عکس یادگاری رزمندگان ونکی در جبهه ها

یاد آن روزهای خوب به خیر ،

بی ریا بودیم و صاف و بی کلک

تا بهشت دوست گاهی یک سرک

می کشیدیم و امید وصل بود

گریه هامان اصل اصل اصل بود

با تشکر از دوست بسیار عزیز و گرامی جناب آقای خانعلی محمودی که این عکس ها را ارسال نموده است .

خاطره ای از شهید مصطفی داودی - شهرسمیرم

یاد بخیر ،

سال 66  ؛ عملیات والفجر 10 ، با شهید مصطفی داودی خیلی صمیمی بودیم ، عملیات شروع نشده بود ، با مصطفی داخل کامیون هائی که  نیروها را برای عملیات به خط مقدم منتقل میکردند نشسته بودیم ،چهر اش عوض شده بود ، می شد نور شهادت را در آن دید ، حس کردم این آخرین روزی است که با مصطفی هستم ، خیلی مهربان و صمیمی بود ، عملیات شروع شد، دمادم صبح که در حال درگیری برای تصرف کانال محل استقرار عراقی ها بودیم ، مصطفی در شیار کوه سنگر گرفته ودرحال تیر اندازی بود ، ناگهان یک نارنجک  تفنگی بین هر دوی ما منفجر شد ، یک لحظه شنیدم که صدایم زد ، تا برگشتم ، دیدم که با لبی متبسم روحش پر کشیده ، و امروز هرگاه بیاد آن لحطه می افتم به اینکه از دوست خوبم جدا شده ام غبطه می خورم . روحش شاد و راهش پر رهرور باد

خاطرات کودکی - ونک و گذشت عمر

خاطره 

یادش به خیر ، دوران کودکی ، بازیگوش بودیم و چالاک ، صبح که می شد همه بچه هاب هم سن و سال از ونک حرکت میکردیم به سمت مزرعه های مندک ، عقدک و سرتنگ ، کشاورزی بود و کار ، یکی علف می چید ، دیگری آبیاری می کرد، یکی خرمن گندم خرد و می کرد و دیگری علف های خشک شده را جمع آوری می کرد ، ظهر که می شد ، لب چشمه کمری چائی را درست می کردیم ، هرکسی سفره اش را باز می کرد و دور هم غذا می خورند ، راستی چقدر با صفا بود  ، سفره هایمان ساده و کم رونق بود ولی دلهایمان سرشار از دوست داشتن و سرخوشی ، آدم ها خیلی بی کینه بودند ، یادم می آید یک روز ظهر مرداد ماه که داشتیم بافه های گندم را جمع آوری می کردم ، مرحوم مشهدی  نیازعلی با مرحوم مشهدی کرم با هم دعوایشان شد ، واقعاً دعوای اونا دیدنی بود ، جالب تر اینکه موقع ناهار ظهر خدا بیامرز مش کرم که آتش را آماده و چایی را دم کرده بود با همان صفای باطن ، مش نیاز علی را صدا زد و خیلی خودمانی گفت « دعوامون سرجای خودش ، حالا بیا ناهار بخور بعد برو » اونم اومد و همین تعارف ساده این دو پیرمرد با صفا را دو باره کنار هم نشاند ، راستی  امروزه ما چقدر بی کینه ایم ؟!




یادش بخیر باد روزگار کودکی

یادش به خیر ، تابستان بود ، تا غروب با بچه های عمه و عمو زاده ها درو می کردیم - غروب آهسته آهسته ، خسته و کوفته به سمت ونک حرکت کردیم ، خدابیامرز مشهدی ابراهیم لته کاری کرده بود - چه خربزه های مشتی و بزرگی ، مثل عسل شیرین بود ،  توی همون عالم بچگی به سرمون زد که یواشکی چند تا از خربزه ها را بچینیم ، همینطور که داشتیم  می چیدیم ، ناگهان دستی را روی شانه های خودم حس کردم ، با ترس برگشتم ، مش ابراهیم بود ، با مهربانی گفت ، پسرم هر وقت خربزه خواستی به خودم بگو ، اینکار یعنی ... من هم از آن روز تصمیم گرفتم هوای باغ مش ابراهیم را داشته باشم .

یاد روزهائی که در مندک ، سرتنگ ، عقدک  و اندوقان با  دوستان خوب و ساده و بی ریا به سر شد ، امروز بسیاری از آنها بزرک و صاحب جاه و مقام شده اند ، اما هرگاه هم را می بینیم همه برمیگردیم به همان اول بچگی ، فقط به خاطر اینکه دنبال صمیمیت گم شده ایم .

یاد روزهائی که در عقدک با دوستان خوبم - عین الله جلالی ، علی ( جانعلی جلالی )، فرود نصیری و ...  به سر شد .

همه بزرگ شده ایم و از هم جدا ، از کنار هم رفته ایم ، کاش دو باره بچگی ها برگردد

22 بهمن سال 90

امروز 22 بهمن ،میدان انقلاب چقدر شلوغ بود ، احسنت به غیرت مردم ایران ، عده ای وطن فروش رفته اند آن طرف دنیا و  ادای آدم های ملی گرا را در می آورند ، راستی ملی گرائی یعنی چه ؟از کی تا حالا وطن فروشی و خیانت به وطن شده ملی گرائی ، یکی نیست از این اجنبی پرست هائی که با پول و امکانات غرب دارند علیه وطنشان تبلیغ می کنند بپرسد اگر فهم ندارید لا اقل سری به لغت نامه ها بزنید تا ملی گرائی را دریابید ، به نظر شمای خواننده ، اون بسیجی که به خاطر حفظ خاک میهنش جلوی دشمنی بعثی ایستاد و مقاومت کرد تا شهید شد ملی گراست یا یک مشت وطن فروش که با کوچکترین آوازه جنگ فرار کردند و شدند عامل بیگانه ؟

خدائی خودتان قضاوت کنید و نظر بدهید

مزرعه اندوقان و عمو قاسم

سلام

پارسال رفته بودیم مزرعه اندوقان ونک

چقدر لذا بخش بود خنکای این مزرعه که در اوج آسمان دقیقاً بر روی قله کوه قرار گرفته .

باغ های مشهدی قاسم با الوچه های خوشمزه و گیلاس های  طعم دار و خوش رنگ

بوی گیاه کوهی ، لاس برازک فضای منطقه را عطر آگین کرده بود

شب آقا ایمان موتور برق را آماده کرد

چه با صفا بود شب را در کنار دوستان به صبح رساندن در هوای بسیا رلطیف و خنک این منطقه

عمو قاسم و حمد الله با مهربانی در باغ با صفای خود پذیرای مان بودند