه اتصال نسل های  بشری  است و تاریخ ، تمدن و فرهنگ مشترک ما با کشورهای همجواز نیز نقطه اتصالی است که می تواند در همگرائی های نوین ما تاثیر عمیق داشته باشد . شایان ذکر است شرايط جغرافيايي ايران زمينه ساز تمدن هاي متعددی بوده  و اين خصيصه به طور مشابه در تمامي ادوار عمر ملت ايران مجال ظهور و بروز پيدا كرده است. درضمن غناي معدني و گياهي ايران و تنوع شرايط مختلف اقليمي آن واسطه ای بوده تا تمدن هاي متفاوت از هر كجا كه منشا مي گرفتند، بتوانند با حال و هواي مردم و مملكت سازگار شوند و مجال ماندگاری ،  تحول ،  تغيير و حتي تكامل بيشتري بيابند. علاوه بر تاریخ مشترک ، ادبیات مشترک ، زبان مشترک  و تمدن مشترک ،   دین مشترک  کشورهای منطقه ، مهمترین پارامتری است که می تواند مسیر همگرائی کشورها را هموار نماید ، امروزه ايران یکی از مهم­ترين كشورهاي مسلمان جهان به شمار می آید که با همین پشتوانه  ایدئولوژی طی سه دهه گذشته به مقابله با  ژئوپوليتيك كمونيستي و سرمايه­داري شرق و غرب بر آمده و تاثیری قوی بر کشورهای منطقه و مسلمان داشته است .

  ج) ژئواكونومی :

در قرن بيست­ويكم پديده­ي ژئوپليتيك اقتصادي ­به­ جاي سیاست های نظامی مورد تأكيد قرار گرفته است ، ایران نیز به دلیل  قرار گرفتن در مرکز  چند منطقه  غنی منابع طبیعی شامل درياي خزر ، منطقه­ي آسيايي مركزي ، قفقاز و خلیج فارس از اهمیت خاص ژئواكونومي برخوردار است که از این اهرم در راستای سیاست منطقه گرائی خود می تواند بیشترین استفاده را ببرد  . یکی از این منابع نفت است که از نیمه دوم قرن بیستم در کانون منازعات و تحولات جهانی و منطقه‌ای قرار گرفته است . درواقع از آنجا که نفت و فرآورده‌های آن مبنای توسعه صنعتی کشورهای قدرتمند جهان می باشد ، دسترسی به آن تضمین کننده تداوم جریان توسعه و قدرت است . در شرایط کنونی و دستکم تا دو دهه دیگر نیز موتور محرکه اقتصاد صنعتی غرب از نفت ارتزاق می‌کند. به عبارت دیگر، نفت و فرآورده‌های نفتی آن،‌ امروزه بیش از 65 درصد احتیاجات دنیای صنعتی را تأمین می‌کنند. به همین دلیل است که قدرت‌های بزرگ جهانی همواره با بهره‌گیری از ابزارهای مختلف، تلاش کرده‌اند ذخایر نفت و ساز و کار و مبادله آن را در بازارهای جهانی تحت کنترل خود درآورند و یا دستکم بر آن تأثیر بگذارند. درباره ذخایر نفت منطقه خاورمیانه برآوردهای مختلفی صورت گرفته است. از جمله طبق برآوردی که شرکت بریتیش پترولیوم انجام داده، بین میزان ذخایر نفت خام خاورمیانه که قسمت اعظم آن متعلق به کشورهای حوزه خلیج فارس است در مقایسه با سایر مناطق، تفاوت چشمگیری وجود دارد و از 1208 میلیارد بشکه ذخایر شناخته شده نفت خام جهان ، خاورمیانه به تنهایی 7/742 میلیارد بشکه از ذخایر کل جهان را به خود اختصاص داده است . همچنین بر طبق برآورد همین شرکت، میزان ذخایر گازی منطقه خاورمیانه 5/40 درصد ذخایر گازی جهان را تشکیل می‌دهد که ایران، با 974تریلیون فوت مکعب، دومین، ذخایر گازی جهان را بعد از روسیه در اختیار دارد. جمهوری اسلامی ایران نیز با برخورداری از ذخایر عظیم نفت و گاز در جهان و با داشتن تجربه طولانی در حوزه انرژی و موقعیت جغرافیایی مناسب با در اختیار داشتن 137 میلیارد بشکه (12 درصد) ذخایر اثبات شده نفت جهان و 974 تریلیون فوت مکعب از ذخایر گازی جهان جایگاه ویژه‌ای در زمینه تأمین انرژی دنیا دارد، شایان ذکر است بهره گیری از این موقعیت  در معادلات سیاسی بین الملل  می تواند در اتقاء جایگاه ایران بسیار تاثیر گذار باشد .

د) جایگاه هيدروژئوپليتيكي:

این جایگاه  ناشی از نقش آب و  رودخانه­ هاست که مي­تواند نقش مثبت و منفي در روابط بين كشورها ايجاد كند و ایران نیز اگر چه نسبت به میانگین جهانی بارش درسطح پائینی قرار دارد ولی نسبت به کشور های حوزه خاورمیانه از جایگاه مطلوبی برخوردار است . آب حیاتی ترین منبع طبیعی است که منطقه را تحت تأثیر قرار داده است. این ماده استراتژیک از یک سو عامل تنش و واگرایی است و از سوی دیگر می‌تواند مبنایی برای همکاری و تفاهم متقابل باشد از آنجا که حدود 80 درصد از زمین‌های خاورمیانه به علت نزولات ناچیز جوی خشک است، آب به عنوان یکی از عوامل اصلی تأثیرگذار بر دوستی‌ها و خصومت‌ها و ماجراجویی‌ها، همواره مطرح بوده است. در هرحال بسیاری از کشورهای خاورمیانه به دلیل رشد جمعیت و منابع ثابت آبی دچار کمبود آب هستند و به زعم کارشناسان، در آینده درگیری‌هایی بر سر منابع آب در میان کشورهای منطقه خاورمیانه از احتمالات جدی است . پیش‌بینی می‌شود کمبود آب در 30 سال آینده به میزانی باشد که حتی آب آشامیدنی شهروندان و نیازهای صنعتی و تجاری آنان نیز تأمین نشود.  افزایش جمعیت در خاورمیانه و نیاز به غذا، بهداشت و سایر نیازمندی‌های شهری و صنعتی، این نگرانی را تشدید می‌کند. همانگونه که ایران با مهار آب های سطحی می تواند در تامین نیاز کشورهای جنوبی خود تاثیر گذار باشد ، می تواند با دریافت آب از حوزه های شمالی شامل آسیای میانه و قفقاز ضمن تامین نیاز های خود به عنوان پلی در انتقال این ماده حیاتی به کشورهای جنوبی و غربی مانند عراق و عربستان و سایر کشورهای حوزه خلیج فارس عمل نماید .

ه )  جایگاه جمعیت در ژئوپلیتیک :

جمعیت ‌ از جمله عواملی است که ژئوپلیتیک را تحت تأثیر قرار می‌دهد. تأثیر عوامل انسانی به میزانی است که بر کم رنگ یا پررنگ نمودن نقش سایر عوامل موثر بر ژئوپولیتیک بسیار تاثیر گذار است . و ایران در بین کشورهای خاورمیانه ، آسیای مرکزی ، قفقار ، و خلیج فارس بیشترین جمعیت را دارد ، عنصر جمعیت در ارتقاء جایگاه  ایران هم در سطح جهان و هم منطقه عنصر کار آمدی بوده و توانسته مانع  بسیاری از تصمیمات ضد امنیتی علیه کشورگردد  .  

ضرورت اتخاذ رویکرد  منطقه گرائی در سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران :

با توجه به اینکه  بازیگران مهم منطقه ای مانند عربستان در حوزه خلیج فارس ، ترکیه در شمال غرب ، عراق در غرب و دیگر کشورها در خاورمیانه ، قفقاز و آسیای میانه در  تلاش برای افزایش قدرت و تاثیر گذاری منطقه ای و بین المللی خود هستند و در این مسیر با هدف ایجاد نقش جدید برای خود به رقابت با سایر کشورها نیز دست یازیده اند ، ایران نیز به عنوان یک قدرت نوظهور منطقه ای برای تغییر رده قدرتی و افزایش تاثیر گذاری منطقه ای و بین المللی خود ، به تقویت همکاری و گسترش تبادلات در سطح منطقه، تعامل با ملت ها و ایجاد ائتلاف های جدید در سطح دولت ها نیاز دارد. رسیدن اهدافی چون ،  افزایش قدرت چانه زنی ، تقویت امنیت ،  ،  تامین امنیت انرژی ، تقویت مواضع در فعالیت های صلح آمیز هسته ای ، گسترش توریسم ،  فعال کردن نقش خود به عنوان حلقه اتصال آسیای میانه و قفقاز به حاشیه خلیج فارس ایجاب می نماید که جمهوری اسلام ایران با حضور فعال در مسائل منطقه‌ای، ضمن تلاش در جهت تحقق اهداف مذکور، وزن استراتژیک خوددر صحنه نظام بین الملل را نیز افزایش‌دهد .در این مسیر عناصر مثبت کشور شامل ،  موقعیت ژئوپلیتیک ، ژئوکالچر ، ژئو اکونومیک و ژئو استراتژیک ، وسعت سرزمین، عمق استراتژیک و جمعیت که نمایانگر ظرفیت بالای کشور است می تواند ما را در همگرائی منطقه ای موفق نماید . منفعل بودن در منطقه گرائی ، زیان های جبران ناپذیری بر امنیت و منافع ملی ایران واردکرده وسبب ازدست رفتن فرصت های بسیار و ظهور چالش های جدی امنیتی برای کشور شده است، علی ایحال  تمرکز بر منطقه گرایی و گسترش تعاملات در قالب اتحاد و ائتلاف با ملت‌ها و دولت‌های منطقه، ضمن اینکه فرصت هائی را برای ایفای نقش و نفوذ اقتصادی و سیاسی - امنیتی ایران فراهم می کند، از خطرات احتمالی امنیتی در آینده نیز پیشگیری کرده و سرانجام، قدرت بازیگری ایران را افزایش می دهد، 

درمجموع بخشی  از فرصت هائی که منطقه گرائی می تواند برای جمهوری اسلامی ایران ایجادنماید عبارتند از . الف) تضمین امنیت منابع انرزی منطقه به واسطه تأمین امنیت تنگه هرمز، ب) افزایش قدرت چانه زنی برای تعیین قیمت نفت و گاز، ج) خروج قدرت های فرامنطقه ای از منطقه به واسطه افزایش همگرایی در میان دولت های  منطقه، د) تقویت مواضع ایران در رابطه با فعالیت های صلح آمیز هسته ای، ه) افزایش سطح همفکری اقتصادی کشورهای منطقه، و) ایجاد یک نظام مترتب امنیتی که نتیجه مستقیم این کار، کاهش هزینه ای نظامی کشورهای عضو خواهد بود، ز) گسترش توریسم و گردشگری که نتیجه مستقیم آن، اشاعه الگوی ایرانی –اسلامی خواهد بود، ح)ایران به عنوان گذرگاه، کشورهای حاشیه خلیج فارس را به آسیای مرکزی متصل می کند و این به معنای گسترش مناسبات میان دو منطقه و نقش تعیین کننده تهران خواهد بود. عوامل تضعیف کننده منطقه گرایی در سیاست خارجی ایران: اگر چه ایران به عنوان کشوری واقع در هارتلند ، از ویژگی های منحصر به فردی برخوردار است که می تواند بر افزایش نقش و قدرت  کشور در سطح منطقه و بین الملل تاثیر عمیق داشته باشد ، ولی در مقابل عواملی وجود دارد که به واگرایی بین ایران و کشور های منطقه دامن می زند ،

برخی از عوامل واگرا عبارتند از :

1-     ساخت قدرت و سیاست در ایران همچون ماهیت ایدئولوژیک نظام  از جمله دفاع از مسلمانان و نهضت های آزادیبخش، از یک سو و ماهیت و ویژگی های ساخت قدرت و سیاست در منطقه و جهان عرب از سوی دیگر، به گونه ای است که هر گونه زمینه ائتلاف و همکاری در سطح منطقه و جهان عرب را ناممکن می سازد.

2-    سیستم های اقتصادی  ایران با همسایگان شمالی ، جنوبی و شرقی متفاوت است، این اقتصاد ها به جای اینکه مکمل هم باشند رقیب هم هستند و همین موضوع عاملی جدی در تضعیف ائتلاف و همگرائی است . به واسطه این تفاوت های اساسی، ایران چه از ناحیه جنوب با اعراب، چه از ناحیه شمال وشمال غرب با ترک ها و چه از سوی شرق با هند و پاکستان، نتوانسته ائتلاف کند.

3-      نفوذ  و مداخله قدرت های فرامنطقه ای در خاورمیانه ، شایان ذکر است وجود زمینه های واگرائی ایران با غرب  ائتلاف های منطقه ای و ورود ایران به حوزه های سیاسی - امنیتی منطقه ای را دچار پیچیدگی های خاصی کرده است .

4-    وجود شکاف های عمیق در ساختار فرهنگی - اجتماعی و تاریخی در مناسبات ایران و کشورهای همسایه عرب ، قابل ذکر است ایران با هیچ یک از کشورهای عربی روابط قابل اتکایی نداشته و دوران پس از انقلاب اسلامی، پرآشوب ترین روابط خارجی ایران با دنیای عرب بوده و هنوز بسیاری از بدبینی ها و تصورات گذشته که مانع همکاری و نزدیکی بوده  باقی است .

5-    فقدان خصوصیات مشترک، نژادی ، زبانی با بعضی از کشورهای منطقه به ویژه در حوزه عربی ، شایان ذکر است ، ایران هم به لحاظ قومی، هم مذهبی و سیاسی با اعراب احساس بیگانگی می کند درضمن بحران مشروعیت و امنیت در دنیای عرب به این شکاف سیاسی - فرهنگی می افزاید. اعراب نیزایران راهمسایه ای نامطمئن وحتی دشمن می انگارند؛ بنابراین، وجود چنین شکاف های ساختاری و فرهنگی، مانع از نزدیکی دو طرف و تمرکز بر منطقه گرایی در سیاست خارجی شده است .

6-    وجود منازعات و کشکش های سیاسی ، فرهنگی و ..... میان کشورهای منطقه .

7-    وجود دیدگاه های متفاوت درتعاملات منطقه ای و بین المللی بین کشورهای منطقه ، این مشخصه تفارقی ایران و بسیاری از کشورهای منطقه اعم از آسیای میانه ، قفقاز ، شرق و غرب و حوزه عربی با ایران بسیار بارز است و در بین عوامل واگرا می تواند یکی از عمده ترین دلائل عدم موفقیت منطقه گرائی باشد .

8-    دخالت و تاثیر گذاری  قدرت های فرامنطقه ای در تصمیمات منطقه ای .

کلام آخر  :

اگر چه ایران کشوری است دارای ویژگی های منحصر به فرد در عرصه سرزمینی که تقویت کننده زمینه های همگرائی و ایجاد اتحاد و ائتلاف با کشورهای منطقه است ولی وجود عناصر تفارق و واگرا ،  این سیاست را با چالش های جدی مواجه ساخته و نه تنها در ایجاد ائتلاف جدید بلکه ائتلاف های موجود را نیز منفعل نموده است لذا برای رهائی از وضعیت موجود و بهره گیری از فرصت ها می بایست  راهکاری های لازم مورد بررسی قرار گیرد تا از دامنه واگرائی های موجودکاسته شود ، برخی از این اقدامات که می تواند مورد توجه قرار گیرد عبارتند از ؛ گسترش تعاملات فرهنگی، سیاسی و اقتصادی در میان کشور های منطقه با اجرای طرح های اقتصادی و سرمایه گذاری مشترک در زمینه اموری چون نفت، گاز و پتروشیمی ،  ایجاد یک نهاد برای حل اختلافات ارزی و مرزی  ،  رسیدن به مفهومی مشترک از امنیت و ایجاد نظام جدید از ترتیبات امنیتی  منطقه ای برای مبارزه با تروریسم فرقه گرایی، مواد مخدر و دیگر نگرانی های نظام های منطقه ای ،  ایجاد طرح تجارت آزاد میان کشور های منطقه ، برگزاری فستیوال های ادبی فرهنگی مستمر با کشورهای فارس زبان و کشورهای حوزه اسیای میانه و افغانستان با هدف تقویت مشترکات فرهنگی ، زبانی  و تاکید بر تمدن و تاریخ مشترک  ، کاستن از دامنه  فعالیت های تبلیغی و رسانه ای علیه کشورهای عربی با هدف کاهش نقاط تیره در روابط دو طرف ، هرچند در حال حاضر این کشورها بر طبل رسانه ای علیه ایران می کوبند . تاکید می شود تا زمانی که جمهوری اسلامی ایران  نتواند بر این مشکلات فائق آید یا نتواند از دامنه واگرائی ها بکاهد درتامین امنیت پایدار خود مشکل خواهد داشت ، علی ایحال عدم تقویت چنین خط فکری، منجر به منفعل کردن سیاست خارجی و نادیده گرفتن نقش و مؤلفه های ملی قدرت ایران در سطوح منطقه‌ای و جهانی می شود؛ چیزی که می تواند در بلندمدت به کاهش و حتی از دست رفتن زمینه های نفوذ، نقش و قدرت منطقه ای ایران منجر شود.

منابع و مآخذ :

  1-     آرچر کلایو (1384) ، سازمان های بین المللی ، ترجمه فرزانه عبدالمالکی (تهران ، میزان ) .

2-     آقابخشی علی (1364) ، فرهنگ علوم سیاسی (تهران ، تندر ) .

3-   امیدی علی (1388) ، منطقه گرایی در آسیا : نگاهی به سازمان های آ.سه.آن ، سارک و اکو (تهران : دفتر مطالعات سیاسی و بین الملل) .

4-     حافظ نیا ، محمد (1383) ، اصول و مفاهیم ژئوپولیتیک (مشهد ، پاپلی) .

5-   دوئرتی جیمز و رابرت فالتز گراف (1376) ، نظریه های متعارض در روابط بین الملل ، ترجمه وحید بزرگی و علیرضا طیب (تهران ، قومس ) .

6-   عبداله خانی ، علی (1382 ) ، نظریه های امنیت مقدمه ای بر طرح ریزی دکترین امنیت ملی (1) ، (تهران  : موسسه فرهنگی مطالعات و تحقیقات بین المللی ابرار معاصر ) .

7-     علی بابایی غلامرضا (1372) ، فرهنگ روابط بین الملل (تهران ، دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی ) .

8-    فتحی یحیی (بهار 1381) ، مقایسه تطبیقی تأثیرات دو رویکرد جهانی شدن اقتصاد و منطقه گرایی بر تجارت جهانی ، پژوهشها و سیاستهای اقتصادی ، شماره 21 .

9-     کیت پیس کلی (1384) ، سازمان های بین المللی ، ترجمه حسین شریفی ، طراز کوهی (تهران ،میزان ) .

10- مشیرزاده حمیرا (1384) ، تحول در نظریه های روابط بین الملل (تهران ، انتشارات سمت ) .

11-      www.havdar.ir 12- www.hamshahrionline.ir/news  

تاثیر سیاست گذاری های قدرت های بزرگ بر خشونت های قومی ومذهبی در عراق

علی فتحی ،کارشناس ارشد مطالعات منطقه ای

 

تاثیر سیاست  قدرت های بزرگ بر خشونت های قومی و مذهبی در عراق

 

بیان مسئله :

     عراق با 31 میلیون نفر جمعیت دارای  از جمله کشورهایی است که از ترکیب جمعیتی نامتجانس برخوردار است ،  جمعیت عمده این کشور را  اعراب با 75 تا 80 درصد وکردها با 15 تا 20 درصد تشکیل مید ند البته نژاد هائی دیگری مانند آشوریان، ترکمن ها نیز درعراق سکونت دارند. به لحاظ مذهبی نیز حدود70% شیعه و30 %  اهل سنت می باشند ، در ضمن درصد کمی از جمعیت عراق را نیز سایر مذاهب غیر اسلامی تشکیل می دهند. پیشینه تاریخی عراق به عنوان یک واحد سیاسی مستق در عرصه بین الملل به کمتر از یک قرن ( پایان جنگ جهانی اول)  بر میگردد .  بررسی تاریخ عراق  نشان می دهدکه سیاست گذاری های انگلستان در شکل گیری این کشور وسیاست های امریکا و انگلیس در استقرار دولت های  متعدد در عراق تاثیر گذار بوده است ،  این کشورها با مدیریت  نمودن  زمینه های واگرائی های موجود در عراق  که عمده ترین آنها  اختلافات  مذهبی و زبانی است ، سعی نموده اند اهداف سیاسی خود را پیاده نمایند . این  نوشتار دنبال است بررسی نماید که  امریکا  و انگلیس چه تاثیری بر افزایش خشونت های قومی و مذهبی  درعراق داشته و دارد .

سوال اصلی  :  سیاست های خاورمیانه ای امریکا چه تاثیری بر خشونتهای قومی، مذهبی در عراق داشته است؟

فرضیه   :  سیاست گذاری قدرت ها  در عراق  با هدف بهره  برداری از واگرائی های موجود ، خشونت ها را در این کشور تشدید و تعمیق نموده است  .

کلید واژه   :    قومیت  ، مذهب ، عراق ، شیعه،  سنی ، کرد ها .

مفاهیم نظری قومیت و نژاد :

از نظر آنتونی اسمیت ، « قوم عبارت است از یک جمعیت انسانی مشخص با یک افسانه اجدادی واحد ، خاطرات و عناصرفرهنگی همگون که به یک  وطن پیوند دارند  و دارای احساس و منافع مشترک هستند .

جامعه شناسان، برای تبیین همبستگی و بحران های قومی عمدتاً بر جنبه های ساختاری جامعه، انحصار موقعیت های عمده اجتماعی توسط اعضای یک گروه، توزیع نابرابر و غیرعادلانه فرصت ها و تبعیض اجتماعی تأکید نموده اند، اما نظریه پردازان حوزه علوم سیاسی ، بیشتر بر نقش نخبگان و رهبران فکری و قومی در ایجاد همبستگی تأکید داشته و میزان مشارکت قومیت ها در قدرت و پذیرش مشروعیت سیاسی قوم مسلط و علایق قومی در تشکیل دولت ملی را از جمله متغیرهای موجده همبستگی و مسائل قومی می دانند. جغرافی گرایان نیز قلمرو جغرافیای سیاسی را که هر قوم در آن به سر می برند و میزان امکاناتی که آن قلمرو برای اعلام موجودیت دراختیار اقوام قرار می دهد( مانند شکل هندسی کشور، ناهمواری ها، ارتفاعات و عوارض طبیعی ) که مانع برقراری ارتباطات میان بخش های مختلف کشور می گردد و همچنین تفاوت های محیطی و تأثیر آنها بر همبستگی ملی را مدنظر قرار می دهند.

 ریشه منازعه های  قومی ، مذهبی در خاورمیانه :

 یکی از  چالش های عمده منطقه خاورمیانه  که از ابتدای شکل گیری کشورهای  مانند عراق ، سوریه ، لبنان ، اردن ، و عربستان  ( بعد از فروپاشی امپراتوری عثمانی ) منطقه را در التهاب نگه داشته ، در گیری های قومی و مذهبی است  .  وجود گروه های قومی و مذهبی فی نفسه مشکل ایجاد نمی کند ، بلکه مبارزات آنها برای حق تعیین سرنوشت و استقلال باعث بی ثباتی می شود .  واژه ی قومیت در خاورمیانه با درگیری ها وتنش های داخلی کشورها پیوند خورده . بعضی بر این باورند که منازعات قومی نتیجه ی سیاست های استعماری قدرت ها ی فرامنطقه ای بوده ، چرا که استعمارگران بدون توجه به عامل قومیت ، مرزکشور های جدید منطقه را تعیین کرده اند و گروه های مختلف و متعارض را به زور زیر یک پرچم گرد آورده اند و این نوع سیاست گذاری باعث شده که حقوق بسیاری از گرو ه های قومی و اقلیت ها  در کشور هایی مانند  عراق ،همواره  نقض شود  .

البته همه ی حکومت ها منطقه در صدد بوده اند تا  به نوعی مشکلات هویتی ایجاد شده در واحد های سرزمینی خود را به عنوان پیامد اصلی نفوذ قدرت های خارجی مدیریت یا حل کنند ودر این راستا به شیو ه های گوناگونی از استراتژی تهاجمی، جذب ، استحاله و حتی تصفیه نژادی و کشتار دسته جمعی متوسل شده اند  . علی ایحال درگیری ها ی قومی درمنطقه خاورمیانه به واقعیتی انکار ناپذیر در زندگی مردم منطقه تبدیل شده است . هرچند که اکثر نظام های سیاسی منطقه به دنبال مخفی نگه داشتن مشکلات قومی خود هستند، اما واقعیت این است که جنگ های قومی ، مذهبی طولانی در خاورمیانه بیش از هر نوع درگیری دیگری باعث رنج و عذاب مردم شده و بخش عظیمی از مهاجرت های جهان را به خود اختصاص داده است .

ریشه یابی تاریخ منازعات منطقه نشان می دهد که موجودیت ملت ها و دولت های ملی همواره از دو سو به چالش کشیده شده  ،  الف :  از ناحیه تهدیدات خارجی کشورهای دیگر که با اهرم قومیت به دنبال نفوذ و استیلای قدرت خود هستند  ب :  ازناحیة بیدار شدن  نیروها و هویت های خرد و در تعارض قرار گرفتن این هویت ها با هویت کلان ملی . این نیروها باطرح تقاضاهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جدید دولت های ملی را با مشکلات عدیده ای مواجه ساخته اند.

 نتیجة هر دوی اینها آسیب پذیر شدن فرهنگ، هویت و همبستگی ملی بوده است ،که در جای خود در کارکردها و وظایف سنتی  دولت های ملی در حفظ همبستگی و تمامیت ارضی کشورها تغییراتی را پدید آورده است وجدی تر شدن نحوة مدیریت تفاوت ها و تمایزات فرهنگی در درون جامعة ملی از پیامدهای آن بوده است . این مسئله آنچنان اهمیت دارد که ترس از تسری منازعات قومی ازیک کشور به کشور دیگر سبب تلاش های میانجی گرانه بین المللی در جهت کاستن از این تعارضات میان طر فهای درگیر در سطح بی المللی شده است .

تاریخ  سیاسی عراق : 

عراق تا قبل از تأسیس امپراتوری عثمانی، بخشی از ایران به شمار می رفت ، پس از آن چند بار بین طرفین، ردّ و بدل شد تا اینکه در سال 1638 میلادی (1048 ه.ق) از ایران جدا گردید و تا آغاز جنگ جهانی اول، بخشی از امپراتوری عثمانی را تشکیل می داد. پس از پایان جنگ جهانی اول که عثمانی، تجزیه شد، یکی از کشورهایی که  توسط انگلستان تشکل شد عراق بود ، پس از شکل گیری عراق ، جامعه ملل با واگذاری سرپرستی عراق به انگلستان، به سلطه بریتانیا بر این سرزمین شکل قانونی داد. انگلیسی ها نیز با تشکیل کنفرانسی در سال 1921 م  در مصر ، امیر فیصل، پسر شریف حسین، را به عنوان پادشاه عراق منصوب کردند. و ایشان تا سال 1933 م بر عراق حکومت کرد. ملک فیصل در سال 1922 م قراردادی با دولت انگلستان امضا کرد که به موجب آن، عراق تحت سرپرستی و حمایت انگلستان باقی می ماند. در سال 1930 م قرارداد دیگری بین عراق و انگلستان به امضا رسید که نوعی استقلال در امور داخلی به دولت عراق می داد؛ اما سیاست خارجی و دفاعی عراق را همچنان دولت انگلستان اداره می کرد. اگرچه عراق در سال  1932 م به عضویت جامعه ملل درآمد و ظاهرا مستقل شد، با این حال همچنان قراردادهای سابق دولت انگلستان با عراق به قوت خود باقی بودو این کشور نفوذ خود را در عراق حفظ کرده بود.

از همان ابتدای انتشار قرار داد بین عراق و بریتانیا مبنی بر ماهیت رژیم تحت الحمایگی فیصل، موجی از احساسات ضداستعماری در عراق برانگیخته شد و هنگامی که ملک فیصل درصدد تشکیل کابینه جدید و برگزاری انتخابات عمومی برای مجلس مؤسسان و تصویب قرارداد مزبور بود، این مخالفت ها بالا گرفت و ندای ضدیت با آن بار دیگر از شهرهای مقدس شیعه برخاست. از این اعتراض ها و کوشش ها برمی آمد که یک قیام استقلال طلبی دیگری در عراق در شُرف تکوین است که لبه تیز آن متوجه انگلستان بود . لذا مقامات انگلیسی کوشیدند با توسل به تبلیغات، این جنبش را مهار نمایند و حتی به اعمال خشونت متوسل گردیدند .

از بین علمای شیعه ،آیة اللّه سید ابوالحسن اصفهانی ،  میرزای نائینی ، شیخ مهدی خالصی و سید حسن صدر،  پرچمدار مبازره علیه استیلای انگلستان بر عراق بودند که اقدامات آنها با مقاومت دولت وقت عراق و انگلیس قرار گرفت و آنها مجبور به مهاجرت های اجباری از عراق به ایران و سرزمین حجاز شدند .

پس از  مرگ فیصل ، پیمان بغداد بنیان گذاشته شد و مذاکرات با شرکت نفت انگلیس برای بهره برداری از نفت عراق آغاز شد و این شروع دوره ای نوین از حضور انگلیس با هدف بهره برداری از منابع عراق بود که خود به منشائی برای برخی از منازعات  در عراق تبدیل شد .

سیستم پادشاهی در عراق ادامه داشت تااینکه در سال 1958 نظام پادشاهی  سرنگون شده و پس از دو دهه کودتاهای خونین،  در سال 1968 م ،حزب بعث ،که از سوی اقلیتی از اعراب سنی مذهب عراق نمایندگی می شد،  قدرت را به دست گرفت . این حزب افکار ناسیونالیستی عربی داشت ، تقسیمات و مرزهای موجود در میان اعراب را ناشی از عملکرد استعمارگران با هدف تجزیه ی ملت واحد عربی دانسته و معتقد بود جهت دستیابی به وحدت عربی، تمامی این مرزها باید از بین برود  .

از این تاریخ به بعد با توجه به ضعف بریتانیا ، آرام آرام  عراق شاهد حضور امریکا و سیاست های این کشور در درون مرزهایش است، نمونه بارز اجرای سیاست های امریکا توسط دولت مردان عراق حمله این کشور به ایران در سال 1979 میلادی بود که منجر به آسیب جدی  هر دو کشورگردید ، اسناد  افشا شده نشان می دهد که نفوذ این دولت ها در سیستم حکومتی عراق عامل اصلی تشویق این کشور برای حمله به ایران بوده است  . پس از اتمام جنگ این رژیم کویت را اشغال کرد که به دلیل هم پیمانی کویت با امریکا منجر به تغییر سیاست این کشور در قبال عراق و حمله آمریکا در سال 2001 به این کشور و سرنگونی و ایجاد حکومتی با حضور تمام اقلیت های مذهبی و قومی در عراق گردید  .

عراق  به دلایل گوناگون، منجمله  موقعیت استراتژیک و ذخایر فراوان نفت، از ابتدای شکل گیری به عنوان یک واحد مستقل در عرصه بین الملل ، تا کنون  مورد توجه قدرت های بزرگ بوده است و مجموعه این عوامل  باعث شده عراق در سیاست گذاری های قدرت های بزرگ ، در خاورمیانه جایگاهی ویژه داشته باشد ، نکته قابل  توجه این است که تنوع و عدم تجانس قومی ، مذهبی پتانسیل مساعدی بوده که دراجرا و موفقیت سیاست های این کشور ها در عراق بسیار تاثیر گذار بوده است   .

جایگاه  قومیت ها و مذاهب عراق  در سیاست گذاری های خاورمیانه ای انگلیس و امریکا  

الف  : کردهای عراق

 از همان آغاز شکل گیری عراق به عنوان کشوری واحد ، مسئله کردها اهمیتی اساسی می یابد، حتی ملک فیصل معتقد بود که انگلیسی ها  از ابتدا در کنار اقدام  برای تأسیس کشور عربی مستقل ، بر آن بوده اند با قرار دادن بخشی از محدوده سکونت کردها در حوزه عراق جدید از این قوم به عنوان اهرمی علیه  اعراب استفاده کنند. این مطلب که از کتاب جنبش ملی کرد نوشته کریس کوچرا نقل شده ، به خوبی، ترکیب نامتجانس سیاسی، قومی و مذهبی عراق را از آغاز شکل گیری نشان می دهد؛ ترکیب نامتجانسی که تا به حال، منازعات بی پایانی را در عراق پدید آورده است. سلطه اقلیت سنی عرب بر عراق ، همیشه مخالفت اکثریت جمعیت شیعه عراق و اقلیت کرد شمال عراق را در پی داشته است.

کردها جنجالی ترین اقلیت عراق به شمار می روند که از زمان تجزیه امپراتوری عثمانی ، با حکومت مرکزی عراق به کشاکش و مبارزه پرداخته اند. شیخ محمود برزنجی یکی از نخستین و معروف ترین رهبران کرد عراق است که با سلطه انگلیسی ها و ملک فیصل به مخالفت و مبارزه برخاست . وی تا سال 1931، به مبارزه ادامه داد، ولی سرانجام به اجبار خود را تسلیم کرد.

تنش ها و درگیری های فعالان ناسیونالیست کرد با دولت عراق، بعد از استقلال صوری عراق از انگلستان نیز هم چنان ادامه یافت، شاید بتوان ملامصطفی بارزانی را معروف ترین شخصیت کرد عراق دانست که حتی در جمهوری خودمختار کردستان ایران نیز ایفای نقش کرد . وی رهبر قبیله معروف بارزان در شمال عراق بودکه بعد از تأسیس حزب دموکرات کردستان عراق در سال 1946 و مسافرت اجباری به اتحاد شوروی سابق، به شهرت رسید.

مبازرات کردها در دوران تسلط حزب بعث بر عراق تشدید شد و درگیری های خونینی را به دنبال داشت ، البته روابط کردها درابتدا با حزب بعث مناسب بود ولی عدم پذیرش اعطای حقوق محلی و خودمختاری به کردها از جانبی حزب بعث ، به تدریج اختلافات دو طرف را تشدید کرد. هم زمان با این امر، تشدید اختلافات تهران و بغداد زمینه را برای ورود ایران به اختلافات میان کردها و دولت مرکزی عراق هموار کرد. بدین ترتیب، کردها توانستند با دریافت کمک های تسلیحاتی از ایران ضربات سنگینی را بر ارتش عراق وارد آورند، اما این موفقیت ها، تنها تا زمان توافق ایران و عراق در موافقت نامه 1975 ادامه یافت.  پس از قطع کمک های ایران به ملا مصطفی بارزانی، ارتش عراق توانست اقلیت کرد را سرکوب کند. بدین ترتیب، کردهای عراق شکست سنگین دیگری را متحمل شدند. بعد از این وقایع، بارزانی به امریکا رفت و سال های آخر عمر خود را در آن جا گذراند تا این که در سال 1979، چند ماه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، درگذشت. وی در مصاحبه ای که با اوریانا فالاچی، روزنامه نگار معروف ایتالیایی، انجام داده بود، بزرگ ترین اشتباه خود را اعتماد به شاه ایران و کیسینجر عنوان کرد؛ زیرا، وی تمام تعهدات خود را در مقابل شاه انجام شده می دانست.

پس از فروپاشی حرکت ناسیونالیستی کرد به رهبری ملا مصطفی بارزانی در سال 1975، بازماندگان این حرکت در دو حزب جداگانه به فعالیت سیاسی - نظامی ادامه دادند. بخشی از بازماندگان حرکت ملا مصطفی تحت رهبری پسر وی، (مسعود بارزانی) مبارزات مسلحانه خود را با نام حزب دموکرات کردستان عراق به شکل محدودی آغاز کردند. افراد این حزب بیشتر تحت نفوذ قبیله بارزان بودند، اما گروه دیگر به رهبری جلال طالبانی اتحادیه میهنی کردستان عراق را تشکیل دادند.

سیر تحولات در کردستان عراق با وقوع انقلاب اسلامی ایران و وقوع جنگ عراق علیه ایران به مرحله جدیدی وارد شد، به ویژه جنگ ایران و عراق برای جنبش ناسیونالیست کرد عراق این فرصت را فراهم آورد که بعد از شکست جنبش در 1975، مجدداً، خود را بازیابد و با استفاده از حمایت های جمهوری اسلامی ایران ضربات سنگینی را بر ارتش عراق وارد آورد.

تا نیمه اول سال 1988، کردها بخش وسیعی از مناطق کوهستانی کردستان را در اختیار گرفته بودند و به آسانی می توانستند علیه ارتش عراق اقدام به عملیات کنند، اما فشارهای منطقه ای و بین المللی بر ایران و پیروزی های عراق در جبهه های جنگ (علیه ایران) وقایع تلخی را برای کردها به دنبال داشت که پیش درآمد آن، استفاده ارتش عراق از سلاح های شیمیایی علیه شهر کردنشین حلبچه در شمال عراق بود؛ اقدامی که سکوت قدرت های بزرگ بین المللی را به همراه داشت و به کشته شدن بیش از پنج هزار نفر از مردم حلبچه منجر شد.

پایان جنگ ایران و عراق ، به ارتش عراق فرصت داد تا  تصفیه حساب تاریخی خود را با کردها انجام دهد. در پی این اقدام، میلیون ها نفر از مردم کردستان عراق به سوی مناطق کوهستانی و مرزهای ایران و ترکیه گریختند، به قتل رسیدند یا به جنوب عراق تبعید شدند. بدین ترتیب، تمامی پایگاه ها و مناطق تحت تصرف کردها سقوط کرد.

حمله صدام به کویت و در نهایت حمله یک جانبه امریکا به عراق  فرصت جدیدی را برای کردها ایجاد کرد  و باعث شده این قوم علاوه بر حضور در مناصب دولت ملی عراق ، به خودمختاری هائی نیز در حوزه شمال عراق دست یابند .

ترکمن های عراق :

حضور جمعیتی از ترک های ساکن در عراق که از آنها به عنوان ترکمن ها یاد می شود، به دستاویزی برای دولت ترکیه تبدیل شده است تا برای حمایت از ترکمن ها، در مسائل مرتبط به شمال عراق، با دست بازتری عمل کند و موضعگیری های صریحی را از خود نشان دهد.

پس از اشغال عراق توسط امریکا ،ترکمن های عراقی با حمایت ترکیه بار دیگر فعالیت های خود را البته بیشتر در زمینه های فرهنگی و سیاسی آغاز کردند. در سال 1994، با حمایت ترکیه نخستین مدرسه ترکمن زبان در شهر اربیل افتتاح شد و در حال حاضر، ده ها مدرسه ترکمن زبان در شهرهای ترکمن نشین عراق فعال هستند. از آن سال تاکنون، بیش از هفتصد آموزگار ترکمن از ترکیه  به عراق اعزام شده اند. افزون بر این، همه ساله ده ها دانشجوی ترکمن نیز در دانشگاه های ترکیه پذیرفته می شوند و پس از پایان تحصیلات، به عراق بازمی گردند. در حال حاضر، ترکمن های عراق فرستنده های رادیویی و تلویزیونی مستقلی دارند که بیشتر، تحت حمایت ترکیه اداره می شود.

ترکیه به عنوان حامی اصلی ترکمن های عراق ، بعد از بحران خلیج فارس، همواره سعی کرده است که در جریانات عراق، از این برگ برنده استفاده کند. برای نخستین بار در سال 1994، در دوران نخست وزیری تانسو چیللر در ترکیه، ترکمن های عراقی همراه با نمایندگان گروه های کرد عراقی درباره ساختار شمال عراق با نمایندگان امریکا و انگلیس به مذاکره پرداختند. آنها از ترکیب اعضای ملی عراق نیز ناراضی هستند و تعداد اعضای ترکمن در کنگره ملی عراق را با جمعیت ترکمن های عراقی، متناسب ارزیابی نمی کنند. در همایشی که در اکتبر سال 2002 با عنوان عراق و دموکراسی در شهر آوانوس ترکیه برگزار شد، بار دیگر، اختلاف نظر بین گروه های ترکمن عراقی و کردها درباره آینده سیاسی عراق خودنمایی کرد. در این همایش، ماهر نقیب، نماینده ترکمن های عراقی، گفت: ترکمن ها خواهان حفظ تمامیت ارضی عراق و حفظ روابط نزدیک خود با ترکیه هستند و از حقوق خود در شهرهای موصل، کرکوک و اربیل صرف نظر نخواهند کرد. وی با اعلام این که شهرهای یاد شده از یک هزار سال پیش ترکمن نشین بوده اند، گفت: ترکمن های عراق هیچ گونه تغییری را در ساختار این شهرها قبول نخواهند کرد.

شیعیان عراق :

جمعیت شیعیان عراق که حدود 70%  از کل جمعیت آن کشور را تشکیل می دهند، از زمان انتخاب فیصل سنی مذهب به عنوان پادشاه عراق در سال 1920 از سوی انگلیس، همیشه از قدرت بر کنار بوده اند و با توجه به این که نسبت به بقیه جمعیت عراق، اعم از سنی های عرب و غیره ، اکثریت مطلق را در اختیار داشته اند، به دلیل بر کنار بودن از قدرت سیاسی در عراق به اکثریت خاموش متصف شده و همیشه از وضع موجود ناراضی بوده اند.

بعد از روی کار آمدن بعثی ها در سال 1968، با توجه به گرایش های ضدمذهبی آنان، سرکوب شیعیان عراق شدت یافت و بسیاری از شیعیان ایرانی الاصل از عراق اخراج شدند. هم چنین، به دنبال وقوع انقلاب اسلامی ایران، رژیم بعثی عراق که خطر وقوع انقلاب اسلامی مشابه ایران را در عراق احساس کرده بود، به سرکوب، شکنجه و اعدام فعالان سیاسی شیعه عراق از جمله آیت اللّه حکیم و آیت اللّه صدر اقدام کرد. طی جنگ ایران و عراق نیز، سرکوب شیعیان عراقی هم چنان ادامه یافت. در مقابل این اقدامات سرکوبگرانه، گروه های معارض شیعه نیز به تشکیل نیروهای چریکی نظامی اقدام کردند که از آن جمله می توان به لشکر بدر و مجلس اعلای انقلاب اسلامی اشاره کرد که در کنار نیروهای ایرانی، به جنگ علیه ارتش بعثی عراق پرداختند .

در سال 1988، جنگ تحمیلی عراق علیه ایران پایان یافت و رژیم بعثی فرصت و نیروی کافی به دست آورد تا به سرکوب گروه های کرد و شیعه اقدام کند. در سال 1991، شیعیان جنوب عراق با استفاده از جنگ متحدان به رهبری امریکا علیه عراق ، دست به قیام زدند و بیشتر شهرهای شیعه نشین عراق را تصرف کردند، اما امریکا، عربستان و کشورهای سنی عرب که( با توجه به اکثریت جمعیت شیعه عراق) از تشکیل حکومتی شیعی مشابه ایران در این کشور نگران بودند، از قیام مردم شیعه در جنوب و کردها در شمال حمایت نکردند و با توقف در مرزهای جنوب عراق، از پیشروی به سوی بغداد خودداری کردند. ارتش عراق که به دنبال آتش بس با نیروهای امریکایی، از زیر فشار حملات هوایی و زمینی آن رهایی یافته بود، مجدداً خود را سازماندهی کرد و با حملات گسترده توپخانه و نیروهای پیاده به شهرهای تحت کنترل مردم شیعه، وحشیانه قیام مردمی را سرکوب کرد. در نتیجه این اقدام، صدها هزار نفر از مردم شیعه عراق آواره و به ایران پناهنده شدند. رژیم بعثی عراق برای درهم شکستن مقاومت گروه های مردمی که به شکل چریکی ادامه می یافت، اقدام به خشک کردن باتلاق ها و نیزارهای جنوب عراق و سوزاندن آنها کرد تا با دسترسی آسان تر نیروهای نظامی عراق بدین مناطق، مناطق مختلف جنوب عراق را از وجود نیروهای نظامی شیعی پاکسازی کند.

تحولات بعد از 11 سپتامبر 2001، این فرصت را در اختیار مخالفان رژیم صدام حسین قرار داد تا در مبارزه علیه قدرت استبدادی حاکم بر بغداد از حمایت امریکا نیز بهره مند شوند. بدین ترتیب، شیعیان عراق به عنوان اصلی ترین گروه تشکیل دهنده جمعیت این کشور به همراه کردها مورد توجه امریکا قرار گرفتند؛ بنابراین، در کنفرانس های متعددی که در سال 2002، از سوی امریکا در واشنگتن، بروکسل و لندن برای متحد کردن گروه های مخالف رژیم عراق برگزار شد، از شیعیان عراق و گروه های متعلق به آنان اعم از گروه های مذهبی و لیبرال نیز دعوت به عمل آمد؛ زیرا، شیعیان عراق، به ویژه مجلس اعلای انقلاب اسلامی به همراه کردهای عراق، تنها گروه های عراقی بودند که تشکیلاتی نظامی منظم و آماده ای داشتند ومی توانستند علیه ارتش عراق وارد عمل شوند.

با توجه به این که جامعه عراق شکاف های متنوع اجتماعی اعم از قومی، مذهبی، قبیله ای و جغرافیایی دارد و از تجربه فرهنگ سیاسی دموکراتیک نیز بی بهره است، امریکا در اجلاس لندن، برای کاستن از دشواری های عراق بعد از صدام حسین کوشید تا نمایندگان تمامی گروه ها و احزاب مخالف عراقی را در لندن گرد هم آورد تا پایگاه نظام سیاسی حکومت آینده عراق را گسترده تر کند و از این طریق، هم حمایت افکار عمومی داخل را به دست آورد و هم از شدت مخالفت افکار عمومی جهان عرب نسبت به حمله به عراق بکاهد. علی ایحال سرنگونی صدام و اشغال عراق باعث شد که شیعیان به عنوان اکثریت همیشه محروم ، جایگاه جدیدی را در نظام سیاسی  عراق بدست آورند .

جریان های مذهبی عراق و مواضع آنها

الف: جریانات شیعی  

  در مجموع، سه گروه عمده شیعه به علاوه آیت الله «سیدعلی سیستانی» در عراق فعالیت دارند که به دلیل قدرت و قابلیت نفوذشان، در تحولات از جایگاه خاصی برخوردار هستند. این سه گروه به قرار زیر هستند:

1- جریان صدر  : رهبر این جریان ، سیدمتقدا صدر، فرزند «سیدمحمدصادق صدر» است که در سال 1999 به دست عوامل صدام ترور شد.پدر بزرگش نیز در سال 1980 اعدام شده است.   علی رغم اینکه بسیاری از تحلیلگران غربی مقتدا صدر را فاقد مشخصات لازم برای رهبری شیعیان می دانند، ولی در شرایط فعلی از پشتیبانی قشر وسیعی از مردم عراق برخوردار است. طرفداران وی اغلب جوانان تنگدستی هستند که فقر خویش را به اشغالگران، به ویژه آمریکا، نسبت می دهند. مقتدا صدر شرط کنار گذاشتن مشی مبارزه علیه اشغالگران را بیرون رفتن آنها از عراق می داند. او نفوذ زیادی در میان عشایر دارد. مقتدا از میان جوانان، سپاهی تحت عنوان «جیش المهدی» راه اندازی کرده است. او مسائل عراق و فلسطین را مرتبط و مشترک اعلام می کند و از این طریق، خود را در صحنه کشورهای عربی قرارمی دهد. همچنین خود را حامی حماس و حزب الله معرفی کرده است. مقتدا صدر با این ویژگی ها ، حمایت قشر عظیمی از ناراضیان سنی، به ویژه در فلوجه، را نیز به خود جلب کرده است. به طور کلی مشخصه این جریان عبارت است از :

الف :  مخالفت با اشغالگری امریکا و حرام دانستن هر گونه مماشات دراین زمینه  .

 ب:   عدم مخالفت با سایر جریان های شیعی .

ج :   اعتقاد به اینکه شیعیان باید به صورت یک کل تجزیه ناپذیر حفظ شوند .

ه :    با  جمهوری اسلامی ایران رابطه ویژه ای دارد.

د :  داشتن پایگاه اجتماعی قابل توجه در بین مردم شیعه و حتی اهل سنت عراق  .

2- جریان معتدل   :   جریان معتدل  شیعه به گروه هایی اطلاق می شود که سعی دارند از طریق مکانیسم های مسالمت آمیز و مذاکره و با استفاده از ظرفیت های مدنی، اهداف خود را پیش ببرند. مهمترین جریان معتدل در عراق «مجلس اعلا» و «حزب الدعوه» هستند. اکنون این دو تشکل مهم در کنار یکدیگر، برای آینده عراق به همکاری می پردازند و به عنوان دو حزب منظم و با قدرت در ساختار سیاسی عراق حضور دارند. مجلس اعلا اعتبار شهید آیت الله «سیدمحمد باقر حکیم» و پدر ایشان، مرحوم آیت الله «سیدمحسن حکیم» و حزب الدعوه اعتبار شهید «سیدمحمدباقر صدر» را با خود دارند. در حال حاضر این تشکل با رهبری «سیدعبدالعزیز حکیم» نقش برجسته ای در ساختار سیاسی عراق دارد. ویژگی های اصلی این جریان عبارت است از:

الف: دارای پایگاه اجتماعی گسترده در میان شیعیان عراق است.

ب: ارتباط بسیار تنگاتنگ با مرجعیت شیعه، به ویژه حضرت آیت الله سیستانی دارد.

ج: این جریان سعی داردبا بهره گیری از ظرفیت های مدنی و مسیرهای سیاسی، جایگاه شیعیان را ارتقا دهد.

ج :  با جمهوری اسلامی ایران دارای روابط بسیار حسنه ای است.

3- جریان لائیک  :   رهبری این جریان را ایاد علاوی بر عهده دارد ، وی عنصری است سکولار و به اعتدال در عرصه سیاسی عراق شناخته شده است. شیعه  وبعثی بودن او باعث شد که به نوعی سمبل اتحاد شیعیان لائیک و سنی در عراق باشد. اکثر جریانات قومی، مذهبی و سیاسی مخالفت جدی با اونداشته اند، وی در پایان جنگ، ازمعدود افرادی بود که با اقدام نیروهای ائتلاف در انحلال حزب و ارتش عراق مخالفت کرد و آن را باعث افزایش هرج و مرج دانست. اعتراض شدید او به حمله گسترده ارتش آمریکا به فلوجه نیز موجب افزایش نسبی محبوبیت او در بین مردم شد. مختصات مهم جریان لائیک عبارتند از:

الف: پایگاه اجتماعی گسترده در میان مردم عراق ندارد.

ب: دنباله رو سیاست های راهبردی آمریکا در عراق است.

ج: با جریانات شیعی اصیل ستیز دارد.

د:   مخالف ارتباط عراق جدید با جمهوری اسلامی ایران است .

ر: با همسایگان عرب سنی در منطقه هم صدا است.

ز: با مرجعیت عراق ارتباط ندارد.

حضرت آیت الله العظمی سید علی سیستانی :   پس از وفات آیت الله «خوئی» آیت الله سیستانی مرجعیت اسلامی شیعیان عراق را برعهده گرفت. ایشان در حال حاضر چهره بانفوذ حوزه های علمی شیعه در این کشور محسوب می شود ، حضرت آیت الله سیستانی به عنوان متنفذترین شخصیت تاثیر گذار شیعه در عراق با مواضع متین خود امریکا را وادار نمود که نسبت به اصلاح طرح انتقال قدرت به مردم عراق اقدام کند. وی همچنین ، در دیدار با «جلال طالبانی» رئیس جمهور عراق، عنوان کرد: ما با ایجاد یک نظام دموکراتیک و مردم سالار در عراق مخالفتی نداریم، بلکه بر ضرورت ایجاد چنین نظامی تاکید هم می کنیم .

ب : جریانات سنی  کردی   

به لحاظ قدرت تشکیلاتی، گروه های کرد دومین حوزه قدرت سیاسی عراق را شکل می دهند، قدرت آنها به ویژه از آن جهت است که در یک حوزه جغرافیایی مشخص مستقر هستند. با برخورداری ازمنابع شمال عراق و حمایت نظامی آمریکا، از عمده ترین وموثرترین نیروهای سیاسی عراق به شمار می روند. با این همه، کردها نیز از لحاظ درونی از وحدت وهمبستگی کامل برخوردار نیستند و میان آنها رقابت های سیاسی و ایدئولوژیک بر سر قدرت به چشم می خورد، به طور کلی، طیف های سیاسی کرد را در سه جریان اصلی می توان تقسیم بندی کرد:

1- جریان های سنتی قبیله ای حزب دموکرات کردستان

2- نیروهای چپ گرای سوسیالیست کرد اتحاد میهنی کردستان

3-نیروهای اسلام گرای کرد جنبش اسلامی کردستان عراق

1-جریان های سنتی- قومی کردی  :  این جریان که به نوعی قوی ترین و با نفوذترین جریان سیاسی عراق به شمار می رود، در حزب دموکرات کردستان عراق به رهبری «مسعود بارزانی» پسر «ملامصطفی بارزانی» رهبر سابق حزب تجلی یافته است. حزب دمکرات کردستان کنترل بخش مهمی از کردستان عراق را در دست دارد و مرکز فعالیت آنها در استان اربیل است و در سالهای دهه 1990 توانست نوعی دولت خودگردان در شمال عراق به وجود آورد.

2-نیروهای چپ گرای سوسیالیست کردی   :  نماینده اصلی این جریان را اتحادیه میهنی کردستان عراق به عهده دارد. که توسط «جلال طالبانی» رهبری می شود. اتحادیه میهنی در سال 1975 به دلیل ایدئولوژیک از حزب دمکرات کردستان عراق منشعب شد. اتحادیه میهنی از سوی جریانهای کوچک چپ گرای کردی مانند حزب زحمتکشان حمایت می شود ، استان سلیمانیه عراق منطقه نفوذ این حزب به حساب می آید .

3-نیروهای اسلام گرای کرد :  اسلام گرایان کرد در واقع بیشتر در سال های دهه 1990 در صحنه سیاسی عراق ظاهر شده اند. اولین گروه اسلام گرای کرد به نام جنبش اسلامی کردستان عراق در 1986م، توسط شیخ «عثمان عبدالعزیز» بنیانگذاری شد. علاوه بر جنبش اسلامی گرای کردستان عراق، جنبش های اسلام گرای دیگر نیز در منطقه کردی فعال بوده اند برخی از آنها عبارتند از: حزب الله انقلاب کرد ،به رهبری شیخ «ادهمه بارزانی» پسر عموی «مسعود بارزانی» و اتحادیه اسلامی کردستان به رهبری «صلاح الدین محمد بهاالدین» ، منطقه نفوذ این جریان حوزه جنوبی کردستان عراق به ویژه حلبچه  است . خصوصیات جریان های کردی عبارت است از:

1-نوعی علقه های عاطفی بین رهبران کرد و نظام جمهوری اسلامی ایران وجود دارد.

2-کردها در مقایسه با سایر گروه ها، مناقشه ای با شیعیان ندارند .

ج :  جریانات  سنی عربی  

مجموع فعالیت های جریان سنی در صحنه عراق را می توان، این گونه آرایش بندی کرد:

1- جریان معتدل: این جریان سعی دارد با حضور در پارلمان و حکومت، امتیازات مربوط به اهل تسنن در عراق را افزایش دهد. این گروه خود را با سیاست های کشورهای همسایه همراه ساخته تا با فشار بر آمریکا و شیعیان موقعیت خود را نسبت به وضعیت موجود متحول سازد.

2- جریان سلفی تکفیری: این جریان عمدتاً عملیات خود را چه در عرصه حکومت و چه در عرصه دفاع و چه در عرصه مردمی متوجه شیعیان کرده و دنبال است که با آشوب در عراق ، موازنه موجود در عراق را به نفع اهل تسنن تغییر دهد. این جریان از حمایت معنوی و گاه مادی برخی رژیم های عرب برخوردارند. شبه نظامیان سنی در عراق در قالب گروه ها و سازمان های مختلفی شکل گرفته اند که عمده ترین آنها عبارتند از :

-سازمان جهادالقاعده در سرزمین راندین (ارتش اسلامی در عراق)

-ارتش انصار سنی (جبهه اسلامی مقاومت عراق)،

-جبهه ملی قومی، اسلامی در عراق (مجلس شورای مجاهدین)،

-مقاومت اسلامی ملی (مناصر و اهل سنت)

-ارتش عمر (جنبش اسلامی مجاهدین)،

-هیأت دعوت ارشاد و فتوی (ارتش مجاهدین)،

3- جریان بعثی :  «اگرچه در درون جریان بعثی ممکن است شیعیانی هم وجود داشته باشند، اما عمده اعضای این جریان را اهل تسنن تشکیل داده و به جهت علقه های سازمانی که به حزب بعث داشته اند، در صدد بازگرداندن عراق به وضعیت قبل از اشغال هستند.

متغییر های اثر گذار بر نا آرامی های قومی مذهبی در عراق

متغییر های اثر گذار بر تنش های قومی و مذهبی در عراق به دو طیف داخلی و خارجی تقسیم می شود ، متغییر های داخلی همان تنوع و عدم تجانس مذهبی و قومی است که در قالب جریان های کردی ، ترکمنی  ،عربی و شیعی و سنی در سطور قبل بدان ها پرداخته شد که د رذیل بدان ها به صورت تیتر وار بدان ها اشاره می گردد .

الف : متغییر های داخلی

متغییر های داخلی تاثیر گذار بر تنش های قومی و مذهبی در عراق، در حقیقت خواسته قومیت ها و مذهب است که در سطور قبل به این طیف ها و فعالیت های آنها  پرداخته شد ، علی ایحال جریان های تاثیر گذار که به عنوان متغییر داخلی می توان به آنها اشاره نمود عبارتند از :

1.     جریانات سیاسی ،  قومی کردی

2.     جریانات سیاسی،  قومی عربی

3.     جریانات سیاسی ، قومی ترکمنی

4.     جریانات سیاسی ، مذهبی  شیعی

5.     جریانات سیاسی ، مذهبی  سنی

ب :  متغییر های بیرونی

1.      قدرت های فرامنطقه ای شامل ، امریکا ، کشورهای اروپائی 

2.     کشورهای منطقه ، شامل ایران ، ترکیه  و عربستان

3.     اسرائیل

متغیر های بیرونی تاثیر گذار بر مسائل قومی ومذهبی در عراق به سه طیف تقسیم می شود ، اول کشورهای فرامنطقه ای مانند امریکا که به عنوان قدرت هژمون ، خود را محق به دخالت در مسائل داخلی عراق با هدف حفاظت از منافع خود و کشورهای همپیمانش می داند ،  امریکا به عنوان تاثیر گذار ترین کشور تاثیر گذار در دهه اخیر ، منشاء تحولات اصلی ، تنش های قومی و مذهبی در عراق به شمار می رود ، کشوری که بر اساس قطع نامه 1441 سازمان ملل بدون توجه به خواسته جامعه جهانی و فراتر از تصمیمات شورای امنیت و به صورت یک جانبه حمله  به عراق را آغاز نمود و باسرنگونی حکومت بعث این کشور را به اشغال خود در آورد ،  قبل از حمله امریکا به عراق ،اگر چه صدام به عنوان فردی دیکتاتور و ناقض حقوق بشر ، عامل اصلی داخلی تنش های قومی و مذهبی در عراق به شمار می رفت ، لیکن اقدامات یک جانبه امریکا ، بدون توجه به خواسته جامعه جهانی  ، عامل فرامنطقه ای عمده در نابسامانی های اخیر عراق به شمار می رود ، هر چند که اقدام امریکا در نهایت منجر به ایجاد دولتی با مشارکت مذاهب و قومیت ها گردید ، اما جریان های مذهبی سنی به عنوان طیفی که تحرکات امریکا ،دامنه قدرت آنها را محدود نمود  به عامل اصلی درگیری ها و تنش ها در سالهای اخیر تبدیل شده اند.

کشورهای اروپائی به ویژه انگلیس نیز به عنوان کشوری که ظهور عراق جدید ،  زائیده اندیشه توسعه طلبانه این کشور بود ، کماکان خود را محق به حضور در عراق و حفاظت از منافع کهن خود درمنطقه میدانند ، لذا بخشی از تحولات قومی عراق از ابتدا تا کنون ناشی از برنامه ریزی های این کشورها است .

اسرائیل کشوری دیگری است که با تفکر صهیونیستی توسعه طلبانه از نیل تا فرات خود ، هیچ گاه حاضر به پذیرش عراقی قدرتمند ومتحد نیست ، لذا به هر طریق ممکن ، اعم از بهره گیری از ابزار های منطقه ای  و ابزار های      فرامنطقه ای خود اوضاع عراق را رصد می نماید و  برنامه هایش را متناسب با اهدافش  به پیش می برد ، ابزار های منطقه ای این رژیم قومیت های عراق  هستند که نفوذ در قوم کرد با بهره گیری از جریان های یهودی کردی مهمترین شیوه تاثیر گذاری این رژیم بر تحولات عراق است ، ارتباط جریان های کردی  با  رژیم صهیونیستی سابقه ای دیرینه دارد و به دوران حکومت پهلوی در ایران بر می گردد ، زمانی که سرویس های اطلاعاتی  ایران ، اسرائیل ، ترکیه و روسای قبائل کردهای شمال عراق ، تحت عنوان  توافق سری توافق نمودند، به عنوان کشورهای حائل بر سرزمین عربی با هدف محدودسازی کشورهای عربی همکاری هایی را با هم داشته باشند ،  اگر چه با سرنگونی رژیم پهلوی و تغییرات ژئوپلتیک در ساختار منطقه  این توافق چند جانبه از بین رفت ، لیکن اسرائیل به طور یک جانبه حضور و نفوذ خود را در بین کردهای شمال عراق حفظ نمود و امروز سرویس های اطلاعاتی کردی مانند زانیاری و پاراستین ارتباطات و تبادل اطلاعاتی  خود را بارژیم صهیونیستی ،حفظ  و گسترش داده اند ، و این رژیم نیز حضور فعال و حتی آشکار در منطقه خودمختار کردستان عراق دارد .

در بین کشورهای منطقه نیز می توان از ایران، ترکیه و عربستان به عنوان دو قدرت منطقه ای که هر یک به نمایندگی از یک جریان مذهبی و قومی ،منافع طیف همراه خود را در حاکمیت عراق دنبال می نمایند نام برد ،   جمهوری اسلامی ایران به عنوان بزرگترین همسایه شرقی عراق ضمن اینکه متاثر از تحولات داخلی عراق می باشد ، علاوه بر مشترکات ، تاریخی ، قومی و فرهنگی ، باید منافع تعریف شده خود را در عراق دنبال نماید ، به ویژه که به لحاظ مذهبی نیز با 70 % از مردم شیعه عراق وجه مشترک دارد .

عربستان نیز علاوه بر پیگیری اهداف و منافع مبتنی بر مذهب و قومیت خود در عراق ، با تکیه بیشتر بر منافع مذهبی دنبال است که از  کاهش دامنه قدرت اهل تسنن در عراق بکاهد و از توسعه قدرت جریانهای شیعی در عراق بکاهد ، ترکیه نیز به دلیل سیاست های جدائی طلبانه کردها ساکن  در آن کشور ، سعی دارد که با گسترش نفوذ خود و حمایت از ترکمن های شمال عراق ، به نحوی از تسری مسائل کردی عراق به داخل ترکیه جلوگیری نماید  و حوزه قدرت خود را به منطقه کردی بکشاند تا بتواند این طیف جدائی طلب را مهار سازد ، درمجموع ، این رویکرد ها منجر به سیاست گذاری هائی شده که عراق را با چالش جدی مذهبی و قومی مواجه ساخته ، به نحوی که اگر اراده ملی مردم عراق بر اینگونه سیاست گذاری های غلبه ننماید  ،دامنه این تنش ها و ناهنجاری ها در عراق گسترش خواهدیافت و آرامش به رویائی برای این ملت تبدیل خواهد شد .

کلام آخر :

عراق از ابتدای شکل گیری به  عنوان کشوری واحد تحت تاثیر سیاست گذاری های منطقه ای و فرامنطقه ای بوده است ، کشورهای منطقه مانند ایران ، ترکیه و عربستان به دلیل مشترکات قومی ،مذهبی  به انحاء مختلف دنبال هستند سیاست ها و منافع خود را در عراق پیگیری نمایند ، دولت های فرامنطقه ای به ویژه امریکا نیز به دلیل موقعیت استراتژیک عراق و منافع خود این کشور سعی در حفظ و توسعه نفوذ خود در عراق دارند ،  در این فرآیند ، علاوه به منافع دولت های منطقه ای و فرامنطقه ای ، تعدد اقوام و عدم تجانس مذهبی  ملت عراق ، اهرمی است که در زمان های مختلف ضمن افزایش تنش در عراق ، تسهیل کننده سیاست گذاری های کشورهای دیگر بوده و در موفقیت این سیاست گذاری ها در عراق تاثیر بسزائی داشته است ، علی ایحال، شرایط فعلی ایجادشده در عراق که در آن مذاهب و قومیت های مختلف  به صورت مشترک و به سهم خود در حاکمیت حضور دارند ، به ویژه برای شیعیان و کردها ، فرصتی است تاریخی که بایست برای  تثبیت دموکراسی در عراق وحفظ تمامیت ارضی کشورشان از آن استفاده نمایند و با پرهیز از اختلافات غیر اصولی زمینه حضور و نفوذ زیادی خواهانه کشورها را کاهش دهند، البته حفظ منافع کشورهای منطقه که دارای مشترکات دیرینه قومی ،  فرهنگی هستند بایست در سیاست گذاری های عراق با حفظ استقلال و تمامیت ارضی این کشور رعایت گردد  .

 فتحی

منابع :

1-      درایسدل ، الاسدایر ،  اچ بلیک ، جرالد ، 1386 ،  جغرافیای سیاسی خاورمیانه و شمال افریقا ،  دره میر حیدر ،  تهران ، مرکز چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه .

2-     تقی پور ، محمد تقی ، 1383 ، استراتژی پیرامونی اسرائیل ،  تهران ، موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی .

3-     احمدی ، حمید ، 1388 ، ریشه های بحران در خاورمیانه ، تهران ، انتشارات کیهان .

4-     (اسمیت آنتونی ،‌منابع قومی ناسیونالیسم ،‌فصلنامه راهبردی ، سال اول ، پیش شماره اول / 1377 /ص 186)

5-     سایت  http://www.siasatema.com  ، مقاله رضا ذبیحی

6-     سایت http://www.hawzah.net/   مقاله:   مجله مکتب اسلام، شماره 4 (سال 84)، گلی زواره، غلامرضا؛

7-      عراق پس از صدام و بازيگران منطقه اي پژوهشكده تحقيقات استراتژيك ؛ گروه پژوهش هاي سياست خارجي 1387

8-      نگاه اعراب به ايران ؛ گفتمان ها و رويكرد ها عباس نجفي فيروز جايي معاونت پژوهشي دانشگاه آزاد اسلامي 1388

9-      سياست خارجي قدرت هاي بزرگ و اصلاحات در خاورميانه پژوهشكده تحقيقات استراتژيك ؛ گروه پژوهش هاي سياست خارجي 1387

10-  كتاب خاورميانه 7 ( ويژه تحولات عراق ) موسسه فرهنگي مطالعات و تحقيقات بين المللي ابرار معاصر تهران - 1388

11- گیتاشناسی کشورها، ص 204 و اوضاع معاصر کشورهای اسلامی، ص 65-64 و تاریخ سیاسی عراق، ص 54-53.

12- روابط عراق و کویت، اصغر وجدانی ولدانی، دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی، ص 5-4.

13-  تشیّع و مشروطیّت در ایران، دکتر عبدالهادی حائری، ص 175-171.

14- عبدا... خانی، علی(1386)، کتاب آمریکا 2(ویژه سیاست های امنیتی ایالات متحده در عراق)، تهران، انتشارات مؤسسه فرهنگی مطالعات و تحقیقات بین المللی ابرار معاصر تهران، ص 207.

15- واعظی،محمود،(1388) ایران و اعراب، تهران: مجمع تشخیص مصلحت نظام، مرکز تحقیقات استراتژیک، صفحه 65

16- تیموری،رسول، تحولات عراق پس از سقوط صدام و تأثیر آن بر امنیت ملی ایران، (رساله کارشناسی ارشد، دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران، 1387): صفحه 112

17- قزوینی حایری، یاسر(1387)،تحولات عراق از سقوط صدام تا تصویب قانون اساسی، ریشه ها و ساختارها،رساله کارشناسی ارشد، دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، ص 202

18-  سرویس بین المللی تابناک،"آخرین اقدامات و رایزنی ها برای تعیین نخست وزیر عراقی" ، تابناک، 19اردیبهشت 1389  قابل دسترسی در:

19-  برزگر، کیهان (1386)، سیاست خارجی ایران در عراق جدید،تهران، مجمع تشخیص مصلحت نظام، مرکز تحقیقات استراتژیک، 1386: 108

20-  سرویس بین الملل آفتاب،"علاوی ایران را متهم به دخالت در انتخابات عراق کرد."،آفتاب، 11 فروردین 1389

 

 

جایگاه عوامل ژئوپلتیک بر قدرت منطقه ای شدن جمهوری اسلامی ایران

علی فتحی - کارشناس ارشد مطالعات منطقه ای

عنوان مقاله  :     جایگاه عوامل ژئوپلیتیک بر قدرت منطقه شدن جمهوری اسلامی ایران

چکیده : يكي از متغيرهاي تأثيرگذار بر سياست خارجي كشورها، ويژگي­هاي ژئوپوليتيك آنهاست، چنين ويژگي­هايي در توان و منافع ملي كشورها تاثیر اساسی دارد .    اين ويژگي­ها را مي­توان در دو دسته تقسیم كرد: 1- عوامل ثابت كه موقعيت جغرافيايي ، فضا ، تقسيمات، وسعت كشور، وضع توپوگرافي (مرزها، ناهمواري­ها و...)  را شامل مي­شود. دوم عوامل متغير كه جمعيت، منابع طبيعي ، انرژي ، نهادهاي سياسي و اجتماعي و... را دربر مي­گيرد. ایران نیز کشوری است با موقعیت ژئوپلیتیک خاص ،به نحوی که این موقعیت حتی در نظریه  اندیشمندانی مانند، سرهارلفورد مكيندرانگيسي( نظريه­ي معروف هارتلند) و نيكولاس اسپايكمن( نظريه­ي ريملند ) نیز جایگاهی  ویژه دارد . لذا ضرورت دارد جمهوری اسلامی ایران  با بهره گیری از موقعیت ژئوپلیتک خود در راستای اجرای سیاست منطقه گرائی  با هدف امنیت سازی ، فرصت سازی ، افزایش بازیگری ، افزایش قدرت چانه زنی  ،  تضمین اخذ حمایت سیاسی ، تقویت مواضع خود در خصوص فعالیت های صلح آمیز هسته ای و ...   تلاش نماید .

سوال اصلی : عامل ژئوپلیتیک بر قدرت منطقه ای شدن  ج ا ا  چه اثری داشته است ؟

فرضیه :  عامل ژئوپلیتیک برای جمهوری اسلامی ایران بیشتر فرصت ساز بوده تا محدودیت زا  .

در این تحقیق به دنبال این هستم با بهره گیری از روش تحلیلی توصیفی  بررسی نمائیم  ژئوپلتیک  ایران  از بعد جغرافیائی ، منابع ، فرهنگ و جمعیت چه فرصت ها و محدودیت هائی را در سیاست منطقه گرائی ج ا ا داشته است .

عناصر تاثیر گذار بر ژئوپلیتیک ایران عبارتند از :  الف : جغرافياي طبيعي  ، این عامل  ایران را در زمره­ي 10 كشور اول جهان قرار داده است. ب  :  فرهنگ ، همگونی های  فرهنگی اعم از زبانی و دینی ایران با کشورهای منطقه نقش به سزائی در تاثیر گذاری متقابل ایران و این کشورها بر هم دارد . ج :  منابع طبیعی : ایران نیز به دلیل  قرار گرفتن در مرکز  چند منطقه  غنی منابع طبیعی از اهمیت خاص ژئواكونومي برخوردار است . یکی از این منابع نفت وگاز  است ،  ایران  با در اختیار داشتن 137 میلیارد بشکه (12 درصد) ذخایر اثبات شده نفت جهان و 974 تریلیون فوت مکعب از ذخایر گازی جهان جایگاه ویژه‌ای در زمینه تأمین انرژی دنیا دارد   .  د) جایگاه هيدروژئوپليتيكي: این جایگاه  ناشی از نقش آب و  رودخانه­ هاست که مي­تواند نقش مثبت و منفي در روابط بين كشورها ايجاد كند.   ه )  جمعیت:  تأثیر عامل انسانی به میزانی است که بر کم رنگ یا پررنگ نمودن نقش سایر عوامل موثر بر ژئوپولیتیک بسیار تاثیر گذار است .

از جمله تاثیرات مثبت ژئوپلتیک بر سیاست منطقه گرائی ج ا ا  می توان به مواردی مانند ،  افزایش قدرت نرم  ج ا ا بر مردم کشورهای منطقه ،  افزایش نقش بازیگری  ایران  ، تاثیر گذاری بر روند تحولات  منطقه  و  افزایش قدرت چانه زنی ایران  اشاره نمود ، اما در مقابل این موقعیت  آثار منفی نیز برای  ایران داشته  مانند ، قرار گفتن در مجاورت کانون بحران و استقرار در متن سیاست گذاری  چالش زای قدرت ها  ، که در طول تاریخ آسیب هایی را به کشور وارد نموده است  .

نتیجه :  گره خوردن مولفه های مثبت مطرح شده در ژئوپلتیک ج ا ا  با رویکردهای سیاستی سنجیده و تعاملی  می تواند ما را در همگرائی منطقه ای موفق نماید .  و اهداف ذیل را محقق نماید .  الف) تضمین امنیت  سرمایه گذاری و انتقال انرژی.  ب) افزایش قدرت چانه زنی    ج) کاهش تاثیر گذاری قدرت های فرامنطقه ای ، به واسطه افزایش همگرایی در میان دولت های  منطقه،  د) تقویت مواضع ایران در رابطه با فعالیت های صلح آمیز هسته ای،  ه) افزایش سطح همفکری اقتصادی کشورهای منطقه،   و) ایجاد یک نظام امنیتی که نتیجه آن کاهش هزینه ای نظامی کشورهای عضو خواهد بود .

v دکتر نفیسه واعظ شهرستانی ، استادیار گروه مطالعات منطقه ای و روابط بین الملل

v علی فتحی ،

ارائه شده در همایش ژئوپلتیک ایران