ونک و هزار درد  درمان نشده و انتظارات از شورای اسلامی و شهردار آتی  ،  چه باید کرد ؟

می شنویم که هر ساله دهها خانواده از ونک کوچ می کنند و برای تامین معاش و آینده بهتر برای خود و فرزندانشان ،بناچار راهی دیاری دیگر می شوند ، همه نگرانیم که روزی این منطقه زیبا که همه به آن افتخار می کنیم به استراحت گاهی تبدیل شود که گهگاه به آن سری بزنیم  و ساعاتی را اطراق کنیم و سپس غزل خداحافظی بخوانیم .

تقریباً همه می دانیم که این منطقه ویژه و توریستی را می توان با قدری سرمایه گذاری در زمینه آب ، کشاورزی و گردشگری  زنده و پویا نگه داشت . 

از شورای اسلامی و شهردار آتی ، انتظار داریم که با اولویت بندی ، موضوع سرمایه گذاری در زمینه گردشگری را در اولویت اول کار خود قرار دهند و از فرصت خوب منطقه شمس آباد و چشمه ناز و حتی کنار رودخانه ونک استفاده کنند .

در این زمینه می توان از تجربیات موفق مناطق دیگر هم استفاده کرده ، به عنوان نمونه پیشنهاد می کنم سری به مناطق گردشگر پذیر منجمله ناهار خوران گرگان بزنید ، خواهید دید که با کمترین هزینه و ایجاد آلاچیق های متعدد ، رستوران های محلی با غذاهای سنتی می توان  ضمن اشتغال زایی ، رونقی نیز به منطقه داد .



سمیرم  سرشار از ثروت اما مهجور

شهرستان سمیرم چگونه آباد خواهد شد ؟

معضل اشتغال ، و بیکاری ، مشکل جدی ، آزار دهند و عمده در شهرستان سمیرم به ویژه برای جوانان است ، چه باید کرد که شهرستان توسعه یابد و بیکاری کاسته شود؟

برای اینکه به سوال مذکور پاسخی کارشناسی بدهیم ، ابتدا به طرح دوسوال می پردازیم

1 منابع موجود و بالقوه شهرستان سمیرم چیست ؟

2 چگونه میتوان این منابع را به ثروت مولد تبدیل نمود ؟


اگر ما بتوانیم به این دو سوال پاسخ بدهیم قطعاً پاسخ سوال اولی را نیز خواهیم یافت .

پاسخ سوال اول : در یک بر آورد ساده می توان گفت که شهرستان سمیرم دو نعمت و منبع ثروت بالقوه دارد 1- آب فراوان ، اعم از روان آب های فصلی و دائمی 2- خاک حاصلخیز و وسیع

کارشناسان بر این باورندکه عصر آینده ، عصر جنگ آب است چرا که منابع آب رو به پایان است و طی سالیان اخیر نیز بارندگی ها روندی رو به افول داشته است ، نتیجه می گیریم که آب ثروتی بی بدیل است که خداوند متعال به شهرستان ما هدیه کرده است .

قطعاً داشتن دو نعمت آب و خاک حاصلخیز شهرستان ما را از صنعتی شدن بی نیاز می کند ، به شرطی که شرایط را برای تبدیل این ثروت بالقوه به بالفعل فراهم آوریم .

پاسخ سوال دوم : روان آب های فصلی و دائمی شهرستان نعمتی است که در استان کم آب وکویری اصفهان کمتر شهرستانی این ثروت را دارد ، یقیناً ما نمی توانیم به صنعتی شدن شهرستان بیندیشیم ، چرا که زیر ساخت های آن را نداریم ، ولی زیر ساخت های توسعه کشاورزی را داریم .

علی ایحال اگر به چهار عنصر زیر توجه گردد

مهار روان آب های فصلی با بند های خاکی .

ایجاد سد بر روی روان آب های دائمی ( رودخانه ها ) .

اجرای طرح های یک پارچه سازی اراضی کشاورزی .

توسعه و فرهنگ سازی آبیاری مدرن

به یقین می توان شهرستان سمیرم را در بعد کشاورزی ، دامداری و شیلات ، که وابسته به هم هستند توسعه داد و ثروتمند نمود .

لذا با توجه به رویکرد سال جاری دولت محترم در تخصیص بودجه بسیار کلان به توسعه بخش کشاورزی ، ضرورت دارد مراجع اجرائی شهرستان و نماینده محترم ، زمینه لازم را برای توسعه کشاورزی شهرستان فراهم سازند

یاد فرمانده لشکر به خیر


داشت محوطه رو آب و جارو مي کرد.

به زحمت جارو رو ازش گرفتن

ناراحت شد و گفت : بذار خودم جارو کنم

اينجوري بدي هاي درونم هم جارو ميشن

کار هر روز صبحش بود،کار هر روز يه فرمانده لشگر..

حرف های ته کشیده

حرف های امروزم ته کشیده اند...

مانده مشتی خاطرات نمور دیروز...

که تراوش میشوند

از ذهن باران زده ی پر خاطره ام ...

در میان قنوت خواهش دستان باد...

در آغوش میکشد زمین،

باران های مرده ی بی وقت را...

و من تو را،

خاطرات تو را در آغوش میکشم...

و سوگند به خاطره بازی فرداهای دور،

که منشعب میشود

از جدایی ثانیه های از دست رفته...

و قسم به ابهت شکسته ی آرزو

زیر پر و بال زمانی به وسعت اکنون...

که در نبودنت خواب میخورم...

تا تاب بیاورم...

برگ های زرد جدایی رو به افتادنت را...!

شب بارانی

من در این نیمه شب بارانی...

در تهِ کوچه ی بن بست خدا،

راه میرفتم و از حادثه ی خاطره می نالیدم...

باد بر ساقه دمید...

سوره ی باران از شاخه چکید...

آخرین سوره ی احساس خدا بود ،

که نازل شده بود...

خواب از چشم فلک زود پرید...

و خداوند در آیینه ی احساس درخت...

بر تو، بر من،

به خودش می خندید...

و تکلم میکرد...

شاخه ی خشک حیات...

با ترک های خمار...

بر کف پای چنار...

از هجوم قطرات...

باز باران بوسید، خاک بی وجدان را...

خاک بخشیده شد از شرم به خود می پیچید...

من همه خاطره ی کوچه ی بن بست خدا را دیدم...

و تو را از نفس باغچه ها فهمیدم...

یادم آمد این را:

«خاک جان یافته است...

تو چرا سنگ شدی...؟

تو چرا این همه دل تنگ شدی...؟»