منصور حلاج

چون تو جان منى اى جان چکنم جان و جهانرا
چو منم زنده بعشقت چه کشم منت جانرا
چو رسد از تو جراحت بود آن منت و راحت
بدو صد لابه از آن رو طلبم زخم سنان را
چو حديث تو نگويم صفت عشق نجويم
چو ره عشق بپويم چه کنم پاى دوان را
چو ز عشق تو خرابم بجناب تو شتابم
چو نشان تو نيابم بهلم نام و نشان را
چو شدم سوى تو بينا کنم از خويش تبرا
چو شدم غرقه دريا چه کنم قعر و کران را
هله اى عاشق صادق بگسل بند علايق
چو نهى روى بخالق منگر خلق جهانرا
دل ز انديشه جدا جو گذر از خويش و خداجو
تو در اقليم فنا جو همگى امن و امان را
دلت از فيض نهانى نشود لوح معانى
چو حسين ار نگذارى روش نطق زبانرا

وحشی بافقی

آه ، تاکى ز سفر باز نيايى ، بازآ
اشتياق تو مرا سوخت کجايي، بازآ
شده نزديک که هجران تو، مارا بکشد
گرهمان بر سرخونريزى مايى ، بازآ
کرده اى عهد که بازآيى و ما را بکشى
وقت آنست که لطفى بنمايي، بازآ
رفتى و باز نمى آيى و من بى تو به جان
جان من اينهمه بى رحم چرايي، بازآ
وحشى از جرم همين کز سر آن کو رفتى
گرچه مستوجب سد گونه جفايي، بازآ

دوبیتی های شهراد میدری

بگردم دورت و سیرت بگردم

اسیر دست زنجیرت بگردم

چه می شد، می شدم یک قاب چوبی؟

که عمری دور تصویرت بگردم

*****

تب و لرز گسل می گیرم امشب

شر و شور غزل می گیرم امشب

خداحافظ...برای آخرین بار

خودم را در بغل می گیرم امشب

*****

درختم که بهارم ته کشیده

گل سرخ انارم ته کشیده

برایم چند بوسه شارژ بفرست

که بد جور اعتبارم ته کشیده

*****

که حتی سر نخی جایت نباشد

کسی دنبال پیدایت نباشد

مرا طوری بکُش که روی لبهام

اثر انگشت لبهایت نباشد

*****

دو دریا و دو بندر می شود دید

چه زورقها شناور می شود دید

میان چشم تو بانوی کارون

خدا را جور دیگر می شود دید

*****

خلیجی نقره ای ؛ تنگ غروبم

رفیق موجهای پایکوبم

پُرم از هرچه زورقهای خالی

دهاتی زاده ای اهل جنوبم

زندگی یعنی چه

 
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

در جهان غصه کوتاهی دیوار مخور

حسرت کاخ رفیق و زر بسیار مخور

گردش چرخ نگردد به مراد دل کس

غم بی مهری آن مردم بی عار مخور

از باد در بدر ترم و کو به کو ترم

    ازطفل خانه گمشده، پرجستجوترم

مردم به چشم آب نگاهم کنند لیک

   من ازسراب پیش تو بی آبرو ترم

پرواز را  ز کوی  تو آغاز  کرده ام

   سنگم  مزن  که  در  حرم تو کبوترم

ایهاالناس عشق یعنی چه

 

کودکی کنجکاو میپرسید:                       

ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا
آخرش بازی است و بازیچه

مادرش گفت: عشق یعنی رنج
پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش
بی ادب! این به تو نیامده است

رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت:
عین و شین است و قاف، دیگر هیچ

دلبری گفت: شوخی لوسی است
تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن
شکم خالی زن و فرزند

شاعری گفت: یک کمی احساس
مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است
بار سنگین عشق بر شانه

شیخ گفتا:گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت: منکر عظما ست

قاضی شهر عشق را فرمود
حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

رهگذر گفت: طبل تو خالی است
یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید
یعنی از دور کن بر آتش دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل
توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت:
من فقط یک سوال پرسیدم!

شما فقط یکبار زندگی می کنید ؛

اما اگر درست زندگی کرده باشید ، همان یکبار کافیست ...

اشعاری زیبا از زنده یاد سهراب سپهری

زندگی خالی نیست
مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست 
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد  
سهراب سپهری

 

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد...
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ ...
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ،سایه ها را با آب ،شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
بادبادک ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد ...
خواهم آمد ،سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت سهراب سپهری

 

دنگ..،دنگ..
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ.
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من...
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت ، نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز... سهراب سپهری

 

هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود سهراب سپهری

 

باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت ... سهراب سپهری

 

چرا مردم نمی دانند
که لادن اتفاقی نیست
نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروز است ؟
چرا مردم نمی دانند
که در گلهای ناممکن هوا سرد است؟ سهراب سپهری

 

هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟ سهراب سپهری

 

من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست ... سهراب سپهری

 

چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
 زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
 زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه "اکنون" است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است ... سهراب سپهری

 

من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم!
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .
من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد
.....
و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یه نفر باز صدا زد سهراب!
کفش هایم کو؟ سهراب سپهری

 

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است
که از حادثه عشق تر است سهراب سپهری

شعر پناهی

زنده یاد حسین پناهی

سلام

خداحافظ!

چيز تازه اي اگر يافتيد،

بر اين دو اضافه كنيد

تا بل باز شود اين در گم شده بر ديوار

اشعار کوتاه و زیبای سهراب

دنگ..،دنگ..
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ.
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من...
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت ، نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز... سهراب سپهری

 

هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود سهراب سپهری

 

باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت ... سهراب سپهری

 

چرا مردم نمی دانند
که لادن اتفاقی نیست
نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروز است ؟
چرا مردم نمی دانند
که در گلهای ناممکن هوا سرد است؟ سهراب سپهری

 

هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟ سهراب سپهری

 

من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست ... سهراب سپهری

 

چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
 زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
 زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه "اکنون" است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است ... سهراب سپهری

 

من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم!
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .
من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد
.....
و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یه نفر باز صدا زد سهراب!
کفش هایم کو؟ سهراب سپهری

 

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است
که از حادثه عشق تر است سهراب سپهری

شعر سهراب

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد...
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ ...
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ،سایه ها را با آب ،شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
بادبادک ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد ...
خواهم آمد ،سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت سهراب سپهری

شعر : کوچه باغ پر از تاک

غرق دود و آسمانخراش

خفه ام می سازد

تنهایی 

احساسم ، هنوز

سراغ کودکی ام را می گیرد.

روزگاری که

سایه سار چنار پیر

گذر مهربانی را در آغوش می فشرد .

و

کوچه باغ تودر توی ، پر از تاک

مشتاق شنیدن سرود سارهای مهاجر بود .

عجب روزگاری است !

معماری شرقی دلم ، ویران شده

و فراموش.

در رفاقت مبهم ، آهن و سنگ و بتن .

فردا

برایت دلم نمی سوزد

برای خودم نیز ...

همه چیز آرام است

ما ،  چه  راحت می خندیم

بی قواره ومصنوعی  .


سروده : علی فتحی ، مهرماه 92


شعر ونکی  - چاله ی مهربونی

قطعه زیر ، دلنوشته ای است ، در مورد ونک و خاطرات گذشته ، تلفیقی است از گویش ونکی ، امید که مورد پسند دوستان عزیز ونکی ام قرار گیرد .  ( فتحی )

  

چاله ی مهربونی


 دلم کوک مسته ونک چالشه

دلیری و غیرت پر و بالشه

***

زمستون انگار چند سالی یه

چاله ی مهربونی وَ تَش خالیه

***

قدیما دلامون ، براَفتویی بی

اگر چه توبقچا تپوجویی بی

***

قَرهَ شیدر و نیرنوِ  نوبهار

لپو ، روغن خاش و سایه ی چنار

***

خیمه وردنَ رسم دومادَلی

پَسینی چورو ، سرچک  وتی بلی

***

خر و شَله و فصل داس و درو

وِریسِ محبت به دلها گرو

***

چورو و تی دره ، جسیر و موسیر

اسیرُم گلِ شیدرم ، سیت،  اسیر

***

چه کوتاه بی بُرگه ی عاشقی

نمونده  دیه  مَشکی و  یالُقی

***

پَریگه نه ، انگار چَن سال پیش

تو ایشا ، گووَر بی و هم قوچ و میش

***

گُرُمّ و گُرُمِّ دو بُر سیاه

گَلَه پشته پشت از گلیوار یا

***

دَم شوم بوی علف پخش بی

زیر پا ، خر انگاسی مون رخش بی

***

بوی لورِ تازه َ ، کنارِش پیاز

مینِ توبره ی قیصی یا کانیاز

***

دلَ ضعف و غش برد،  موقع درو

چویی یه  تَشی ، کوک و چَشمه ی گُر اُو

***

سر نص دیگه تا نَره ی زَربِکی

زمین پر ز خرمن ، پُرِ پولکی

***

صِدی  کوک پیچید تو آسمون

دمِ صبح ، پشت کُله ی اندُقون

***

سرِ پیر غرق گلِ زرد بی

نداشیم و دل بی غم  درد بی

***

دِلُم تنگه سی داس و شیدر یَه بر

پسینه ی درشکوه و زنگُل دو بُر

***

اثر نه وَ قاشیّ و و نه گله ای

نه چوپونی و چَمّی و مَلّه ای

***

دمِ  صبح و مَلّار و مَشک و تُغار

کره ی تازَه و لورُ و تَش تُنگِ هار

***

صدای محبت که دی ، دیرته

وَری ، جنگ کاره ، کُرُم دیرته

***

ونک ناز شصت خوت و مردمت

تَش تُنگِ وُلّ و وَن و کیکُمت

***

غریبی تو اِمروز ، ما هم غریب

تو از مو ، مو از روزگار فریب

 

سراینده : علی فتحی

 

دل ساده - حسین پناهی شاعر دیار زاگرس

دل ساده

برگرد و در ازای یک حبه کشک شور

گنجشک ها را

از دور و بر شلتوک ها کیش کن

که قند شهر

دروغی بیش نبود ......

حسین پناهی

قطعه ای زیبا منسوب به  شاعر دیار زاگرس - حسین پناهی

به مکه  رفتم خیال میکردم دیگر تمام گناهانم پاک شده ، غافل از اینکه تمام گناهانم گناه نبوده و

تمام درستهای به نظرم  ، خطا انگاشته و نوشته شده بود...

درمکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش میگردند...

در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را

بزداید غافل از اینکه ان دوره گرد خود خدا بود...

درمکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم تا به خانه خویش برگردم و درهمان نماز ساده خویش تصور خدارا در کمک به مردم جستجوکنم...

آری شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در آن نیست...

مرحوم حسین پناهی

شعری زیبا از حسین پناهی -شاعری از دیار زاگرس

و رسالت من این خواهد بود

تا دو استکان چای داغ را

از میان دویست جنگ خونین

به سلامت بگذرانم

تا در شبی بارانی

آن ها را

با خدای خویش

چشم در چشم هم نوش کنیم
حسین پناهی

تصویری کهن از صحنه ی کربلا

ای که پیچید شبی در دل این کوچه صدایت

یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رهایت

تا قیامت همه جا محشر کبرای تو برپاست

ای شب تار عدم شام غریبان عزایت

عطش و آتش و تنهایی و شمشیر و شهادت

خبری مختصر از خاطره کرب و بلایت

همرهانت صفی از آینه بودند  و خوش آن روز

که درخشید خدا در همه آینه هایت

کاش بودیم و سر و دیده و دستی چو ابوالفضل

می فشاندیم سبک تر ز کفی آب به پایت

از فراسوی ازل تا ابد ای حلق بریده

می رود دایره در دایره پژواک صدایت

همیشه که باشی

همیشه که باشی، خسته می شوند؛

مردمانی که اگر نباشی، می گویند: بی معرفتی ...!

شعر : آزاد و گرفتار

ما را کبوترانه وفادار کرده است
آزاد کرده است و گرفتار کرده است

بامت بلند باد که دلتنگی ات مرا
از هرچه هست غیر تو بیزار کرده است

خوشبخت آن دلی که گناهِ نکرده را
در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است

تنها گناه ما طمع بخشش تو بود
ما را کرامت تو گنه کار کرده است

چون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیر
قربان آن گلی که مرا خوار کرده است!

ونک نگین زاگرس - شعر : نعش درخت

همين كه نعش درختي به باغ مي افتد

بهانه باز به دست اجاق مي اقتد

حكايت من و دنيا يتان حكايت آن

پرنده ايست كه به باتلاق مي افتد

عجب عدالت تلخي كه شادماني ها

فقط براي شما اتفاق مي افتد

تمام سهم من از روشني همان نوريست

كه از چراغ شما در اتاق مي افتد

به زور جاذبه سيب از درخت چيده زمين

چه ميوه اي ز سر اشتياق مي افتد

هميشه همره هابيل بوده قابيلي

ميان ما و شما كي فراق مي افتد؟

قطعه شعری زیبا

از بــاغ مي ‌برنــــد چـراغاني ‌ات كننــــد

تا كـاج جشــن هاي زمستاني ‌ات كننــد


پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهاي تار»

تنهــا به اين بهانـــه كه باراني ‌ات كنند


يوسف! به اين رهـا شدن از چاه دل مبند

اين بار مي ‌برند كه زنــــداني‌ ات كنند


اي گل گمان مكن به شب جشن مي ‌روي

شايد به خاك مـرده‌اي ارزاني ‌ات كنند


يك نقطـه بيش فرق رحـيم و رجـيم نيست

از نقطه‌ اي بترس كه شيطاني ات كنند


آب طلب نكــــرده هميشــه مـــــراد نيست

گاهي بهانه‌اي است كه قرباني ‌ات كنند

یاد فرمانده لشکر به خیر


داشت محوطه رو آب و جارو مي کرد.

به زحمت جارو رو ازش گرفتن

ناراحت شد و گفت : بذار خودم جارو کنم

اينجوري بدي هاي درونم هم جارو ميشن

کار هر روز صبحش بود،کار هر روز يه فرمانده لشگر..

شب بارانی

من در این نیمه شب بارانی...

در تهِ کوچه ی بن بست خدا،

راه میرفتم و از حادثه ی خاطره می نالیدم...

باد بر ساقه دمید...

سوره ی باران از شاخه چکید...

آخرین سوره ی احساس خدا بود ،

که نازل شده بود...

خواب از چشم فلک زود پرید...

و خداوند در آیینه ی احساس درخت...

بر تو، بر من،

به خودش می خندید...

و تکلم میکرد...

شاخه ی خشک حیات...

با ترک های خمار...

بر کف پای چنار...

از هجوم قطرات...

باز باران بوسید، خاک بی وجدان را...

خاک بخشیده شد از شرم به خود می پیچید...

من همه خاطره ی کوچه ی بن بست خدا را دیدم...

و تو را از نفس باغچه ها فهمیدم...

یادم آمد این را:

«خاک جان یافته است...

تو چرا سنگ شدی...؟

تو چرا این همه دل تنگ شدی...؟»

و خداوند کافی است

خـوشبختـی همـون لـحظه ایسـت کـه احسـاس می کنی

`خـــداوند`

 کـنارت نشسـته و تـو به احترامـش از گـناه فاصـله می گیری...

ونک نگین زاگرس  -  معنی ایمان

هوا گرفته بود...باران می بارید

کودکی آهسته گفت:

"خدایا گریه نکن،درست میشه"

و این یعنی ایمان...

خدای خوب من

خدای خوب من
زندگی به سختی اش می ارزد
اگرتودرانتهای هرقصه ایستاده باشی

ونک نگین زاگرس -  سعادت

هنگام نیکبختی است که باید بیمناک بود.هیچ چیز تهدید آمیز تر از احساس سعادت نیست.

ونک نگین زاگرس  -  آموخته ایم که ....

آموخته ام ... با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی.
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است.
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت.

آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم.
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم.
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی است برای فهمیدن وی.
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است.
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند.
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم.
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد.
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان.
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد.
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.

آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم.

آموخته ام ... که فرصت ها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم

آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد.

ونک نگین زاگرس - شعر از زنده یاد حسین پناهی

سنگ اندیشه به افلاک مزن دیوانه
چونکه انسانی و از تیره سرتاسانی
زهره گوید که شعور همه آفاقی تو
مور داند که تو بر حافظه اش حیرانی
در ره عشق دهی هم سر و هم سامان را
چون به معشوقه رسی بی سر و بی سامانی
راز در دیده نهان داری و باز از پی راز
کشتی دیده به طوفان خطر میرانی
مست از هندسه ی روشن خویشی مستی
پشت در آینه در آینه سرگردانی
بس کن ای دل که در این بزم خرابات شعور
هر کس از شعر تو دارد به بغل دیوانی
لب به اسرار فروبند و میندیش به راز
ور نه از قافله ی مور و ملخ درمانی

ونک نگین زاگرس  - با داشته هایت زندگی کن

هم اکنون که در حال نفس کشیدن هستید

کس دیگری دارد نفس های آخرش را می کشد

پس دست از گله و شکایت بردارید

و بیاموزید چگونه با داشته هایتان زندگی کنید

ونک نگین زاگرس -   سکوت

نیمی از جهان، افرادی هستند که چیزی برای گفتن دارند و نمی توانند بگویند و نیم دیگر افرادی هستند که چیزی برای گفتن ندارند ولی همیشه حرف می زنند       (رابرت فراست).

عمق سکوت

بعضی وقت ها سکــــــوت می کنی چون آنقدر رنجیده ای که نمی خواهی حرفی بزنی، بعضی وقت ها سکــــــوت می کنی چون واقعاحرفی واسه گفتن نداری، گاه سکــــــوت یه اعتراضه، گاهی هم یه انتظار، اما بیشتر سکــــــوت واسه اینه که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که تو در وجودت داری توصیف کنه.

قدرت سکوت

طوطی صحبت می کند، اما اسیر قفس است،و عقاب سکوت می کند و دارای اراده پرواز . . .

دریابیم دردها را

دیـشب گـرسنه بود

دختـری که مُرد...

و

چه آسان به خاک سپردیمش

راستی

زیارتش قبول...!!!

همسایه اش

دیشب از مکه بازگشت

سفر نوزدهمش بود  !!!



ونک نگین زاگرس -  همیشه جاری است نام تو در شریان ذهنم

دیشب ای دوست دلم جاری بود

پشت کوهای بلند

پی غوغای گل و باد و گون 

بی قراری می کرد

برف  هم می بارید 

کفش های کودکی ، هنوز 10 سال از پاهایم بزرگتر بود .

تن من با سرما رفاقت داشت .

گاهی از شوق رفاقت

کز می کردم

پشت دیوار بلند یک دوست 

کوچه خاطره ام ابری بود 

مه زیبایی وسعت دید مرا می افسرد

من غزل ها  دارم

از تو و کهسارت

از تو و چشمه وبوی علف و شبدر تابستانت

سرزمنیم

ونک زیبایم

در هیاهوی مه و نور به تو دل بستم

و همیشه جاری است

یاد تو در شریان ذهنم

فقط برای خدا

با خدا معامله نکرده ایم

اگر

مزد کاری که برای خدا انجام داده ایم را از مردم بخواهیم

سوژه های همیشگی

کانـــدیدا، رأی آورد!

تابـــلو، نقاش را ثروتمند کرد!

شــــعرِ شاعر، به چند زبان ترجمه شد!

کـــارگردان، جایزه ها را درو کرد!

و هنوز سر همان چهار راه واکس می زند

کـــــــــودکی که همیشه بهترین "ســــــوژه" است!

منبع گیله مرد

خدایی باش

آدم ها را بدون اینکه به وجودشان نیاز داشته باشی؛

دوست بدار،

کاری که خدا با تو می کند ...

منبع : گیله مرد

درد خاصیت انسان بودن است

هر چه انسان تر باشيم زخمها عميق تر خواهند بود.

هر چه بيشتر دوست بداريم بيشتر غصه خواهيم داشت .

بيشتر فراق خواهيم کشيد و تنهائي هايمان بيشتر خواهد شد!

شادي ها لحظه اي و گذرا هستند شايد خاطرات بعضي از آنها تا ابد در ياد بماند،

اما رنجها داستانش فرق ميکند، تا عمق وجود آدم رخنه مي کند

و ما هر روز با آنها زندگي مي کنيم. انگار که اين خاصيت انسان بودن است

آسمانی باش

تلنگر کوچکی است بــاران

وقتی فراموش میکنیم [که ...]

آسمان کجاست ...

خدایا رهایم مساز

خدا آن حس زیباییست که در تنهایی صحرا
زمانی که سکوت و ترس میگیرد وجودت را
کسی آهسته میگوید: کنارت هستم ای تنها...
... و دل آرام میگیرد

برایتان سالی سرشار از حس با خدا بودن آرزومندم