منصور حلاج

چون تو جان منى اى جان چکنم جان و جهانرا
چو منم زنده بعشقت چه کشم منت جانرا
چو رسد از تو جراحت بود آن منت و راحت
بدو صد لابه از آن رو طلبم زخم سنان را
چو حديث تو نگويم صفت عشق نجويم
چو ره عشق بپويم چه کنم پاى دوان را
چو ز عشق تو خرابم بجناب تو شتابم
چو نشان تو نيابم بهلم نام و نشان را
چو شدم سوى تو بينا کنم از خويش تبرا
چو شدم غرقه دريا چه کنم قعر و کران را
هله اى عاشق صادق بگسل بند علايق
چو نهى روى بخالق منگر خلق جهانرا
دل ز انديشه جدا جو گذر از خويش و خداجو
تو در اقليم فنا جو همگى امن و امان را
دلت از فيض نهانى نشود لوح معانى
چو حسين ار نگذارى روش نطق زبانرا

وحشی بافقی

آه ، تاکى ز سفر باز نيايى ، بازآ
اشتياق تو مرا سوخت کجايي، بازآ
شده نزديک که هجران تو، مارا بکشد
گرهمان بر سرخونريزى مايى ، بازآ
کرده اى عهد که بازآيى و ما را بکشى
وقت آنست که لطفى بنمايي، بازآ
رفتى و باز نمى آيى و من بى تو به جان
جان من اينهمه بى رحم چرايي، بازآ
وحشى از جرم همين کز سر آن کو رفتى
گرچه مستوجب سد گونه جفايي، بازآ